برای درک زیباییهای شعر مهرنوش قربانعلی، ما نیاز داریم درمورد اسطورهای بیشتر بدانیم. ارد وی سور اناهیتا که در اساطیر ایرانزمین ایزدبانوی آبهاست. در توضیحات انتهای کتاب اوستا این واژهی سانسکریت به سه بخش ارد وی به معنای رود، سورَ به معنای نیرومند و اناهیتا به معنای بیآلایش آمده و در نهایت معنیاش شده: رود نیرومند بیآلایش که البته تعبیر دیگری نیز میتوان از آن بهدست آورد: این واژه در پهلوی از چهار بخش تشکیل شده: بخش اول ارت که نام است بخش دوم وی که اول اسم در زبان پهلوی میآید و به معنای جدایی و دوری است بخش سوم اهوره خدای زرتشتیان است و بخش چهارم انگهی به معنای نیمهی مادینه. پس معنای دوم کلمهی مورد نظر میشود: جدا شده از قسمت مادینهی اهوره به عبارت دیگر ایزد بانو یا تجسم بخش زنانهی اهوره مزدا میشود کلمهی ارد وی سور اناهیتا. حالا به بخش تبدیل واجها از زبان پهلوی به زبان سانسکریت تبدیل واجهای د و ت در واژهی زرتشت به خوبی نمایان است که زردشت نیز گفتهاند. تبدیل ه در زبان پهلوی به س در زبان سانسکریت مثالهای زیادی دارد مثلن گیاه مقدس در پهلوی هوم است و در سانسکریت سوم. تبدیل واژهی انگهی به اناهیتا مراحل زیر را گذرانده است: انهی با حذف گاف و اضافه شدن تا در زبان سانسکریت در انتهای واژه، پس ارد وی سور اناهیتا تجسم زنانهی اهوره مزداست. او ایزدبانوی نگهبان است و وظیفه دارد از ایرانزمین محافظت کند و این کار را با ساختن نوشیدنی از گیاه هوم که خوردن آن بیمرگی را به ارمغان میآورد انجام میدهد. در آبان یشت، این ایزدبانو به پهلوانان نوشیدنی میدهد تا از ایرانزمین محافظت کند به واسطهی ساختن این نوشیدنی، او ایزدبانوی آبها نیز هست و قصهگوی عصبانی شاعر ما:
چهارطاق، دریا را به هم میکوبم/ و معبد را به آشوب میکشد/ جزر و مد چشمهایم/ غلت میزنم در خلیجی که در موهایم ادامه دارد. /
حالا تعبیرهای شاعر به گونهای زیباتر به چشم میآید:
خلیج مو و جزر و مد چشمها فقط برازندهی ایزدبانوی آبهاست.
و دیگر گزارهها:
چین دامنم از خزر میگذرد/ آبراههای از چشمهایم/
ایزد بانو خواب معبد را به آشوب میکشد تا هم خود و هم ایران بیدار شوند او بلند شده است تا این بار هوم را نه به هوشنگ پیشدادی و جمشید خوب رمه و فریدون پس آبتین بلکه ستارخان و علی دلواری برای حفظ ایران بدهد
چهارستون بادهای موسمی میلرزد/
اشاره به دشمنان ایران دارد حالا میخواهم در مورد ایننوع شعر صحبت کنم. شعرهایی که در گذشتهی پر شوکت ایران سیر میکند که نمونهی بارز آن مهدی اخوان ثالث است مثلن شعر میراث: پوستینی کهنه دارم من/ یادگار ژندهپیر از روزگارانی غبارآلود/ سالخوردی جاودان مانند/ مانده میراث از نیاکانم مرا/ این روزگارآلود..../ یا آخر شاهنامه: ای پریشانگوی مسکین! پرده دیگر کن/ پور دستان جان ز چاه نابرادر در نخواهد برد/ مرد مرد او مرد.... شاید برای تسکین خود در آخر خوان هشتم و آدمک بخش نخست و انتها جواب پرسش خود را میدهد که آیا رستم نمیتوانست برادر خود را به درخت بدوزد جواب میدهد میتوانست او اگر میخواست علت این سرخوردگیها چیست یکی از علتهایی که شاعر رو به این نوع شعر میآورد این است که او در برخورد با دنیای مدرن، آنجا که تمام باورهایش به تهدید میرسد پناه به عنصر رویا میآورد و با بازسازی دوران پرشکوه از رنجهای خود میکاهد همانگونه که در عصر پهلوی، وقتی نمیتوانیم از نظر اقتصادی و صنعتی پابهپای کشورها پیش برویم شاه با خرجهای بسیارزیاد جشنهای 2500ساله را علم میکند تا ما را به یاد دوران پرشکوه بیندازد چون اکنون شکوهی نیست. اخوان چه خوب در مرد و مرکب، او را به سخره میگیرد. به گمان من شعر باید به شاعر کمک کند . او بعد خوردن زخمی در رویا فرو میرود. این درد را با بهیادآوردن روزگار گذشته خوب جبران میکند. اما بعد از اینکه از رویا بیرون آمد باید دست به بازسازی فکری بزند. اشتباهاتش را درست کند نه برای همیشه فراموش کند یا هر وقتی که زخمی خورد دوباره در رویا فرو رود. مشکل اصلی اندیشمند امروز در همینجاست او باید اشتباهاتش را با دیدی باز بپذیرد و خود را نقد کند تا بار دیگر ناچار نشود که به رویاپردازی رو بیاورد. وقتی این اتفاق در شاعر و اندیشمند امروز بیفتد در امتداد این تغییر، در جامعه نیز این فکر ایجاد میشود و مردم نیز به فکر برخورد با مشکلات میافتند تا آنها را حل کنند. در صدد زیر سوال بردن این نوع شعر نیستم.اما باید بگویم ارتباط شعر با روح انسان آنقدر نزدیک هست که ما را به ما بشناساند و باید از آن استفاده کرد. باید جامعهای که احمد شاملو مردم بیلبخند نامگذاری کرده شناخت. یکی از ابزارهای شناخت شعر است. آیا شاعر، بازتاب رفتار اجتماعی جامعهی خود نیست؟ او با حساسیت زیادی که دارد نقاط حساس را میشناسد. به شعر شاعر بر میگردم:
آوردهاند که قریهای کوچک است/ به آرامی در جنوب دامن البرز خوابیده/ آوازهاش خواهم بخشید/
این قریهی کوچک شهر ری است. در وندیداد فرگرد یکم میخوانیم: دوازدهمین سرزمین و کشور نیکی که من-اهوره مزدا- آفریدم ری بود... و در انتهای شعر میخوانیم:
آوردهاند که رگهای ملی این سرزمین از نفت است/ و رویاهای تهران آنقدر کلان شده/ تا قلبش وقف اهتزاز پرچمش باشد/
که اشارهاش به قلب تهران یعنی ری است با کولهباری از تاریخ. تهران در برخورد با فضاهای مدرن فقط کلان شده. این کنایه نیز ما را به عدم قبول دنیای مدرن به وسیلهی شاعر رهنمون میشود. او هنوز به دنبال قلب صاف میگردد تا پرچمی را برافراشته کند که حتمن جوینده یابنده است.
اول به طور خلاصه به بررسی متن حسنک وزیر میپردازم، بعد، علت روانی و انتخاب ناخودآگاه شاعر را توضیح میدهم و در آخر به تحلیل شعر که مسالههای زندهی جامعه را به صورت چکیده گفته است میپردازم تا شاید یکی از علتهای موفقیت این شعر و شاعر در روزگار ما مشخص شود، چرا که شعر باید راوی روزگار خود باشد. این بررسی نشان میدهد که شاعر، عصب حساس جامعهی ماست. یک شعر موفق، نمایان کنندهی مسالهها، اندیشهها و کاستیهای جامعه است. بیخود شعری مورد قبول مردم واقع نمیشود؛ بیخود در لایههای گوناگون جامعه نفوذ نمیکند؛ هیچ دهان به دهان گشتنی اتفاقی نیست، هرچند شعر از نظر ما تهی باشد باز هم نکتهای را عنوان میکند که از نظر ما دور بوده است. اینها نبض جامعهي ماست که میتوان سلامت یا بیماری آن را تشخیص داد.
حسنک وزیر، وزیر سلطان محمود غزنوی به علت رافضی بودن هفت سال بر دار بود. علت رافضی بودن او این بود که از مصریان یعنی خلیفههای فاطمی مصر که مذهب شیعهی اسماعیلی داشتند در راه حج، خلعت گرفته بود. اما سه نکته در این داستان هست که به بر دار شدن حسنک کمک می کند: 1- اسماعیلیه تنها یک مذهب جدا شده از اسلام نبودند آنها مخالف حکومت وقت بودند و قصد جدا کردن ایران را از عربها داشتند یعنی یک مبارز سیاسی بودند 2- بوسهل زوزنی در زمان وزارتش به در خانهی حسنک میآید که پردهدار خانه، «وی را استخفاف کرده و بینداخته» به هر حال این دو با هم مشکل داشتند 3- حسنک مردی پولدار بوده برای این که پولش را بالا بکشند اول خودش را بر دار میکشند در تاریخ بیهقی آمده « و دو قباله نبشته بودند همهی اسباب و ضیاع حسنک را به جمع از جهت سلطان و یک یک ضیاع بر وی خواندند و وی اقرار کرد به فروختن آن به طوع و رغبت» پس به سه علت حسنک را بر دار کردند 1- مبارزهی سیاسی 2- دشمنی شخصی 3- ثروت و برای سرپوش گذاشتن روی این سه مورد او را رافضی خواندند که به نوعی مرتد به حساب میآید. حالا این نکته در زمان حال در کشور ما و دیگر کشورها مخصوصا کشورهای کمونیستی صادق است یا نه، من نمیدانم. چون نمیدانم وارد بحث نمیشوم. اما یک نکته در حسنک وجود دارد که در جامعهی امروز مصداق دارد. در تاریخ بیهقی آمده است که «آواز دادند که سنگ دهید هیچکس دست به سنگ نمیکرد و همه زار زار میگریستند خاصه نشابوریان پس مشتی رند را سیم دادند که سنگ زنند» ما عین این واقعه را در قضیهی مصدق و برکناری او میبینیم که به عدهای مثل شعبان جعفری پول دادند تا شعارهایی علیه او بدهند در حقیقت آنها نیز کاتالیزور هدفهای عدهای خاص بودند. برای توضیح عرض کنم که شعبان جعفری با مریم جعفری تشابه اسمی دارند و به خاطر همین تشابه اسمی ترجیح دادیم اسم این شاعر را از مریم جعفری به مریم آذرمانی تغییر دهیم. و اما حسنک بعد از نه قرن در شعر خانم آذرمانی به گونهای دیگر تجلی میکند. او روزگاری درسی از تاریخ بوده و امروز سر کلاس تاریخ میخوابد. شاید برای تایید این که بابا اینها همه قصه است نه عبرت؛ چرا که اگر قرار بود ما از تاریخ درس بگیریم وضع همه، بهتر از این بود که هست
روی در نقشهی دریا آبی
زیر پرپر زدن مهتابی
در چه فکری حسنک؟ بیتابی!
زنگ تاریخ فقط میخوابی؟
- شب نخوابیدهام آقای دبیر
آن چه ذهن من را مشغول کرد این است که حسنک بیرون آمده از تاریخ در روزگار ما در چه فکری است که او را بیتاب کرده. اصلن چرا آمده؟ اصلن چرا حسنک؟ اگر اجازه بدهید این جا میخواهم بحثی روانشناسانه را مطرح کنم. خانم آذرمانی هرگاه از طرف دوستان خود مورد بیمهری قرار میگرفت و ناراحت میشد و عرصه را بر خود تنگ میدید، این جمله را بر زبان میآورد: «و مادر حسنک زنی بود سخت جگرآور» این بند را از تاریخ بیهقی صفحهی 292 کامل میآورم: « و مادر حسنک زنی بود سخت جگرآور چنان شنیدم که دو سه ماه از او این حدیث را نهان داشتند چون بشنید جزعی نکرد چنانکه زنان کنند بلکه گریست و به درد، چنانکه حاضران از درد وی خون گریستند پس گفت بزرگا مردا که این پسرم بود که پادشاهی چون محمود این جهان به او داد و پادشاهی چون مسعود آن جهان» تاثیر این جمله در کتابهای درسی سالهای نوجوانی شاعر، کلید ورود حسنک به این شعر است همزادپنداری او با مادر حسنک و اما حسنک در چه فکری است؟ من با برداشتهای ابتدایی سعی میکنم خطی را ترسیم کنم:
از بند اول:
قطرهای هست که دریا نشدهست
بستر رود مهیا نشدهست ...
حسنک قابلیتهایی را در خود میبیند که هنوز نتوانسته است آنها را به کار گیرد...
در بند دوم:
صبح تا شب همه باید بدوند
خسته در یک صف ممتد بدوند ...
یک برداشت ابتدایی ما را به سمت غم نان میبرد...
بند سوم:
مزرعه خاک مشبک شده است
ببر مشغول مترسک شده است ...
نشان دهندهی این است که حیوانها و چیزها و انسانها در این زمان در جایگاه خودشان قرار ندارند...
بند چهارم:
خانه وابستهی در بود و شکست
حرمت خانه پدر بود و شکست ...
نشان دهندهی این است که جامعهی ایران در تغییر فرهنگ خود بسیار کودکانه عمل کرده تا این چیزی جز شکست همراه نداشته باشد...
در بند پنجم: من ارتباطی بین غول کج، حرکات موزون و دمش این بار بیفتد بیرون، پیدا نکردم...
در بند ششم نیز همچنین، بین واژههای عروسک، راست، چپ، تلخک تازه و مبارک ارتباطی پیدا نکردم...
به هر حال اینها دغدغههای حسنک برای فکر کردن است و در آخر باید این نکته را بگویم که با بررسی این شعر من در نهایت نفهمیدم که حسنک خوابیده یا خود را به خواب زده...
اين مسمط را بخوانيد: اينجا