كتاب " تاريخ تحليلی شعر نو " هم آن گونه كه از اسمش بر می آيد دارای تحليل است آن چه در اين مقاله عنوان می شود شيوه ی تحليل نويسنده آن است و چون قرار بود در اين وبلاگ در بهمن ماه نقدهايی در مورد هدايت باشد در اين مقاله نقد نظر نويسنده ی كتاب " تاريخ تحليلی شعر نو " در مورد هدايت بررسی می شود در اين كتاب هدايت در كنار نويسندگانی قرار گرفته كه در راستای ترويج دهندگان مزد بگير ايدئولوژی رضاخانی هستند من نخست نوشته نويسنده ی كتاب تاريخ تحليلی شعر نو را می آورم بعد نوشته ای از محمد علی همايون كاتوزيان را از كتاب " صادق هدايت از افسانه تا واقعيت " را می آورم و اين دو را مقايسه می كنم و و در انتها دو نكته را يكی در مورد شيوه ی تحليل و ديگری نادرستی اطلاعات نويسنده ی تاريخ تحليلی می آورم
در صفحه ی 170 تا 172 تاريخ تحليلی شعر نو جلد يك آمده است :
"رضا شاه ايدئولوژی ندارد ولی دو امكان چشمگير و رايج و ظاهرا مترقی برای دستيابی به محملی شبه ايدئولوژيك در دسترس اوست نخست باستانگرايی روشنفكران ايرانی كه از همان آغاز مشروطيت به انگيزهی خودباوری و اعتماد به نفس و اطمينان به خود رواج يافته است و دوم حضور فعال نژادپرستان آلمانی در صحنهی جنگ جهانی كه زير پرچم فاشيزم رايش سوم يكهتاز ميدان شده اند و تحقيقات وسيع و علمی آلمانیها در زمينهی شناخت نژادهای آريايی و ژرمن كه به نوعی تاييد باستانگرايی ايرانی است آن ها را به هم نزديك كرده است عمده روشنفكران انقلابی مشروطيت به نيروی همين دغدغه ی خيال است كه بر سر پا میمانند و مبارزه را پيش میبرند حتا انقلابی پرشوری چون ميرزاده ی عشقی كه در سفرش به تركيه ی عثمانی برای مبارزه و رهايی از بيگانگان پيشنهاد وحدت بين روشنفكران ترك و ايرانی زير پرچم اتحاد اسلامی میكند در شعر" كفن سياه " به شدت شوونيست و ضد عرب میشود و راه رهايی فقط در بازگشت به فرهنگ ساسانيان میداند وقتی هم نمايشنامه ی" رستاخيز شهرياران ايران " او در ايران اجرا میشود موج تهييج آن چنان وسيع و عميق است كه ايرانيان زرتشتی مقيم هندوستان دو گلدان نقره برای عشقی به هديه می فرستند كه با تشريفات ويژه بدو ( !!! )* اهدا میگردد و موضوع نمايشنامه حسرت خوردن به افتخارات دوران ساسانيان است و انتقال اين معنا كه راه نجات بازگشت به پيش از اسلام است اندیشهی بازگشت به ایران باستان چندان قوی است که شاعری چون ملکالشعرای بهار هم یک سال بعد از به سلطنت نشستن رضا شاه در سلام عید نوروز سال 1305 هـ .ش میخواند:
شاه جهان پهلوی نامدار
ای ز سلاطین کیان یادگار
...**
پادشها از پس ده قرن سال
قرن تو را داده شرف ذوالجلال
تاج كيان تا به تو خسرو رسيد
چهرهی اين ملك چو گل بشكفيد
از خود ايران ملكی تازه خاست
تازه گر از وی شود ايران رواست
در همین زمان است که کتاب بسیار قطور و حجیم " ایران باستان " اثر مشیرالدولهی پیرنیا " تاریخ ایران قدیم " و " ایران در زمان ساسانیان " اثر کریستن سن محقق دانمارکی منتشر میشود و در سال 1313 هـ .ش کنگرهی عظیمی در بزرگداشت و به مناسبت هزارهی فردوسی در تهران تشکیل میشود که بسیاری از خاورشناسان در آن حضور دارند همین زمان است که مقبرهی فردوسی در توس که آرامگاه احتمالی فردوسی است ساخته میشود و صادق هدایت پروین دختر ساسان را مینویسد"
در اين جا نويسنده هدايت را در كنار ملك الشعرای بهار می گذارد كه مجيز رضا شاه را گفته و هم چنين كسانی كه در سال 1313 بر مد آن سال ها قلم می زدند من نخست نظر هدايت را در مورد رضا شاه می آورم به نقل از كتاب " صادق هدايت از افسانه تا واقعيت " محمد علی كاتوزيان صفحه ی 68 - 69 : " جمالزاده از طرف دفتر بينالمللی كار برای ماموريتی به تهران آمده بود و مثل هميشه وقت آزادش را با رفقای روشنفكرش میگذراند و بيشتر از همه با هدايت كه به عنوان دوست و نويسنده بسيار مورد علاقه و ستايش او بود يك روز هدايت به او گفت كه دخترعمهاش اصرار دارد كه يك ميهماني ناهار برای جمالزاده بدهد سپس افزود اما پيشنهاد میكنم دعوتش را رد كنيد چون او زنك شلخته ی پرمدعايی است جمالزاده موفق میشود هدايت را راضی كند كه اين دعوت را بپذيرد و همه به آن جا میروند با مينوی ، فرزاد، سعيد نفيسی و يكی دو تن ديگر قبل از ترك مهمانی ميزبان يك دفترچه میآورد تا جمالزاده و ديگران به رسم يادگاری چند كلمه در آن بنويسند هدايت آخرين نفر است و چيزی مینويسد و دفترچه را با نگاه شيطنتآميزی ( به جمالزاده ) به ميزبان پس میدهد جمالزاده به ترتيبی دفترچه را پس میگيرد و نگاهی به كلمات هدايت میاندازد و بنا به قول خودش از خواندن يك بيت شعری كه هدايت نوشته متحير میماند چون اين شعر ظاهرا ضد مذهبی و درواقع ضد ميهنی بود و در سال 1313 كه تبليغات رسمی در بزرگداشت ميهن آريايی در اوج خود بود ابياتی مثل اين میتوانست برای نويسندهاش لااقل چند سالی زندان به ارمغان بياورد جمالزاده بعدا هدايت را برای اين كار خطرناكش سرزنش كرد و پاسخ دوستش اين بود : خواستم درسی به آن زنك نادان داده باشم تا يك بار ديگر آن دفترچه را نياورد و دور بگرداند "
جالب اين است كه هر دو نويسنده سال 1313 را سال بزرگ داشت ميهن آريايی می دانند ولی انديشه ی هدايت در مورد رضاشاه در متن كاتوزيان مشخص است كه در كتاب تحليلی ، در كنار انديشه ی ملك الشعرای بهار گذاشته شده است كه مجيز گوی رضا شاه است
اين هم تحليلی است
اما هدایت فقط یک اثر در مورد ایران باستان ننوشته بلکه نوشتههای دیگری در مورد ایران باستان دارد :
جادوگری در ایران 1305
پروین دختر ساسان 1307
آتشپرست 1309
آفرینگان 1312
آخرین لبخند 1312
مازیار 1312
زند و هومن یسن 1315
کارنامه اردشیر پاپکان 1315
گجسته ابالیش 1318
در پیرامون لغت فرس اسدی 1319
تخت ابونصر 1321
شهرستانهای ایران 1321
گزارش گمان شکن 1322
یادگار جاماسب 1322
آمدن شاه بهرام ورجاوند 1324
خط پهلوی و الفبای صوتی 1324
چند نکته در مورد ویس و رامین 1324
هنر ساسانی در غرفه مدالها 1325
ایران و زبان پارسی 1327
صادق هدایت 19 اثر در مورد ایران باستان دارد که یکی از آنها مصادف شده با قلم به مزدهای آن زمان یاد مثال شاملو در سخنرانی اش برکلی میافتم که میگوید : " اگر ناصرالدين شاه را در روز جمعه ی كشته باشند مدعی شويم كه جمعه ها را بدين مناسبت تعطيل كنيم كه روز كشته شدن اوست " صادق هدایت علاقه به ایران باستان داشت حالا تصادفا یکی از نوشتهها مصادف شده با جو رضاشاه و تبليغ ایران باستان نمیتوان او را قلم به مزد رضا خان تصویر كرد
واما پروین دختر ساسان در پاریس در تاریخ 21 آذر ماه 1307 نوشتنش پایان مییابد و در شناسنامه معرفی کتاب انتشارات جاویدان چاپ" چاپخانهی محمد حسن علمی " 1312 اولین چاپ است نه 1313 كه نويسنده ی مذكور شايد خواسته با زور وحتما هدايت ميان اين اسامی و اين طرز فكر باشد
و سخن آخر اين كه بنا بر نظر هدایت شناسان " قضیه خر دجال " دوالپا اشاره مستقیمی به رضا شاه دارد این چگونه تحلیلی است که ملکالشعرای بهار که دو دوره سناتور مجلس بوده ( چهارم و ششم ) جو گیر میشود و برای رضا شاه پهلوی به صراحت شعر میگوید اما هدایت با اين توضيحات میشود اشاعه دهنده ی شبه ايدئولوژی رضا شاهی
اين نيز تحليلي است
* علامت هاي تعجب از منتقد است
** برای طولانی نشدن مطلب هفت بيت ميانی حذف شد
ياد بعضی نفرات
آبجی خانم خواهر بزرگ ماهرخ با كسی نمی ساخت ، زشت بود در عوض ماهرخ مردم دار و تو دل برو و زيبا بود آبجی خانم آدمی به ظاهر مذهبی بود محرم و صفر محل جولان او بود در هيچ روضه ی نبود كه او در بالای مجلس نباشد مجلس گرم كن روضه خوان ها بود ماهرخ كه پانزده سالش می شود می رود به خدمت كاری خانه ی ارباب در آن جا با عباس نوكر خانه ی ارباب آشنا می شود و عباس می آيد به خواستگاری او ، بساط عروسی بر پا می شود و ننه حسن همسايه ی آبجی خانم ميان دار عروسی است دنبك دستش گرفته می خواند همان شب آبجی خانم از حسادت خود را به آب انبار می اندازد و خودكشی می كند و می ميرد
آبجی خانم حكايتی از دوره ی قاجار است بهتر است به شخصيت های داستان توجه كنيم :
آبجی خانم در حقيقت اسم مستعار مظفرالدين شاه قاجاردر ميان توده ی مردم آن زمان ايران است
مرحوم دهخدا در امثال و حکم در همین مورد نوشته است پس از کشته شدن ناصرالدین شاه کار نان و گوشت و سایر خوردنی ها در شهر نسبت به سابق بد بود و ورود مظفر الدین شاه به تهران دیر می کشید مردمان در برابر شکایت از گرانی چیزها یکدیگر را با نوید با جمله «شاه می آید شهر ، کارها خوب می شود» دلخوش می داشتند سپس که شاه به پایتخت رسید و کار گرانی و بدی ارزاق بر همان حال باقی ماند اوضاع به قدری بد شد که مردم آرزوی بازگشت دوران قبل را داشتند که در نهايت همین نارضایتی ها به نهضت مشروطه ختم شد
آن اوضاع و احوال باعث شد تا مظفرالدین شاه بین مردم به «آبجی مظفر» ملقب شود ( توضیح این که پادشاهان قاجار به دلیل این که سر سلسله آن ها آقا محمدخان در کودکی توسط دربار زندیه از مردانگی ساقط شده بود بر صفت مردی تاکید زیادی داشتند و نهایت تلاششان را می کردند تا خود را مردانی قوی نشان بدهند به همین دلیل سبیل های بلند می گذاشتند و تلاش زيادی را برای گسترش حرمسرای شاهی بکار می بردند. در این بین زیر سوال بردن مردانگی آن ها با آبجی خطاب کردنشان تقریبن بزرگترین توهین برایشان محسوب می شد )*
در تهران ترانه هایی در تمسخر شاه و اوضاع کشور ساخته می شد یکی از آن ترانه ها که ثبت شده توسط یکی از کنیزان سیاه به نام «دده قدم شاد باجی» که سردسته گروهی مطرب بود سروده شده بود به این مضمون:
آبجی مظفر چرا نون گرونه
آبجی مظفر چرا گوشت گرونه
آبجی مظفر اومده
بلگ چغندر اومده
دو دور، دو دور ، دور شو ببین
امیر بهادرشو ببین
چادر و چاقچورش کنین
از شهر بیرونش کنین
پس با اين حساب آبجی خانم مظفر الدين شاه قاجار است
ماهرخ داستان ما ماهرخ گوهرشناس دختر حاجی ميرزاجعفر درسال ۱۲۸۸قمری به دنيا آمد او درسال ۱۳۲۹قمری مدرسه دخترانه " ترقی بنات " را در خيابان ظهير الاسلام بنياد گذارد كه اولين دبستان دخترانه ايران است در انقلاب مشروطيت يکی ازاعضای فعال انجمنی بود که در آن زنان هم قسم شده بودند که برای احقاق حقوق زنان تلاش ورزند و دراين را ه حتا جان خود را فدا کنند اين گروه اززنان تظاهرات های گوناگون شرکت می جستند در تظاهراتی که برعليه استفاده ازکالاهای خارجی و به منظور اعتراض برعليه قرارداد ۱۹۰۷ که ايران را به طور رسمی تحت نفوذ انگلستان وروسيه قرارمی داد انجام گرفته بود اين گروه از زنان و نيز ماهرخ گوهرشناس نقش فعالی داشتند حرکت و فعاليت اين انجمن زنانه در نهايت سبب شد که مجلس از تسليم در برابر خواسته های بريتانيا دست بردارد ماهرخ با ديگر هم پيمانان خود به هرطريق ممکن برعليه استفاده از کالاهای بيگانه فعاليت می کرد
ماهرخ هم چنان عضو انجمن "مخدارت وطن " بود که درسال ۱۳۲۸قمری توسط شصت تن از زنان در تهران تاسيس شده بود او بعد ازسال ها تلاش و مقابله با مخالفت خوانی های همسرش و مقاومت در برابر نيروهای بازدارنده در جامعه بالاخره درسن هفتادسالگی درسال ۱۳۱۷خورشيدی درگذشت
ننه حسن در حقيقت نمادی از خانواده ی رشديه كه هدايت به زيركی برای كل خانواده انتخاب كرده است ميرزاحسن تبريزى، معروف به رشديه، از پيشگامان تحول و نهضت فرهنگى ايران در دوره معاصر است وى در پنجم رمضان (۱۴ تير ۱۲۳۰ خورشيدی) سال ۱۲۶۷ قمرى در محله چرنداب تبريز متولد شد نخستين مدرسه را در محله ششكلان تبريز بنيان نهاد رشديه را پدر دبستان و آموزش و پرورش جديد ايران خوانده اند و اين لقب بدان جهت است كه او نخستين كسى است كه در آذربايجان (تبريز) و تهران به تأسيس مدرسه دست زد
اما داير كردن مدرسه در آن حد مجاهده اى بزرگ بود مرتجعانى كه تاب ديدن مدرسه يا حتا شنيدن صداى اسم آن را نداشتند به كمك اوباش آن را بر سر رشديه خراب كردند اما ميرزاحسن در اين راه مقاومت بى اندازه به خرج داد. افتتاح مدارس جديد و استقبال شور انگيز مردم تبريز از روش نوين سوادآموزى با واكنش شديد واپس گرايان و صاحبان مكتب خانه هاى قديمى روبرو شد. آن ها شايعات بى اساسى به نام رشديه و دبستان او بر سر زبانها انداختند مثلن گفته مى شد رشديه به بهانه مدرسه قصد دارد كودكان مسلمان را از دين خارج كند. دليلشان هم اين بود كه مى گفتند رشديه مانند كليسا در مدرسه خود ناقوس (زنگ) به صدا در مى آورد.رشديه مجبور شد زنگ زدن را در مدرسه متوقف كند در عوض يكى از دانش آموزان هنگام رفتن بچه ها به كلاس، بالاى صندلى مى رفت وبه آواز بلند اين شعر را كه سروده خود رشديه بود مى خواند
هر آن كه در پى علم و دانايى است
بداند كه وقت صف آرايى است
و در وقت سياحت نيز اين شعر خوانده مى شد:
الا اى غزالان دشت ذكاوت
به بيرون رويد از براى سياحت
ولى كوته فكران خشك مغز دست از فتنه انگيزى خود برنداشتند. آنان كسانى را كه فرزندان خود را به مدرسه رشديه مى فرستادند تا تحصيل كنند، بى دين و كافر خواندند سرانجام رشديه را تكفير كردند و فتواى انهدام مدراس جديد صادر شد عده اى از اوباش با چوب و چماق به مدرسه رشديه هجوم آوردند. اسباب و اثاثيه آن جا را شكستند عده اى از دانش آموزان زخمى و چند نفر ديگر زير دست و پا كشته شدند. بعد از اين واقعه رشديه ماندن در تبريز را به صلاح نديد وموقتن شب هنگام تبريز راترك كرد ولى او نهال فرهنگ نوين را كاشته بود. از سخنان اوست : «مرا در محلى به خاك بسپاريد كه هر روز شاگردان مدارس از روى گورم بگذرند و از اين بابت روحم شاد شود» اين آخرين آرزوى مردى است كه دين بزرگى كه به گردن آموزش و پرورش ايران دارد رشديه ۹۷ سال زندگى كرد و ۶۰ سال از عمر پر بركت خود را وقف فرزندان اين آب و خاك كرد مرگ رشديه ۱۹ آذرماه ۱۳۲۳ شمسى اتفاق افتاد
در سال 1287 خورشيدی طوبی ( دختر رشديه) به کمک ميرزا حسن رشديه مدرسه دخترانه ناموس را تأسيس کرد که 30 سال در خدمت دختران بود به دنبال آن در سال 1288خورشيدی علويه خانم (همسر رشديه) مدرسه عفاف و طوبی رشديه مدرسه تربيت را تأسيس کردند علويه خانم در انجمن سری " مخدرات وطن " که دو دختر ناصرالدين شاه نيز در آن عضويت داشتند فعاليت مي کرد که اين انجمن ، نقش مهمی در جنبش تنباکو و بعدها جنبش مشروطه ايفا نمود
آبجی خانم / مظفرالدين شاه كه مسجد شاه را می سازد نمادی از كسانی است كه نمی خواهند دبستان جای مكتب را بگيرد برای همين است كه آبجی خانم همه اش در پای منبر است
به هرحال مملكت ماعجيب ترين مملكت دنياست كه مبارزه با دانستن جزو عادت هايش شده است
آبجی خانم داستان پيروزی دنيای مدرن بر دنيای سنتی است نه خودكشی يك خواهر زشت ! .
ياد بعضی نفرات/ روشنم می دارد/ اعتصام يوسف/ حسن رشديه/ قوتم می بخشد/ ره می اندازد و اجاق كهن سرد سرايم/ گرم می آيد از گرمی عالی دمشان/ نام بعضی نفرات/ رزق روحم شده است/ وقت هر دلتنگی/ سويشان دارم دست/ جرأتم می بخشد/ روشنم می دارد
نيما يوشيج
* تحليل داخل پرانتز برای من نيست نمی دانم برای كيست آن چه مهم است در اين نوشته نكته ی جالبی است ونكته ی ديگر اين كه تلاش ذهنی ما بايد از تلاش ذهنی ديگران مشخص باشد
خواندن داستان قبل و بعد از نقد مستحب واجب می باشد لطفن فحش ندهيد اين تجربه را در نقد سه قطره خون داشته ام ولی ايرانی ها حتمن بايد خود تجربه كنند
چنگال داستان پسری است كه خواهرش را می كشد همان طور كه پدرش ، زنش يعنی مادر احمد راوی داستان را، چنگال قصه ی آرزومندی دختری برای فرار از دست مادر زنی است كه كتك می زند و ازدواجش با عباس و رفتن آن ها به النگه كه سرزمين رويايی اوست
اما اين ظاهر قضيه است در حقيقت اين داستان ، داستان تاريخ قاجار و آن چه بر اين سرزمين گذشته است دليل های ما برای اثبات موضوع از اين قرار است
نام شخصيت های داستان نام پادشاهان قاجار و رجال وزنان آن دوره است
سيد احمد ، احمد شاه قاجار آخرين شاه سلسله ی قاجار و بهترين شخص برای روايت تاريخ اين سلسله
عباس ( داماد ) ، عباس ميرزا نايب السلطنه است كه فرمانده ی سپاه ايران در مقابل روسيه بود در جنگ های بين دولت ايران وروسيه
تاجی ( دختر همسايه ) تاج السلطنه دختر ناصرالدين شاه قاجار از زنان روشنفكر دوره ی خود بوده است
زاويه ديدمان را از جای ديگر به اين داستان می اندازيم فرويد در تعبير خواب خود مبحثی دارد كه به اعداد و ارقام در رويا می پردازد آن جا می گويد كه در رويا گاهی پول شمردن نمادي از سال ، ماه و روز است به عبارتی در داستان دقت كنيم : " مگر نگفتی كه عباس می گويد با يازده هزار و شش تومان می شود يك گاو خريد " ص 100 سه قطره خون
خوب اگر اين رقم را به سال تبديل كنيم می شود 1160 هجری قمری كه مصادف می شود با وفات نادر شاه افشار كه در حقيقت با مرگ نادر پايه های آمدن آقا محمد خان قاجار اين گاو خريداری شده پايه گذاری می شود
در اين داستان عباس لقب النگه دارد النگه از توابع لار است در شمال كشور همان طور كه گفتم او سردار ايران در مقابل لشگر روسيه بود در شمال كشور كه عباس النگه ی اشاره به اين موضوع دارد
لازم به ذكر است كه يكی از شيوه های روايت هدايت در هم آميختگی چند شخصيت در يك شخصيت است احمد شاه جايی از زبان خود، جايی از زبان محمد شاه ، جايی از زبان ناصرالدين شاه ، جايی از زبان فتحعلی شاه حرف می زند
به عنوان مثال به اين گزاره ها دقت كنيم : " سيد جعفر پدرشان كارش معركه گرفتن در مسجد شاه بود مردم بيكار را دور خودش جمع كرده برايشان به طور سوال و جواب مسائل فقهی و تكليفی را بدون پرده و رو دربايستی تشريح می كرد " ص 101 سه قطره خون ، فتحعلی شاه مسجد شاه را می سازد در توجه ويژه فتحعلی شاه به علما همين بس که به هنگام تاجگذاری نزد اعلم مراجع شيعه، شيخ جعفر کاشف الغطا رفت و او شاه قاجار را "نايب" خويش قرار داد كاشف الغطا هم آن سيد جعفر است داستان ماست كه البته در مقدمه كشف الغطا فتحعلی شاه را مدح كرده است
احمد پادردی دارد كه از پدرش به ارث رسيده است بايد بگويم كه از شاهان قاجار محمد شاه از نقرس ( بيماری مربوط به پا ) میميرد و ناصرالدين شاه به آن دچار می شود درحقيقت با اين كليد مشخص می شود كه احمد شاه اين بار می خواهد راوی داستان و اتفاقی كه در زمان پادشاهی اين دو افتاده باشد اما اين داستان كليد ديگری هم دارد به عبارتی ديگر از اين داستان توجه كنيم :" سيد احمد شبيه و نمونه ی پدرش بود حتی نشان مرض خطر ناك او در احمد آشكار شده بود " اين بيماری خطرناك جنونی است كه باعث كشتن زن می شود يعنی در پدر، مادر احمد و در احمد خواهرش اين زن به نمادی از ايران ـ ايران خانم ـ است كشور ايران كه با جنون اين دو پادشاه قسمت های از ايران كشته می شوند يعنی جدا می شوند
در زمان محمد شاه پس از قتل قائم مقام، محمد شاه معلم سابق خود حاج ميرزا آقاسی را به صدارت منصوب کرد. در دوران صدارت او محمد شاه به تحريک روس ها به هرات لشکر کشی کرد ولی به علت مخالفت شديد انگليسی ها در اين جنگ شکست خورد
لشکر کشی برای فتح هرات و تسلط بر افغانستان يکی از مهمترين وقايع دوران سلطنت سومين پادشاه قاجار است که پيامدهای ناگواری برای ايران و ايرانيان به بار آورد و رسوايی شکست در اين جنگ و گردن نهادن به شرايط خفت بار انگليسی ها که راه مداخل هاری بعدی آنان را در ايران هموار ساخت ميراثی بود که محمد شاه و صدر اعظمش برای جانشينان خود بر جای گذاشتند
و افغانستان در معاهده ی هرات در زمان پادشاهی ناصرالدين شاه جدا می شود و نام داستان چنگال است شايد اشاره به چنگال خونين استثمارگر پير انگليس دارد
اين سرزمين من است
این یک نقد تاریخی یا تطبیقی یا تاریخی ـ تطبیقی نیست همان طور که شعرهایم هایکو نبودند
داش آكل داشی است كه در اين داستان با سه مقوله كش مكش دارد
كاكا رستم رقيب داشی در دنيای داشی ها : " همه ی اهل شيراز مي دانستند كه داش آكل و كاكا رستم سايه ی يك ديگر را با تير می زدند "ص 38
كلم به سرها و آخوندهای مذهبی كه زير لوای مذهب دست به هر كاری می زنند وقتی حاجی صمد می ميرد داش آكل را وصی خود می كند :" حالا كه زير دين مرده رفته ام به همين تيغه ی آفتاب اگر نمردم به همه ی اين كلم به سرها نشان می دهم " ص 43
عشق دختر حاجی صمد : " چشم های گيرنده ی او كار خودش را كرد و حال داش آكل را دگرگون نمود او سر را پايين انداخت و سرخ شد " ص 43
شايد فضای داستان را بتوان به دو قسمت كرد
داشی قبل از عاشق شدن يا داشی آزاد :" من آزادی خودم را بيشتر از هر چيز دوست دارم " ص 43اين داشی در جنگ با كاكا رستم پيروز است :" خود كاكا هم می دانست كه مرد ميان و حريف داش آكل نيست چون دو بار از دست او زخم خورده بود و سه ، چهار بار هم روی سينه اش نشسته بود " ص 39
او مثل كلم به سرها نيست بعد از مرگ حاجی صمد به كسی كه خبر را برايش آورده می گويد :" من كه مرده خور نيستم برو مرده خورها را خبر كن " ص41
در برخورد با زن ها :" چند بار هم كه رفقا زير پايش نشسته و مجالس محرمانه فراهم كرده بودند او هميشه كناره رفته بود" ص 45
داشی در بند ياعاشق در جنگ با كاكا رستم شكست مي خورد : " در همين وقت چشمش به قمه ی داش آكل افتاد كه در دسترس او واقع شده بود با همه ی زور وتوانايي خودش آن را از زمين بيرون كشيد و به پهلوی داش آكل فرو برد " ص53
در برخورد با كلم به سرها : " همه ميهمان ها به سر تا پای او خيره شدند داش آكل با قدم های بلند جلوامام جمعه رفت و ايستاد "ص 49 همه ی اموال حاجی را به كسی می دهد كه قبول ندارد
عشق پنهان مرجان هدايت با زيركی عشق را روبه روي مجالس محرمانه می گذارد كه يكی از بحث های فرويد است از نظر فرويد عشق حالتی روحی است كه از ارضا نشدن قوای جنسی ايجاد مِی شود نه از محبت زياد
هدايت دو نكته را در اين داستان از فرهنگ ايرانی نمايان می كند
وقتی كه داش آكل سرش توی كار خودش است وبا كسی كاری ندارد همه برايش شاخ می شوند :" داش آكل را می گويی ؟ دهنش می چاد ، سگ كی باشد ؟ ياروخوب دك شد ، در خانه ی حاجی موس موس می كند ، گويا چيزی می ماسد ، ديگر دم محله ی سردزك كه می رسد دمش را تو پاش می گيرد و رد می شود " ص 46 يا : " سر پيری و معركه گيری " ص 46 در زمان حال همين فرهنگ را می بينيم تا يكی صدايش در نمی آيد پير وجوان و كودك همه برايش لات می شوند اما همين كه فهميدند يارو بلد است حقش را بگيرد همه بله قربان می گويند
يكی از تعريف های مردی در فرهنگ ما هم خوابه نشدن با زنان و پنهان كردن عشق است اين جمله ها را زياد می شنويم خيلی با حياست به زن ها نگاه نمی كنه از عشق فلاني مرد ولی دم نزد
چرا داشی مرجان را به كسی زشت تر و پير تر از خود می دهد ولی خود از عشقش سخن نمی گويد چيزی جز فرهنگ اين مرز و بوم است كه مانع می شود " داش آكل طبيعی با تمام احساسات و هوا وهوس ،بدون رو دربايستی از توی قشری كه آداب ورسوم جامعه به دور او بسته بود ، از توی افكاری كه از بچگی به او تلقين شده بود ، بيرون می آمد و آزادانه مرجان را تنگ در آغوش می كشيد " ص 47 كسي كه بيشترين لياقت را برای عشق ورزيدن و همخوابه شدن دارد
در جامعه ی امروز ايران كه ديگر از اين داشی ها نيست و همه در موزه ها به دنبال آن هستند و به قول اسحاق يهودی عرق فروش در خطاب به داش آكل :" اين چيه پوشيدی ؟ اين ارخلق حالا ور افتاده هر وقت نخواستی من خوب می خرم " ص 50
به هر حال ما نيز مردمی هستيم
