دلقک گزارش میدهد
نگاهی به کتاب «منهای کبریت» سرودههای امیر آزادهدل- نشر بیدگل-1388
مریم جعفری آذرمانی
امیر آزادهدل بیش از 15 سال است که مینویسد، اما تا همین اواخر تمایلی به انتشار نداشته است. بیشتر از شعر، مقالههای ادبی نوشته پس قاعدتن اولین کتابش که به تازگی منتشر شده از فیلتر حساسیتهای تحلیلگرانهی او رد شده است. کتاب «منهای کبریت» از ابتدا تا به انتها به ترتیب اگر خوانده شود یک روایت است که به روایتهای کوچکتر تقسیم شده است. همچنان که در اول کتاب توضیحی داده شده مبنی بر اینکه ترتیب شعرها بر اساس تاریخ سرایش است. اگرچه در نام کتاب یعنی «مِنهای کبریت» کلمات من و کبر به چشم میخورد اما از سویی غروریست که زیر پا گذاشته میشود و از سوی دیگر گویندهی کتاب در نهایت به همان غرور از نوع تنهایی میرسد. روایتهای این کتاب از زبان یک دلقک است دلقکی که خندیدن و خنداندنش از سر خوشی نیست بلکه از بیزاری است. تفکر و زبان و زیباییشناسی در این کتاب از عناصر مدرن استفاده میکند و اگر جایی با کلمههایی قدیمی در توصیف عشق بر میخوریم در موقعیتی است که گوینده آنها را با تمسخر بیان میکند.
توضیحی کوتاه برای بعضی از روایتهای این کتاب در این نوشتار آورده شده.
«منهای کبریت» روایت یک شناخت است از مسالهای که صورت دیگرش نفرت است:
دوست میدارمت
سیزده واژ و
پنج بخش و
دو واژه است
و من به تو قول میدهم
بار دیگر آزمایشش نکنم (شعر1)*
عبارت دوست میدارمت برای گوینده آنقدر مهم است که اهمیتش هم معنایی است و هم زبانی. چنانکه به جزئیات این عبارت هم اندیشیده است و حتا تعداد واژهای آن مهم است و مهمتر اینکه اگر چه در مرحلهي امتحانکردن این عبارت است اما قول میدهد که بار دیگر این کار را نکند
در کویر دوش میگیری و
میخواهی کسی چیزی نداند
همهچیز را خواهم گفت:
مثل تلگرافچیها شدهای
مثل تمام مردم
که تعداد واژه براشان مهم است
نه عمق آن
عزیزم
نقطه (شعر5)
مگر کسی میتواند در کویر دوش بگیرد؟ اگر برفرض هم کسی این کار را بکند آیا دیگران خواهند فهمید؟ کویر جایی خالی از سکنه است. گزارشگر از این مثال برای فهماندن این مساله استفاده میکند که همهچیز را میداند
همهی پلها یکشکند
تو را به خدا
ادای پلهای جدید را در نیاور
تو
نمیتوانی از خودت بگذری (شعر8)
گزارشگر در این شعر بازیگردان میشود و نقش اجرا شدهی بازیگر را نمیپسندد و نقش حقیقی بازیگر را میخواهد حتا اگر دیوار باشد. همه از پل میگذرند و تنها پل است که نمیتواند از خودش بگذرد پس بازیگر این جا میخواهد ثابت کند که با وجود پل بودن میتواند از خودش بگذرد اما بازیگردان شاید مثلن نقش دیوار را برای او راحتتر قابل اجرا بداند
این دستها برای باختن آفریده شده
جفتشش من آوردم تو برو
قانون؟
قانون به چه دردمان میخورد
تو که بروی
چه بازنده چه برنده (شعر10)
کدام دستها برای باختن آفریده شدهاند؟ دستان گزارشگر یا بازیگر؟ گزارشگر قانونمند نیست زیرا همهچیز را مو به مو گزارش میکند ولی قانون همیشه در پی حذف کردن است پس ناچار دستان خودش را بازنده میداند
نشان عاشقی مردن است همیشه یک گزارهی درست نیست
... (شعر13)
گزارشگر به مرحلهی حکم دادن میرسد و گزارهی نادرست را تعیین میکند و از آنجا که ثابتکردن نادرستی از درستی بسیار مشکلتر است معمولا درستکاران هستند که نادرستی را تشخیص میدهند
خودت را لوس نکن
کفشهای سیندرلا
خیلی وقت است
به پای تمام دختران شهر میخورد (شعر18)
گزارشگر در این روایت، تجلیل را به تمسخر تبدیل میکند و موقعیت بازیگر را با نیشخند بیان میکند
من به خاطر سه پنجم عشق تو خواهم مرد
بله
عشق تو از سر من زیاد است (شعر19 )
تمسخر شدت پیدا میکند و از آنجا که 5 نماد قلب وارونه است قلبی که گزارشگر به بازیگر سپرده بود تا حد کسری از عدد 5 تنزل پیدا میکند در اینجا آوردن عدد، اوج حسابگری است که با دوستداشتن در تضاد است و همین باعث برداشت طنز از این روایت میشود توضیح اینکه عدد سه پنجم نزدیکترین کسر به عدد طلایی یعنی عدد تناسب در زیبایی است كه در نقاشی دورهی رنسانس ومعماری معابد در دورههای گذشته استفاده میشده است
...
من که کوه فوجییاما نیستم که هر سی ثانیه یک بار بلرزد (شعر24)
حس گذشته را توضیح میدهد بیم و امیدی که در روایت اول داشته اکنون او را آنچنان سنگ کرده است که دیگر تکان نخواهد خورد
...
گل بیاور-
نمیداند
در سرزمین اسکیموها
گل نمیروید ... (شعر41)
ماجرا را برای دیگران توضیح میدهد. تمسخر و نفرت در سرزمینی یخزده را که روز و شبش به طور معمول در توالی هم نیست سال به یک روز ششماهه و یک شب ششماهه تقسیم میشود
...
در سرزمین من
اگر سرباز تیر بخورد میمیرد
این سادهترین قانون جنگ است (شعر46 )
گزارشگر، فیلسوف میشود و عاطفهای از نوع فاعلی آن ندارد
کرگدن لای ابریشم
برای عشق تو
به عقب نگاه نکن
پشت این تپهی خاک
چیزی برای خندیدن نیست
جز
مردی تنها و یک سایبان ساده (شعر74)
این آخرین روایت این کتاب است توضیح اینکه کرگدن از سویی به صورت انفرادی و گاهی فقط یک زوج نر و ماده در جنگلهای دوردست زندگی میکند (پس هنوز به روایت اول پایبند است) و از سوی دیگر حیوانی است با پوستی ضخیم و تمام حیوانات از او میترسند و تنها دشمنش انسان است. کرگدن لای ابریشم تضادی پنهان برای بیان عشق است و گویندهی روایت اول است که مثل کرگدن تا اینجا پیش آمده و خودش را هر چه زیباتر تقدیم آن بازیگر میکند و میداند که تنها دشمنش خودش بوده است انسان یعنی مردی تنها
*صفحهبندی کتاب بر اساس شمارهی شعرهاست.
نقد ادبي ما معجوني در هم پيچيده است و كار آمد نيست هميشه در ذهنم بوده كه شيوهاي را در نقد پي ريزي كنم كه از يك نقطهي مشخص شروع شود و به نقطهاي مشخص ختم شود و در مورد تمام زيباييها و اتفاقاتي كه در شعر افتاده صحبت شود خيلي از زمانها ديدهام كه نقدي خوب است ولي نكتهي مهم ديگري جا افتاده است به نظر من بايد يك چك ليست در نقد تهيه شود مثل چك ليست هواپيما كه نكتهاي در شعر فراموش نشود البته اين امكان هست كه شعري قسمتي از چك ليست ما را نداشته باشد اين مهم نيست اما اين مهم است كه ما به تمام گوشه و زواياي شعر سرك بكشيم و نكتهاي جا نيفتد در نمايشگاه كتاب امسال مجموعهي شعرهاي حسين منزوي چاپ شد لذتي كه من از شعرهاي منزوي ميبرم كم نيست خواستم نقدي روي يك شعر او بنويسم تا اداي دِيني كرده باشم صداهاي ناراحت كنندهي در مورد غزل ميشنوم و اين من را آزار ميدهد يك جا نشستن هم كار درستي نيست كه صد البته شعر حسين منزوي به هم چون مني نياز ندارد اما من طعم توطئهي سكوت را چشيدهام كاري كه با حسين منزوي شده است نديدن و ناديده گرفته شدن است و بعد دوست و آشنا را در بوق كرنا كردن.
در قسمت اول اين نقد من بخشي به نام انسجام باز كردهام كه در اين قسمت اول در مورد قالب شعر صحبت ميكنم و در قسمت دوم وزن شعر صحبت ميشود در اين جا شما نام گذاري را ميبينيد كه تازه است بله اين همان توطئهي سكوتي است كه گفتم من از سال 1376 روي عوض كردن نام گذاري عروض و بديع لفظي كار كردم شيوهاي ساده و راحت را پيشنهاد دادم ولي اساتيد از كنارش گذشتند انگار هيچ اتفاقي نيفتاده ولي تئوريهاي دزدي خود را از دانشمندان غربي در بوق و كرنا كردند اين وبلاگ من است و من اين شيوه را ميپسندم و اين را حق خود ميدانم كه در اين جا اين شيوه را عنوان كنم هر كس هم كه دوست ندارد ميتواند وبلاگ ديگري را بخواند ولي به قول صادق هدايت:" اون چيزی كه شما قبول داريد و ما خيلی وقت پيش زديم زيرش " اگر فكرمیكنيد كه من دچار گنده گويی شدهام در همین وبلاگ در قسمت پیوندهای روزانه بخشی به نام اشکالاتی بر عروض فارسی هست که میتوانید بخوانید و جواب بدهید و برایم کامنت بگذارید این گوی و این میدان.
اما برای آگاهی شما عزیزان باید بگویم اساتید این مزر و بوم که هر کدام اسمشان را تریلی نمیکشد این نوشته را خواندهاند و به این جوان خام جویای نام لبخند زدند یکیشان آن زمان مدیر دانشکدهی ادبیات دانشگاه فردوسی مشهد بود که گفت:" من این نوشته را میگذارم توی کتابخانهام و هر کس که خواست در عروض تحقیقی بکند میگویم نکن یکی خیلی بهتر این کار را کرده " و بعد انگار که من را کشف کرده باشد گفت:" من منتظر تحقیقهای بعدی شما هستم شما نابغه هستید" و منظورش این بود که نون ما رو آجر نکن ما از این کتابها نون در میآوریم نمیشود که بگوییم 1100 سال چرت و پرت به خورد مردم دادیم
آن یکی هم در توابع تهران در ده خوش آب و هوایی زندگی میکند الان استاد دانشگاه علامه طباطبایی است گفت:" آقای آزاده دل ما که نتوانستیم کاری بکنیم بلکه شما جوانها کاری بکنید " بعد گوشی را گذاشت زمین.
سومی هم که اشکالات تایپی متن مرا گرفته بود و خرسند از این که توانسته اشکالی بگیرد بعد گفت:" به گمانم شیوهی شما سختتر است" منم گفتم " اگر به گمان باشد من هم گمان میکنم که عروض سخت است شما دلیل بیاورید تا من جواب بدهم یا من از عروض اشکال میگیرم شما جواب دهید " که ساکت شد
این سرزمین من است
تقدیر تقویم خود را تمامن به خون میکشید
وقتی که رستم تهیگاه سهراب را میدرید
بیشک نمیکاست چیزی از ابعاد آن فاجعه
حتا اگر نوش دارو به هنگام خود میرسید
دیگر مصیبت نه در مرگ سهراب بود ونه در زندگیش
وقتی که رستم در آیینهی چشم فرزند خود را ندید
آیینهای آتشینی که گر زال در آن پری میفکند
شاید که یک قاف سیمرغ از آفاق آن میپرید
آیینهی که اگر اشک و خون میستردی از آن بیگمان
چون مرگ از عشق هم نقشی آن جا میآمد پدید
نقشی از آغاز یک عشق- آمیزهی اشک و خون ناتمام-
یک طرح و پیرنگ از روی و موی مه آلود گرد آفرید
×××
سهراب آن روز نه بلکه زان پیشتر کشته شد
آن دم که رستم پیاده به شهر سمنگان رسید
و شاید آن شب که در باغ تهمینه تا صبحدم
گلهای دوشیزگی چید وبا او به چربش چمید
آری بسی پیشتر از سرشتی که سهراب بود
خون وی از دشنهی سرنوشتش فرو میچکید
ورنه چرا پیرمرد آن نشان غم انگیز را
در مهر سهراب با خود نمیدید و در مهره دید
ورنه به جای تنشهای قهر و تپشهای خشم
باید که از قلب خود ضربهی آشتی میشنید
×××
با هیچ قوچ بهشتی نخواهد زدن تاختش
وقتی که تقدیر قربانی خویش را برگزید
انسجام
1- ساختار: این شعر ساختارش غزل است نکتهی که باید به ان دقت شود مصراعهای 5، 6، 7، 9، 11و12یک رکن فعولن بیشتر دارند که این نوعی فرا رفتن از قالب غزل پذیرفته شده است شاعر هر جا که ساختار او را در بیان موضوع محدود کرده سعی کرده که یک رکن اضافه کند و اساتید به آن اشکال بگیرند تا این که معنا را ناقص ارائه دهد
2- وزن: وزن این شعر فعلن/ فعولن/ فعولن/ فعولن/ فعولن/ فعل است نامش میشود سوسن 2و3و4و5 شقایق کوکب شش پر( این شیوهنام گذاری من است این جا هم وبلاگم است هر کاری که دوست داشته باشم که می توانم بکنم ) نکتهی که باید توجه کرد این است که وزن شاهنامه فعولن/ فعولن/ فعولن/ فعل است که شاعر به این توجه داشته است
3- قافیه: قافیه(ید) است و ردیف ندارد
4- موسیقی واژها:
1- آهنگین
یک واژه در واژهی دیگر تکرار شود که یکی از واژهها میتواند حداقل یک واژ بیشتر داشته باشد در این تکرار ترتیب واژهای واژه باید رعایت شود
واژههای آن و بیگمان:
آیینهی که اگر اشک وخون میستردی از آن بیگمان
واژههای چید و چمید:
گلهای دوشیزگی چید وبا او به چربش چمید
واژههای نمیدید و دید و واژههای مهر ومهره:
در مهر سهراب با خود نمیدید و در مهره دید
2- آمیختن:
واژهای یک واژه در واژهی دیگر تکرار شده باشد یکی از این واژهها میتواند حداقل یک واژ اضافی داشته باشد ترتیب تکرار واژهای واژه نباید رعایت شود
واژههای قاف و آفاق در مصراع زیر:
شاید که یک قاف سیمرغ از آفاق آن میپرید
3- آهنگه
دو واژه هر کدام حداقل یک واژ متفاوت دارند در این تکرار ترتیب واژهها باید رعایت شود
واژههای تقدیر و تقویم:
تقدیر تقویم خود را تمامن به خون میکشید
واژههای روی و موی:
یک طرح و پیرنگ از روی و موی مه آلود گرد آفرید
واژههای سرشتی و سرنوشتش:
آری بسی پیشتر از سرشتی که سهراب بود
خون وی از دشنهی سرنوشتش فرو میچکید
واژههای تنشهای و تپشهای:
ورنه به جای تنشهای قهر و تپشهای خشم
4- واژآهنگ
تکرار واژ یا واژهایی در چند واژه را میگویند
تکرار واژ (ت) در واژههای تقدیر، تقویم، تمامن، وقتی، رستم و تهیگاه در بیت زیر:
تقدیر تقویم خود را تمامن به خون میکشید
وقتی که رستم تهیگاه سهراب را میدرید
تکرار واژ (ق) در واژههای قاف، سیمرغ و آفاق در مصراع زیر:
شاید که یک قاف سیمرغ از آفاق آن میپرید
تکرار واژ (چ) در واژههای چید، چربش و چمید در بیت زیر:
گلهای دوشیزگی چید وبا او به چربش چمید
تکرار واژ (ش) در واژههای پیشتر، سرشتی، دشنهی و سرنوشتش در بیت زیر:
آری بسی پیشتر از سرشتی که سهراب بود
خون وی از دشنهی سرنوشتش فرو میچکید
تکرار واژ (ق) در واژههای وقتی، تقدیر و قربانی در مصراع زیر:
وقتی که تقدیر قربانی خویش را برگزید
در این قسمت ما نیاز به اطلاعاتی داریم برای درک بهتر هنر منزوی برای درک تقابلها در این شعر که من به تعدادی از آنها اشاره می کنم:
ما در این شعر سه پدر و سه فرزند داریم:
1- زال و رستم:
زال فرزندش رستم را با سیمرغ نجات میدهد
2- ابراهیم و اسماعیل:
ابراهیم فرزندش اسماعیل را با قوچی از بهشت تاخت میزند
3- رستم و سهراب:
رستم فرزندش سهراب را با خنجر میکشد
حالا من شما را به طبقه بندی در دنیای جوامع ابتدایی میبرم ما در دنیای اساطیری سه طبقه داریم:
1- طبقهی کشاورزان که تولید کنندگان نعمتهای مادی هستند
2- طبقهی روحانیون که متصدیان قربانی هستند و فرو برندهی خشم خداوند و پاک کنندهی گناهان مردم
3- طبقهی جنگجویان که با سلاح از مردم محافظت میکنند
اما این سه طبقه سه نوع درمان دارند یعنی هر طبقه یک پزشک دارند " در اوستا سه نوع پزشک هست پزشکی که با گیاه درمان میکند، پزشکی که با سخن جادوئی (مهر) و سرانجام پزشکی که با کارد درمان میکند گونهی نخست نمایندهی کشاورزی، گونهی دویم نمایندهی پریساری و گونهی سیوم نمایندهی جنگجویان و قهرمانان است" پانوشت صفحهی 49 از کتاب سرنوشت یک شمن نوشتهی علی حصوری
در تطابق این سه طبقه با شیوهی درمان و این سه پدر و فرزند میتوان نتایج زیر را گرفت:
1- طبقهی کشاورزان با گیاه درمان میکنند و زال پسرش را به وسیلهی شاخه درخت گز درمان میکند و از مرگ نجات میدهد رستم تیر گز را به چشم اسفندیار رویین تن میزند
2- طبقهی روحانیون که با سخن جادویی درمان میکنند ابراهیم پیامبر با سخن گفتن با اسماعیل و تسلیم بودن او در برابر رضای خدا در آخرین لحظه به فرمان خدا در قربانی جایگزینی ایجاد میکند و فرزندش از مرگ نجات پیدا میکند
3- طبقهی جنگجویان که با کارد درمان میکنند و رستم با خنجر پهلوی پسرش را میدرد و پسر به وسیلهی پدر کشته میشود
اما نکات جانبی جالبی نیز وجود دارد ما در این شعر دو جفت داریم:
1- تهمتن و تهمینه:
تهمتن از ایران و تهمینه از توران که با هم جفت میشوند یعنی زن وشوهر
2- سهراب و گردآفرید:
سهراب از توران و گرد آفرید از ایران که با هم جفت نمیشوند
در حقیقت این نشاندهی این است که ایرانی یک عنصر فعال است و تورانی یک عنصر مفعول برای همین است که رستم، سهراب را میکشد چون رستم ایرانی است و فعال و سهراب تورانی است و مفعول پس رستم باید سهراب را بکشد
دلیل دیگر این که سهراب باید بمیرد این علت است که جسمی آمیخته دارد چون مادرش تورانی و پدرش رستم و ایرانی است پس یک عنصر ناخالص است و رستم مادرش افغانی و پدرش زال ایرانی و عنصر خالص و پاک است وعنصر خالص و پاک باید عنصر آمیخته و ناپاک را از بین میبرد برای همین است که منزوی از تقدیر سخن میگوید چون اینها قوانین بدون استثا هستند و حتمن اجرا میشوند یک نکتهی ظریف نیز گفتنش خالی از لطف نیست که رستم و رخش جفت یا همزاد یکدیگر هستند وقتی که رخش که جفت رستم است گم می شود رستم به جفت دیگر میرسد یعنی به تهمینه برای همین منزوی این مصراع را آورده است " آن دم که رستم پیاده به شهر سمنگان رسید" میبینیم که واژهی پیاده به این نکته اشاره دارد و به تسلط منزوی در داستانهای شاهنامه .
زیبایی شناسی
بزرگ نمایی
ترکیب یک قاف سیمرغ به نوعی در خود برجسته کردن و بزرگ نمایی را با خود دارد و کانون توجه به علت ترکیبی تازه است و زیبا
گسترش آگاهی
در بعضی جملهها یا مصراعها ما مرزهای باورمان گسترش مییابد در حقیقت شاعر با شریک کردن خواننده در زاویه دید خود به موضوع و آگاه کردن او در بردن لذت و ارضا شدن او از خواندن سهیم میشود مثل بیتهای:
بیشک نمیکاست چیزی از ابعاد آن فاجعه
حتا اگر نوش دارو به هنگام خود میرسید
دیگر مصیبت نه در مرگ سهراب بود نه در زندگیش
وقتی که رستم در آیینهی چشم فرزند خود را ندید
در روایت فردوسی خواننده تا آن جا متاثر میشود که چرا نوش دارو به موقع نمیرسد و یا ای کاش میرسید یا در مصیبت مرگ سهراب که چه جان کاه است مرگ جوانی برومند با یک عالمه آرزو یا در زندگی او و سرنوشت به دست پدر کشته شدن اینها سخت و متاثر کننده است اما منزوی با این مصراع:
وقتی که رستم در آیینهی چشم فرزند خود را ندید
ما را با زاویهای پنهانی آشنا میکند که از دید همه پنهان بود و او آن را دیده است در این نمایاندن آن به خواننده، خواننده نیز از پی بردن به این کشف لذت میبرد و ازنگاه کردن به موضوع از این زاویه چون تمام منطق ما را به هم میریزد و روابط جدیدی را پی میریزد
تقابل بین سهراب و اسماعیل
منزوی با گفتن چند بیت زیبا سرنوست حتمی سهراب را برای خواننده باز گومیکند
سهراب آن روز نه بلکه زان پیشتر کشته شد
آن دم که رستم پیاده به شهر سمنگان رسید
وقتی ذهن خواننده را با چند بیت زیبا مسحور کرد ناگهان با آوردن بیت:
با هیچ قوچ بهشتی نخواهد زدن تاختش
وقتی که تقدیر قربانی خویش را برگزید
این نکته را یادآوری میکند که لطف الهی باعث نمیشود که اسماعیل نجات بیابد بلکه سرنوشتش مقدر نبود و با این کار تمام منطق پیشین ما را در مورد داستان ابراهیم و اسماعیل به هم میریزد در این جا نیز ما با گسترش آگاهیهامان طرف هستیم
و اما نکته ی آخر
تثبيتِ آغاز سال نو در هنگام اعتدال پاييزی با نظام زندگیِ مبتنی بر كشاورزیِ ايرانيان بستگيِ كامل دارد. میدانيم كه سال زراعی از اول پاييز آغاز و در پايان تابستان ديگر خاتمه میپذيرد. قاعدهای كه هنوز هم در ميان كشاورزان متداول است و در بسیاری از نواحی ایران جشنهای فراوان و گوناگونی به مناسبت فرارسیدن مهرگان و پایان فصل زراعی برگزار می شود از نظر نجومی، مهرگان چند روز پس از اعتدال پاییزی جشن گرفته میشد، اعتدال پاییزی اول مهر صورت میگیرد و جشن برداشت محصولات كشاورزی استدر سرزمینهایی که کشاورزی در آنها شغل اصلی است اسطورهها با تقویم سال مطابقت دارند مثل ایران، اسطورهی رستم و سهراب و نبرد این دو نیز از این قاعده مستثنا نیست در این اسطوره جوانی و گرمی مغلوب پیری و سردی میشود که نمادی از تغییر فصل است تابستان گرم جایش را به پاییز پیر میدهد این کار را رستم که از طبقهی جنگجویان است به وسیلهی کارد انجام میدهد برای حفظ مردم از دیو سرما، این یک قربانی است به پیشگاه خدایان برای آرامش مردم
آیا به نظر شما جشن مهرگان، جشنی به این اهمیت و به این مقدسی قربانی در حد پسر رستم نمیخواهد؟
آب زندگی
محیط اجتماعی ایران دو قشر کما بیش تعریف شده دارد مذهبپرستها و میهنپرستها که خصوصیتهای خیلی مشترکی دارند اساس کارشان بر پایهی تقلید است فرق نمیکند میهنپرست باشی یا مذهبپرست یا هر چیز دیگرپرست! هم این که انسانی باشی که بپرستی آن هم بدون پرسش و کنکاش کافی است اما همین محیط اجتماعی ایران تقريبن در صد سال گذشته طفل زنازادهای داشت که آمدنش را هیچ کسی تبریک نگفت نه توی گوشش لا اله الا الله گفتند نه روی سرش تاج شاهی گذاشتند آب زندگی حکایت این سه قشر در محیط ایران است این قشر تازه تولد یافته منورالفکرها یا روشنفکرها هستند
پینهدوزی که سه پسر دارد هر سه پسر را راهی میکند تا روی پای خودشان بایستند خب اولی حسنی قوزی است پیامبر کشور زرافشان «پسر بزرگش حسنی دعانویس و معرکهگیر است»ص69
حسنی با یک جادوگر برخورد میکند و در ته چاه دیبک به کمکش میآید و میگوید از آب زندگی پرهیز کن و حسنی به شهر میرسد که مردمش کورند اما خصوصیتهای این شهر «این سرزمین خاکش مخلوط با طلاس و خاصیتش این که چشمو کور میکنه... ما چشم به راه پیغمبری هستیم که میباس بیاد و چشمهای ما رو شفا بده»ص69
حسنی پیامبر میشود و به قول خودش خوب میشه اینها رو گول زد چون چشم ندارند «آهای مردمون! بدونین که من همون پیغمبر موعودم و از طرف خدا آمدم تا به شما بشارتی بدهم چون خدا خواسته که شما را به محک امتحون در بیاره شما رو از دیدن این دنیای دون محروم کرده تا بتونین بیشتر جستجوی حقایقو بکنین و چشم حقیقتبین شما واز بشه چون خودشناسی، خداشناسی است دنیا سرتاسر پر از وسوسههای شیطونی و موهوماته همون طور که گفتن: دیدن چشم و خواستن دل. پس شما که نمیبینین از وسوسهی شیطون فارغ هستین و خوش و راضی زندگی میکنین و با هر پیشامدی میسازین پس بردبار باشین و شکر خدا رو به جا بیارین که این موهبت عظما رو به شما داده! چون دنیا موقتی و گذرندس اما اون دنیا همیشگی و ابدیس و من برای راهنمایی شما اومدم»ص69
و « مردم دسته دسته به او گرویدند و سرسپردند و حسنی هم برای پیشرفت کار خودش هر روز نطقهای مفصلی در باب جن و پری و روز پنجاه هزار سال و بهشت و دوزخ و قضا و قدر و فشار قبر و از این جور چیزها برایشان میکرد»ص69
آیا طلایی آمیخته به خاک نفت نیست البته مردم تفریحی دارند یعنی عرق خوردن و تریاک کشیدن. دین از لحاظ نویسنده چیزی بیشتر از این نیست و او در لذت غرق میشود پدرش را فراموش میکند و حالا حسین کچل که از شرق میرود تا پادشاه کشور ماه تابون بشود در افسانههای قدیمی یک راه انتخاب پادشاه نشستن باز شاهی بر سر بوده که حسین کامیاب میشود از این رسم قدیمی. مردم کشور ماه تابون همگی کرند و البته علاج هر دو مرض چه کوری و چه کری آب حیات است البته حسین به پادشاهی میرسد وعده دادن را شروع میکند « برو از قول من به مردم بفهمون و بهشون اطمینون بده که ما همیشه به فکر اونا بودیم و امیدواریم که زیر سایهی ما وسایل آسایششون فراهم بشه» ص72
و صد البته او یک پادشاه شکمباره میشود آخر میهنپرستی هم حدی دارد اما چاپلوسی شاهان حدی ندارد «تاج هم به سرش گذاشتند» ص72
و فردا صبح حسین نزدیک ظهر بیدار شد و بار داد همهی وزرا و امرا و دلقکهای درباری و اعیان و اشراف و ایلچیها و تجار دنبال هم ریسه شدند دسته دسته میآمدند و کرنش میکردند و کنار دیوار ردیف خط میکشیدند و با حرکات دست و چشم و دهن اظهار فروتنی و بندگی میکردند اگر مطلب مهم یا فرمان فوری بود که میخواستند به صحهی همایونی برسد» ص73
و با چاپلوسی انسان میشود سایهی خدا روی زمین. با مخالفین هم بگیر و بند میکرد و زهره چشم میگرفت اما حسنی زرافشان با پول آنها را راضی میکرد و رشوه میداد
و اما احمدک عطاری که مرض را میشناسد و راه درمان را با درویشی آشنا میشود با این که برادرها او را به غار میاندازند او میرود آنها را کمک میکند «خب حالا میخوام برم پیش برادرام کمکشون بکنم!»ص72
درویش به او میگوید که باید به کشور همیشه بهار برود و آب زندگی را پیدا کند درویش به او نیلبک میدهد به یادگار و راهی پرسنگلاخ را به او نشان میدهد او با نجات دادن بچههای سیمرغ از دست اژدها یک پر از سیمرغ میگیرد تا موقع نیاز آتش بزند اما خصوصیت سرزمین همیشه بهار را تا چشم کار میکرد باغ و بوستان و سبزه و آبادی بود و مردمان سرزندهای که مشغول کشت و درو بودند دیدهمیشوند یا ساز میزدند و یا تفریح میکردند جانوران آنجا از آدمها نمیترسیدند آهو به آرامی چرا میکرد و خرگوش در دست آدمها علف میخورد پرندهها روی شاخهی درختها آواز میخواندند درختها میوه از هر سو سردرهم کشیده بودند» ص75
احمدک چشمه آب حیات مییابد «یک مشت آب به صورتش زد چشمش طوری روشن شد که باد را از یک فرسخی میدید یک مشت آب هم خورد گوشش چنان شنوا شد که صدای عطسه پشهها را میشنید به طوری از زندگی مست و سرشار شد» ص76
او با دختری آشنا میشود دختر میگوید راز آب زندگی حس آزادی است بله حس تقلید نکردن این حس اگر در کسی نباشد آب زندگی به درد او نمیخورد کسی که بت بسازد این آب به دردش نمیخورد «در این جا آب زندگی چشمه مخصوصی نداره فقط کشور کرها و کورها این لقبو به آب این جا دادن اما اگه برادرات حس آزادانه ندارن بیخود وخت خودتو تلف نکن چون آب زندگی به دردشون نمیخوره» ص76
در این شهر هیچ چیزی تحمیلی نیست همه آزادند بنابر استعداد و ذوق و علاقه کار میکنن احمدک حاضر است هر کاری که دختر بگوید انجام دهد اما دختر به او میگوید «نه هر کاری که خودت دلت بخواهد و بتونی از عهدهاش بر بیایی» ص77
او پیش دوا فروش کار میکند با سواد میشود او چلینگری و نجاری هم یاد میگیرد دختر را میگیرد و تنها نگرانی او برادرهاش بودند مشتری کوری از کشور زرافشان میآید کوره به او میگوید «کفر نگو زبونتو گاز بگیر این که تو سراغشو میگیری حسنی قوزی نیس پیغمبر ماس» ص78
از کسان دیگر هم سراغ میگیرد و میفهمد که برادر دیگر حسین کچل هم در کشور ماه تابان است و مشغول چاپیدن و قتل و غارت مردمان آنجاست به هر حال او مصمم است که برادرهایش را نجات دهد و به دوا فروش میگوید «از وختی که در این کشور اومدم معنی زندگی و آزادی رو فهمیدم»ص78 و «کور و کر بودم چشم و گوشم در اینجا و از شر لذت تنفس در هوای آزاد و کار با تفریح را اینجا شناختم» ص78 در سطرهای زیر ناگهان نویسنده به تمام نکتههای که مد نظر دارد با صراحتی بینظیر اشاره میکند و خود را از بند مبهم گویی میرهاند گویی حرف در گلویش به گونه دیگر نمیچرخد آن قدر مهم است که باید رک و بیپرده صحبت کند اندیشهی نویسنده برای دنیایی که مد نظر دارد دنیایی که دوست دارد در آن زندگی کند «کورها و کرها دشمن سرزمین همیشه بهارند و به خون مردمش تشنه هستن اونم واسه این که ما طلا و نقره رو نمیپرستیم و آزادونه زندگی میکنیم اما اونا به خیال خودشون ارباب و آقایی نمیکنن مگه از دولت سر کوری و کری مردمشون؟» ص 78
بله دولتهای دیکتاتور از کوری و کری مردمونشون آقایی و اربابی میکنن این لپ مطلب است احمدک به سوی کشور زرافشان میرود و با زبان خودشان با آنها حرف میزند « اومدم تا به مذهب جدید ایمان بیاورم» او دردشناس است میداند از چه راهی باید وارد شد اما وضعیت مردم زرافشان با داشتن طلا خیلی فلاکتبار است « با دستهای پینه بسته و بازوان گل آلود از صبح تا شام زیر شلاق کشیکچیها که دایمن پاسبانی میکردند طلا میشستند» ص 79
زمینها بایر است و پرندگان رفتهاند درختها خشکیده و او آب زندگی را میزند به چشمهایشان و مردم باگردن کلفت و پولدارها مخالفت کردند نطقهای حسنی را سوزاندند و حسنی هم گفت بینایان و کافر ملحدی که در کشور همیشه بهار آمده بگیرند و شمعآجین کنند دور شهر بگردانند تا مایه عبرت دیگران شود او را میگیرند و بدون آن که صدایش را در بیاورند در بازار غلامان به بیست اشرفی میفروشند و احمدک راهی کشور ماه تابان میشود در کشور ماه تابان «همه جا خشخاش بود و از تنوره کارخانههای عرقکشی شب و روز دود در میآمد در آنجا نه کتاب بود نه روزنامه نه ساز و نه آزادی» ص80 همان اتفاق تکرار میشود احمدک آب زندگی میدهد و مردم را آگاه میکند و گزمهها توی شهر میریزند و او را میگیرند تا شمعآجین کنند او پر سیمرغ را آتش میزند و از زندان فرار میکند بعد حسین کچل با سرانگشتش پای این فرمان را مهر میزند حسنی اعلان جهاد میدهد و « احمدک هم تیر و کمانش را برداشت و به جنگ رفت و کمین نشست» ص82
اما نویسنده با طنزی قوی حال و روز لشکریان بدون آب زندگی را به تصویر میکشد و حماقت آنها را سرداران کو و کر جفت و جفت بغل هم مینشینند تا کرها برابر کورها ببینند و کورها برای کرها بشنوند ص82 آنها حاضرند هر کاری بکنند تا آب زندگی نخورند آنها حاضرند همه کاری بکنند اندکی خود را به زحمت نیندازند از عادتها از چیزهای تقلیدوار به آنها گفته شده دست بردارند آنها حاضر نیستند دنیای خود را بسازند آنها میترسند و جرات زندگی آزاد را ندارند اما احمدک در جنگ پیروز میشود و همه را از بند اسارت آزاد میکند و به نزد پدر میرود و مشغول زندگی میشود
اما گزارههای انتهایی داستان «همان طوری آنها به مرادشان رسیدند شما هم به مرادتان برسید» ص83 آیا مراد شما چیزی جز این است که آزادی و پیدا کردن آب زندگی پس برای این که شما به مرادتان برسید باید تلاش کنید باید جرات زدن آب زندگی را به چشمهای خود داشته باشید باید هر چیزی را چشم بسته و گوش بسته نپذیرید بله، نه چشم بسته و نه گوش بسته آن که شما را این گونه میخواهد فقط میخواهد از گرده شما کار بکشد تا خود راحت باشد
«قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید» ص 83 نویسنده به خونهاش نرسیده است او تلاش میکند به خانه خود برسد و این قصه را به پایان برد او دست به نقد می زند تا مردمی را برهاند که نمیبینند و وقتی این مردم را از بند اسارت رهانید و به آزادی رسانید حتا به خونهاش میرسد او نه پیامبر است نه پادشاه او یک اندیشمند است کلاغی است که خبر میدهد خبر را احتکار نمیکند که اگر مردمش به مراد برسند بر اثر آگاهی او به خانهاش میرسد و یک نفس راحت میکشد
نقد داستان آب زندگی به پایان رسید نیچه جملهی دارد که نقل میکنم:" برای این که آزاد باشی کافی نیست که بتها را شکسته باشی باید خوی بت پرستی را ترک گفته باشی" زر افشان قسمتی از شوروی سابق است هم آن گونه که میدانید یک کشور دیکتاتوری است در شیوهی حکومت بر مردم، ماهتابان تا آنجا که یادم هست لقب کشور چین است
به هر حال جامعه روشنفکری ایران از ابتدای پیدایش با دو مسئله در گیربوده است یک خدا و حکومت سیاسی که به طنز هم میگویند اولین قدم روشنفکر نفی خداست اولین کار مهمی که این جامعهی تازه به دوران رسیده يعنی جامعهی روشن فكری در مناسبات سیاسی خود انجام داد ملی شدن صنعت نفت بود که بعد از شکست امریکا و انگلیس از این طبقهی فکری این دو دولت از طبقهی مذهبیون حمایت کردند تا این طبقه از بین برود به گونهای که تا به حال قد راست نکرده است و تحلیلهایی که در مورد ظهور مذهبیون تند رو میشود به هر حال جامعهی روشن فكری بايد در باز سازی و ترميم خود توليد دانش را سر لوح كار خود قرار دهد و با نگرشي جامعتر به دانش بپردازد كه يكی از مسائل آن خدا است
شاعر نیز مثل دانشمند مسائلی ذهنش را در گیر میکند شاعر از زيبايی استفاده می کند برای بیان مطلب و دانشمند از تئوری آمیخته شدن روح ، واژه و مسئله همان چیزی را میسازد که ما به او میگوییم شعر، شعر سپید با حذف آرایههای ادبی گذشته این خصیصهی شعر را برای خود نگه داشته است در شعر کلاسیک ما این خصیصهی یک شعر خوب بود مثال آن چه ازدل برآید لاجرم بر دل نشیند را همه شنیدهایم حالا من مقالهی که برای قیصر نوشتم و چند روز بعد از مرگش در خانه هنرمندان خواندم را مینویسم هم یادی از این عزیز کرده باشم هم این بخش از شعر سپید را پیش برده باشم:
درد نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم"
قیصر امین پور در گزارهی" من چگونه خویش را صدا کنم" اشاره به این نکته دارد که هر وقت که خودم را صدا میکنم دردم میگیرد و این ما را یاد پرسشی کلاسیک میاندازد:" از کجا آمدهام آمدنم بهر چه بود..."
جستجوی واژهی" من" در شعر معاصر، صورت مدرن شدهی همان پرسش کلاسیک است
پاسخ به پرسشهای جهان طریقهی علمی دارد دانشمند با آزمایش و جستجو در صدد پاسخ دادن به آن است اما هنرمند جهان را در خود میآزماید او جستجوگر است به دنبال پاسخهای خود است موضوعی ذهن او را مشغول میکند و در تلاش برای پاسخ دادن به آن زندگی میکند مثل گزارههای زیر:
" حس میکنم انگار نامم کمی کج است
و نام خانوادگیام نیز از هوای سربی
خسته است"
او در ذهن خود پرسش را بالا و پایین میکند و به دنبال یک ما به ازای بیرونی است گزارههای پرسش را به فراخور موقعیت ذهنی خود عوض میکند:
" یک روز نام کوچکم از دستم
افتاد
و لابه لای خاطرهها گم شد"
او به دنبال تثبیت خود در جهان است گزارهی دکارت را به یاد میآورد:" میاندیشم پس هستم" هستی من چگونه است آیا من هستم؟ او به دنبال متناظر بیرونی از خویش، قیصر روم را با خود یکی میکند در جستجوی تاریخی، او را میشناسد برای تثبیت خود قدرت را تحلیل میکند میبیند که نه قدرت محل خوبی برای تثبیت، شناختن موقعیت و شناخته شدن نیست برای همین میگوید:
" دیشب برای اولین بار
ديدم كه نام كوچكم ديگر
چندان بزرگ و هیبت آور نیست"
در دخمههای تنهایی خود را غریبه میبیند:
" از شما سوال میکنم
نام یک غریبه را
در شمار نامهایتان اضافه میکنید؟"
خود را نمیشناسد تلاش میکند برای شناختن، از خود جدا میشود باز هم بیپاسخ و تنها میگوید:
" ای تمام نامهای هر کجا
زیر سایبان دستهای خویش
جای کوچکی به این غریب بیپناه میدهید؟"
در اسطورهها پنهان میشود میخواهد مشخصههای منحصر به خود را در کسی پیدا کند و حدود خود را مشخص کند پس میسراید:
" هابیل
نام دیگر من بود..."
وقتی در شناختن خود به جایی نمیرسد دست به شناخت دیگری میزند همان" تو"ی معروف در ادبیات ما:
" نام تو نام مجنون
نام تو بیستون
نام تو نام دیگر شیرین
نام تو هند
نام تو چین است"
این شناختها همین گونه شیوه عوض میکند و پاسخهای متفاوتی از زاویههای متفاوتی پیدا میکند:
" اما من
حتا
یک لحظه احتمال ندارم"
او در تعریف خود این شاخصهها را دنبال میکند: فاصلهی بین قطعیت و عدم قطعیت را، فاصلهی بین خود و دیگری را، فاصلهی بین آشنا وغریبه را، فاصلهی بین اسطوره وتاریخ را و اکنون را، اسمش را زیر و رو میکند به دنبال پاسخ و در آخر به این گزارهها میرسد:
" و قاف
حرف آخر عشق است
آن جا که نام کوچک من آغاز میشود"
شاعر پاسخ خود را میگیرد چون از این شعر به بعد در مجموعهی آیینههای ناگهان قسمت نخست، فقط چهار بار واژهی" نام" را میآورد دو مورد ٱن، نام همان" تو"ی معروف است و حتا در دو مورد دیگر هم، جستجو در نام خویش نیست پس شاعر با پیدا کردن پاسخ پرسش خود به موضوعی دیگر میپردازد
اما فرق پاسخ آخر و اصلی با دیگر گزارههای دارای واژهی نام، در ساختار جواب است یعنی زیباتر بیان شده است و از نظر زیبایی شناسی در سطح یک شعر موفق است یکی از علتها میتواند این باشد که شاعر پاسخ خود را از ناخودآگاه گرفته است این واژهها در حقیقت از انرژی درونی شاعر بهرهمند شدهاند و این انرژی روابط قبلی واژهها را آب کرده و رابطهی جدیدی را پی ریزی کرده است مثل آتش که فلزات را آمیخته وآلیاژی جدید میسازد
هم آن گونه که در سیر تحلیل دیدیم میتوان گفت که شاعر مدتی مشخص روی موضوع خاصی میاندیشد و پاسخ را از ناخودآگاه خود میگیرد ، ناخودآگاهی که اندوختهی آرزوها، خوابها، محدودیتها، تخیلها و... است در واقع شاعر آن جا که واژه را با توان روحی خود همراه میکند دست به آفرینش میزند
در پایان به این نکته نیز اشاره کنم جایگزینی واژهی" من" به جای پرسش کلاسیک " از کجا امدهام ..." در دیگر شاعران نیز دیده میشود مثل یکی از غزلهای منزوی با این مطلع:
" نام من عشق است آیا میشناسیدم ..."
در واقع شاعر اکنون یعنی شاعر زمان ما در عصر تخصص گرایی خود را متخصص عشق میداند هویت خود را در عشق جستجو میکند در سرزمین عشق ثبات پیدا میکند زاویههای آن را میشناسد و به ما میشناساند گویی کارش همین است که خودش اعتراف میکند:
" راستی چه کردهام؟ شاعری که کار نیست
کار چیز دیگریست من به فکر دیگرم"1
در زمانهی که" مردن چه قدر حوصله میخواهد"
مقاله قیصر تمام شد خود من برای پی بردن به این که چرا شعر "قاف" قیصر زیبا است این تحقیق را کردم و بعد پی بردم چرا این سطر از شعر شاملو زیبا است " میخواهم خواب اقاقیها را بمیرم" و پی بردم چرا بعد از آن هر کسی جدول ضربی برای به هم ریختن نحو درست کرد ولی شعرش شعر نشد چون شاملو خواب اقاقیها را زیسته است دیگر شاعران شعرهایشان را زیست نکردهاند این که شاملو با مساله درگیر بوده است ولی دیگران نبودهاند این جا خط فاصلهی بین شاعر و کارمند شعر مشخص میشود دوستی دارم مشدی یک با در جلسهای دیدمش ناراحت بود گفتم فلانی چی شده گفت دفتر دیوان قصیدههایم که بالغ بر دویست صفحه بود در قطار جا گذاشتهام گفتم خیالم راحت شد گفت چرا گفتم هم تو خوب میدونی هم من، که اگه پیدا بشه هیچ اتفافی در ادبیات ایران نمیافته دوستم خندید البته این شخص خیلی شاعر خوبی است خیلیهای دیگر هستند که هر روز یک دیوان گم میکنند و فریاد و شیون ای وای برگهای زرین ادبیات معاصر گم شد ای وای ای وای ... راستی اون شعری که سه سال پیش زیر بارون وسط تابستون برات خوندم یادته توش آیس پک داشتم تا اون موقع کسی آیس پک نداشت ... که بیا و ببین اما کسی نیست که اونها رو آروم کنه !!!!
مجموعه شعر امیر آزاده دل منتشر شد
منهای کبریت
نشر بیدگل
چاپ اول: ۱۳۸۸

دو شعر از این کتاب:
خودت را لوس نکن
کفشهای سیندرلا
خیلی وقت است
به پای تمام دختران شهر میخورد
--------------------
من به خاطر سه پنجم عشق تو خواهم مرد
بله
عشق تو از سر من زیاد است
------------------
فروش در:
خ انقلاب روبروی دانشگاه تهران پاساژ فروزنده کتابفروشی کانون شاعران ایران تلفن: 66970131
شریعتی پایینتر از سید خندان پارک اندیشه جنب کتابخانه کتابفروشی فرهنگسرای اندیشه
کتاب فروشی بیدگل خیابان انقلاب رو به روی دانشگاه تهران جنب پاساژ فروزنده
