اسطورهی ضحاک بخش پایانی
در قسمت نخست گفتیم که ایرانیها کشاورز و دامدار بودند برای کشاورز آب معادل زندگی و بیآبی معادل مرگ است و ضحاک معادل خشک سالی برای مردم این منطقه بوده است و این که نماد گاو به معنای آب و اژدها به معنای بیآبی بوده است و جنگ گاو و اژدها نمادی از مبارزه برای مقابله با بیآبی این یک قسمت از مسئله بود، اما قسمتهای بعدی:
اسطورهی الگو
اسطورهی ضحاک اسطورهی الگو است اسطورهی الگو اسطورهی است که دیگر اسطورهها از او انشقاق پیدا میکنند و این الگو است که هستهی مرکزی اسطورههای یک قوم را تشکیل میدهد به عنوان مثال در آیین زرتشت سه نجات دهندهی زرتشت در پایان دورهی خود با سه اژدها میجنگند رستم در خوان سوم با اژدها میجنگد و اسفندیار نیز در مراحل خوانهای خود نبرد با اژدها را دارد کلن شکست اژدها نشان دهنده قدرت شخص و پیروزی خوبی بر بدی است از لحاظ سیاسی پادشاهان از این اسطوره استفاده میکردند برای همبستگی مردم برای جنگ با دشمن برای دفاع از ایران یا کشور گشایی خود، برای همین است که دیوکس نخستین پادشاه ماد اژدها میشود یا استیاک شاه ماد که کورش دودمانش را برانداخت یا در جایی اژدها را از اهل بابل میدانستند یا محمد بلعمی آن را تازی میدانست به همین علت است که بیواسپ تبدیل به ضحاک میشود چون مغان زرتشتی برای شوراندن مردم بر علیه کسی که از او شکست خوردهاند او را همان اژدهایی مینامند که جهان را خراب خواهد کرد که هم از نظر آیینی مردم آمادگی پذیرش را دارند هم از نظر سنت جغرافیایی تا مردم حرکتی کنند و حکومت و سلطنت از دست رفتهی مغان را به آنها برگردانند اما نبرد بیوراسپ و فریدون جنبهی دیگری نیز دارد
نبرد بین آیین مهر و آیین زرتشت
مبارزهی فریدون و ضحاک یک مبارزهی آیینی است بین دو آیین آن موقع ایران 1- آیین مهری 2- آیین زرتشتی بین دو خاندان زال و فریدون خاندان زال(مهرداس، ضحاک، سام، زال، رستم) که مهر پرست و سیمرغی هستند و فریدون و اسفندیار که فر ایزدی دارند و پادشاه هستند رستم خود را از فرزندان ضحاک مینامد اگر ضحاک آن قدر منفور است چرا رستم این را به زبان میآورد؟:« رستم درفشی به نقش اژدها دارد زیرا رستم از طرف مادری نژادش به ضحاک میرسد » فرهنگ اساطیر ص 106 و این را یک نوع افتخار میداند پس اصل قضیه باید به صورت دیگری باشد در آثارالباقه از ابوریحان بیرونی آمده است:« سبب پیدایش جشن مهرگان یکی این بود فریدون برضحاک غلبه یافت بستن کُستی وباژرا فریدون از این هنگام و به شکرانهی این فتح ودور کردن شر ضحاک از خلق خدا مرسوم ساخت» فرهنگ اساطیر ص 634 در مورد نبرد اسفندیار و رستم نیز به همین گونه است در حقیقت اسفندیار آمده است که رستم را به آیین زرتشت در بیاورد یا این که کمند به دست رستم ببندد در فرهنگ اساطیر آمده است:« در ادبیات پهلوی عمومن شایستگیهای اسفندیار در دین گستری مورد توجه قرار گرفته و از پیروزیهای خاصی که حماسهها به او نسبت میدهند یاد نشده است» ص 122
چند نکته
1- شاملو دربارهی فردوسی میگوید چون او یک فئودال بوده ازطبقهی خود حمایت کرده است که البته شاملو منصف خداینامک را هم میآورد و به همین نکته نیز اشاره دارد با توضیحاتی که دادم فکر میکنم این جمله درستتر باشد مغان این داستانها را به گونهی نوشتهاند که به نفع خودشان باشد وچون فردوسی از روی نوشتههای آنها سروده به این شکل در آمده است خود فردوسی هم اذعان دارد که از روی نامههای باستان اینها را سروده و این اشکال را باید به مغان حکومت از دست داده گرفت
2- آن چه از شعرهای ضحاک چاپ مسکو برمیآید این است که ضحاک تازی است و واژههای ارماییل و کرماییل از ریشهی سامی مثل اسماعیل، عزراییل، جبراییل است حتا ما با واژهی ابلیس برمیخوریم در صورتی که اهورا معادلی مثل اهریمن دارد نه ابلیس هم چنان که گفته شد این قسمت در حقیقت باز هم میخواهد ضحاک را برابر با یک دشمن خارجی که این بار عربها هستند بکند و همان قصه دوباره تکرار شود اتحاد ایران در مقابل دشمن خارجی این بار اژدها به صورت یک تازی میشود و حمله کننده به ایران
3- شاملو در برکلی یک سوال زیرکانه میکند که جواب این سوال خیلی مهم است و از حقیقتی پنهان پرده بر میدارد این سوال این است« دو تا مار روی شانههایش رویانده که ناچار است برای آرام کردنشان مغز سر انسان بر آنها ضماد کند حالا شما بروید دربارهی این گرفتاری از فردوسی بپرسید چرا بایست برای تهیهی این ضماد کسانی را سر ببرند؟ چرا از مغز سر مردگان استفاده نمیکردند؟ به هر حال برای دست یافتن به مغز سر آدم زنده هم اول باید او را بکشند مگر نه؟ خوب قلم دست دشمن است دیگر» ادیسه بامداد ص 388 در این جا نکتهی است که باید به آن توجه کرد در حقیقت این که آدم زنده را باید نخست بکشند و بعد استفاده بکنند یک نماد است سر انسانها را خوردن نمادی است از این که ما امروز میگویم" تشویش اذهان عمومی" یعنی بر خلاف آن چه حکومت میگوید حرف زدن یعنی ضحاک ذهن انسانها را از آن چه حکومت میگفت درست است برمیگرداند این همان اتهامی است که سقراط به مورد آن شوکران را خورد چون به او هم میگویند که اتهام تو این است که جوانان آتن را از سنت مرسوم پدران جدا میکنی و جوانان را با خود همراه میکنی حالا همین قضیه به صورت خوردن سر در داستان ضحاک نمایان شده است به هر حال حقیقت اگر بتواند مستقیم و اگر نتواند به وسیلهی نماد خود را از تاریخ رد میکند
4- این که چرا ضحاک را نمیکشند و در دماوند در بندش میکنند نیز جواب جالبی دارد برای این است که هر موقع که به سودشان بود از بند رهایش کنند برای سو استفاده از مردم بگویند لولو آمد دوم این که ضحاک چون میرا است و در زمان کهن هر چیز به اصلش بر میگردد برای جلوگیری از مرگ و عذاب کشیدن او را در بند میکنند مثل سیزیف که آتش را که نماد خلاقیت است از خدایان میدزد و خدایان او را مجبور میکند که کاری تکراری را انجام دهد مثل بردن صخره بر دوش و چه عذابی بیشتر از یک کار تکراری برای یک انسان خلاق
5- اما شاملو ازنگرانیهای خود دربارهی آینده میگوید حرف او زیر سوال بردن فردوسی نیست اما کسانی که از نگرانیهای شاملو ضرر میکنند این بیرق را بلند میکنند که او به فردوسی تاخته است نگرانی شاملو از پذیرفتن حرفای بیاساس و بدون پایه است که به خوردمان دادهاند
ما بیشتر باید در مورد سوال شاملو از خود بپرسیم : « سوال من این است: آیا از خودتان برای فردای وطن فرد کارآیندی میسازید؟» ادیسهی شاملو ص 404
اسطورهی ضحاک
اسطورهی ضحاک دارای پیچیدگیهای خاص خود است صحبتهای احمد شاملو در مورد فردوسی و داستان ضحاک نظرات موافق و مخالف خود را در آن زمان داشت اما من دوست داشتم پاسخ خودم را در مورد این قضیه داشته باشم با تحقیق به شیوهی خودم جواب سوال را پیدا کنم این نوشته پاسخی است به این سوال که:« فردوسی درست سروده یا شاملو راست میگفته»
اسطوره
شكل گيری اسطوره رابطهی مستقیم با محیط زندگی دارد اسطورهها شیوهی بیان دنیای اطراف ما هستند در زمان کهن یعنی همان قدر که یک نظریهی علمی از نظر ما درست دنیای اطراف ما را توضیح میدهد یک اسطوره در زمان خود اين كار را میكرده است اسطورهها تخیل پردازیهای شاعرانهی قوم یا ملتی نبودهاند بلکه شیوهی زندگی آنها بودهاست
روز و شب
نخستین چیزی که اندیشهی انسان با آن رو به رو شده است روز و شب شدن است و چگونگی انجام این عمل و توضیح و تفسیر آن این روز و شب شدن تاثیر زیادی در تفکر ما داشته است ، باعث این شده است که اندیشه جهان و اتفاقات آن را از همین دریچه ببیند این اندیشهی دوگانگی در جهان از همین جا در تفکر ما ریشه دوانده است نبرد سپیدی و سیاهی، روشنایی و تیرگی، خوب و بد، اهورا و اهریمن از هم این جا است این دو گانگی در خیلی جاها قابل ردیابی است مثلن اندیشیدن به زندگی و مرگ و وارد شدن این موضوع به فلسفهی انسان، رابطهی این دو با هم، از ابتداییترین مسائل انسان بوده است این درگیری تا الان نیز ادامه دارد من از زاویه دید دیگری سعی در بیان شکل گیری این مسئله در ذهن انسان و شکل گیریش به عنوان یکی از عناصر اسطوره هستم
زنده و مرده
واژهی "ژی" به معنای "زنده" است در زبان پهلوی و تبدیل آن به این صورت است (ژی/ زی/ زی هست/ زی است/ زیست و در واژهی زنده -ی- به کسره تبدیل شده است زینده/ زِنده )
و در مقابل ما واژهی "مرده" را داریم که اگر الف نفی زبان پهلوی اول واژهی زندگی بیاید میشود "اژی" که میشود معادل بی زندگی یا "مرده" یا "مرگ" یا " کشته" که اسم فاعل آن میشود کشنده پس به وجود آمدن اژی و اسطورههای مربوط به آن در ارتباط با توضیح و تبیین چگونگی علت مرگ و نبرد بین مرگ و زندگی است از همین جا ما به یک طبقه بندی به دنیای اسطورهی میرسیم که از این دو صحبت گذشتهی ما نتیجه میشود:(1- نگاه دوگانه به جهان 2- نبرد بین زندگی ومرگ ) که کل هستی در اسطورههای ابتدایی به دو طبقهی مهم تقسیم می شود:1- نامیرا 2- میرا که از این میان خدایان نامیرا هستند و دیگران میرا هستند
اژی دهاک
اژی به معنای "کشته" یا "کشنده" در جهان اسطورهی به اژی دهاک / ضحاک معروف است این اژی دهاک با نبردهایش زوایای اندیشیدن انسان به مرگ را بیان میکند هر چیز ماندگاری در اطراف ما ریشه در دو جا دارد 1- گیتی(جهان بیرون انسان) 2- روان( جهان درون انسان) آن چه انسان تولید میکند بنابر نیاز خود تولید میکند این نیاز از گیتی و روان سر چشمه میگیرد و اسطوره محصول نهایی نیاز انسان است نیاز انسان همان گونه که گفتم در دو محیط شکل میگیرد 1- جغرافیای زیست انسان و مسائلی که در این جغرافیا وجود دارد 2- روان انسان و خواستهای که در این جغرافیا وجود دارد
کشاورزان/ خشک سالی
سرزمین ایران مردمی دارد که شغل اصلی آنها کشاورزی ودامداری بوده است برای کشاورز چه چیز معادل مرگ است خشک سالی، با این حساب اژی دهاک معادل خشکسالی و بیآبی است بیابان، و اسطورهی اژی دهاک مرتبط با این پدیدهی طبیعی است
آب/ بیآب
پس با این حساب زندگی و مرگ دو نماد دیگر برای کشاورز دارد آب و بیآب و به طبع آن آبان و بیابان
ایران و هند
نگاه دوگانه به جهان در تقسیم بندی جغرافیایی نیز دیده می شود و قابل رد یابی است دو کشور ایران و هند که پیوندهای مشترک زیادی دارند و یک پیکره و یک کل را تشکیل میدهند که قوم و نژاد آریایی باعث این یک پارچگی و بودن مشترکات زیاد است در یک تقسیم بندی ابتدایی این نژاد آریا به ایران و هند تقسیم می شود درست مثل روز و شب هستند ایران مکان خدایان است و هند محل دیوها یکی خاندانش سپید (زرتشت) است دیگری سیاه (داسیها) ایران کشور کم آب است و هند نزدیکترین منطقهی پر آب و برای کشاورز
ترس از تاریکی پادشاه روان
ترس از تاریکی یا شب در روان انسان تاثیرگذارترین عامل برای ایجاد پریشانی او بوده است و رفع این ترس و جایگزینی آن با آرامش یکی از مهمترین رفتار انسانی و پایه گذار رفتارهای آیینی در جامعهی بشری بوده است انسان ابتدایی برای غلبه بر ترس خود این مهمترین عنصر روانی از گیتی کمک میگرفته است و از قدرت آنان برای ایجاد آرامش در خود استفاده میکرده است به انتخاب حیوانی به عنوان نشان و کمک گیرندهی افراد قوم برای غلبه به ترس وایجاد آرامش توتم میگویند
اسب و گاو
توتم در ایران اسب و در هند گاو است این که توتم ایرانیها اسب است شواهد زیادی در دست است فارس به معنای اسب سوار است یا بازی چوگان ساختهی ایرانیها است و بودن واژهی اسپ در انتهای اسمهای ایرانی مثل لهراسپ، گشتاسپ و گرشاسپ و توتم هندیها گاو است چیزی که همین الان هم زیاد میشنویم این است که هندیها گاو پرست هستند یا این که شما در هند نمیتوانید به گاو آزار برسانید یا این که اگر در جادهی گاو نشسته باشد رانندهی اتومبیل حق رفتن و گاو را به مکانی کشیدن را ندارد باید بایستد هر موقع که گاو به میل خودش بلند شد و رفت او به راه خود ادامه دهد این همه اهمیت دادن به گاو و مقدس دانستن او در هند ریشه در توتم بودن گاو در آن منطقه دارد ایران نیمه خشک و نیمه بیابانی است و هند بارانی و سرسبز، اما اسب نماد حرکت و کوچ است ایرانیها اقوام کوچ کنندهی هستند و از مناطق بیآب به مناطق پر آب در حرکتاند این جابجایی بوده که توتم آنها را اسب کرده است
اژدها
اژدها ماری است که از دهانش آتش بیرون میآید نخست من توجه شما را به افسانهی چگونگی به وجود آمدن آتش جلب میکنم:« در ایران پیدایش آتش را به هوشنگ نسبت دادهاند روزی هوشنگ به شکار رفته بود و بر سر راه خود ماری دید چون جانور را تا آن روز نمیشناختند برای کشتن او سنگی پرتاب کرد اما به قول فردوسی:
نشد مار کشته ولیکن ز راز پدید آمد آتش از آن سنگ باز
هوشنگ به شکرانهی این فروغ ایزدی، آن روز را جشنی ساخت که هر سال در آن روز و شب آتش بر میفروختند و سده نام گرفت» فرهنگ اساطیر ص 16
آتش یک خصوصیت مهم برای انسان اولیه داشت و آن پیروز شدن بر ترس از تاریکی این فرمانروای روان با زاده شدن آتش از مار انسان دیگر از تاریکی شبها نمیترسید این همان نکته نهفته است که چرا قومهای اولیه آتش را مقدس میشمردند مار نماد شفا است برای همین در نشان پزشکی کادوس دو مار درهم تنیده میبینیم مار توتم مناطق خشک است شاید برای نشان دادن قدرت خود به دیگر توتمها در نشان خود از ماری که از دهانش آتش میجهد استفاده میکردند وایجاد آتش را برای خود امتیازی میشمردهاند و رفته رفته این نشان مار آتشین به اژدها تبدیل شدهاست مار توتم مناطق افغانستان و سیستان است و چون این مناطق خشک است اژدها را معادل خشکی گرفتهاند در ضمن زهر مار هم زندگی بخش و هم مرگ آور است و این دو دو قطب هستی یعنی زندگی و مرگ را یک جا دارد و وجودی راز آمیز از آن میسازد
اژدها و گاو
چنگ ضحاک و فریدون در یک نما نبرد بین بیآبان و باران است در داستان فردوسی ضحاک توتمش روی شانههایش است و فریدون در کودکی به وسیلهی توتمش یعنی گاو برمایون در هند بزرگ میشود و شیر میخورد جنگ بین زندگی و مرگ، نبرد بین خشکی و بارش، اما این تمام داستان نیست این یک نما از چند نمایی است که میتوان به این داستان نور انداخت تا تاریکیهایش به روشنایی تبدیل شود در قسمت بعد خواهیم دید که جنگ ضحاک و فریدون و رستم و اسفندیار نبرد بین آیین مهر و آیین زرتشت است و چون این داستانها را مغهای زرتشتی روایت کردهاند قسمتهایی را از داستان ضحاک تحریف کردند قدرت حاکم بیواسپ را ضحاک میکند و به خوردمان میدهد ولی هیچ کس نمیپرسد چرا، به هر حال این نیز سوالی است: «فردوسی درست سروده یا شاملو درست میگفته »
بررسی مجموعهی شعر" زمزمهای در تنهایی" محمد مجد
ناشر: کتاب نیستان
چاپ اول 1381
فضای شعر ایران در دههی چهل
فضای جامعهی ایران در دههی چهل فضای ویژهای است چون حد فاصلهی زمانی بین دو رویداد مهم در ایران است حد بین کودتا و انقلاب یکی در دههی سی و دقیقن در 28 مرداد 1332 و دیگری در دههی پنجاه و دقیقن در 22 بهمن 1357 که دهه چهل ده سال میانی این زمان را در بر میگیرد روند یک جامعهی در حال دگردیسی.
جامعهی سر خورده از کودتا، جامعهی بیلبخند، جامعهای که شکست را با تمام وجود خود حس کرده در این جامعه روشن فکر به عنوان یک طبقهی نو ظهور در میان دیگر طبقهها در اولین رخ نمایی در عرصهی سیاسی شکست میخورد و با برکناری مصدق از نخست وزیری ایران مزهی شکست را میچشد
شعر این سالهای ایران شعری است رمانتیک نو قدمایی، تغزل که یخهی شعر این سرزمین را ول نکرده، معشوق شعر مختصات خود را حفظ کرده است فقط واژههایش نو شده اما روابط حاکم بر چیزها همان است روابط بین واژهها تغییر زیادی نکرده، در حقیقت این جهان بینی شاعر است که تغییری نکرده است تشبیه، استعاره، ایهام در همان سطح است و فقط با تغییرات لاک پشتی ادامهی حیات میدهد
شعر دهه چهل در یک جمله شعر ناامیدی و شعر امید به طلوعی دیگر، از پس ناامیدی است اسامی مستعار شاعران جلوهگر نیاز جامعهی آن موقعهی ایران است چیزی که جامعه کم دارد و آنها با گذاردن آن نامها بر خود سعی در جبران کردنش دارند مهدی اخوان ثالث خود را امید مینامد و احمد شاملو بامداد شعر دهه چهل نالههای شکست خودهی بوف کوری است روی ویرانههای جامعهی ایران، این شکست آمیخته با اعتراض، این سیاهی، یک نماد کاملن روشن دارد نصرت رحمانی، نصرت در مقدمهی ترمه صفحهی19 میگوید:" به توام... به تو ای خواننده
چشمانت را به کلمات جذامی بیرحم اشعار من مسپار که در آن اگر روزنهی پیدا شود درمان نیست!
دردیست که تمام زندگیات را برای پنهان کردن آن هدر کردهای!
این جا برای تو خوابزادهای که سالها پیش از تولدت زندگی را به پایان رساندهای، هدیهای به ودیعه نگذاشتهاند، نه تنها برای تو، حتا برای مردان بیپیغمبری که به کتابی نیازمندند و برای دیگر جهنم نشینان بیگناه...
... من برای تو ای خواننده جز طلسم سیاه بختی و یاس هدیهای همراه نیاوردهام
اما اگر تو به جهنم میروی
اشعار مرا هم با خود ببر!"
اما شعر محمد مجد از مشخصات کلی این دوره خالی نیست شعری با مشخصات رمانتیک نو قدمایی و مقداری چاشنی اعتراض که کم کم با رئالسیم اجتماعی نیما پیوند خورده است در این شعرها ما نشانی از بهار و تصاویری که شاعر با طلوع خورشید ساخته است میبینیم که هر دو نمادی از رویش و سرزدن دوباره است یکی از سرما رد میشود ودیگری از شب که بهترین نمادها برای بیان فضای تیره، تار، غم بار و شکست آلود جامعهی آن موقع ایران است که البته بسامد بسیار بالای این تشبیهها واستعارهها ما را به این نتایج میرساند مانند:
این ظلمت غریب به راهی نمیرسد
حیران دشتها به پناهی نمیرسد
صفحهی 8
تو ای فرشتهی آرام معبد دل من
شمیم روح بهاری سرود صحرایی
صفحهی 21
نخاست زمزمهای از من و بهار گذشت
دل شکسته به جام شکسته میماند
به دشت عمر ندیدیم برگ و باری سبز
بهار نیز به پاییز خسته میماند
صفحهی 23
مثل یک گنجشک همراه نسیم
در پگاه آسمان پرواز کرد
صفحهی 29
بیا که بیتو درخت و بهار و سبزه و باغ
نشستهاند ملول از گل نظارهی ما
صفحهی 32
داده مکتب دار خورشید طلوع
درس عشق و مهر افزودن مرا
صفحهی 35
اگر چه فصل بهار از شکوفه سرشار است
قناری دل من در قفس گرفتار است
بیا به میکده با جامی از شراب طلوع
که بیتو ساقی شعرم ملول و بیمار است
رها شدم به صلای تو در کرانهی صبح
دریغ، دست مرا تکیهگاه دیوارست
صفحهی 37
شکوفه ریزتر از دختر بهار بیا
که هر چه هست در آغوش خانه میخندد
ز شوق آمدنت ای شکفتهتر ز بهار
نگاه واژهی دل در ترانه میخندد
در انتظار نوید طلوع بیداری
به روی شاخهی عریان جوانه میخندد
صفحهی 39
در این چمن گل پژمرده در بهارم من
چو لاله در جگر خویش داغ دارم من
غریب نیستم اما مرا قراری نیست
همان پرستوی سرگشته در بهارم من
صفحهی 43
بر دفتر زمانه رقم زد جنون مرا
تا در بهار عمر کشاند به خون مرا
چون دیده پاکتر شدهام از طلوع صبح
هرگز رها نمیکندم دهر دون مرا
صفحهی 44
بازا تو ای ستارهی میخانهی پگاه
چون نشئهی شراب شفای دل منی
چون طرح پاک صبحدم روشن بهار
یا آن که ماهتاب سرای دل منی
صفحهی 46
این بیتهایی بود تا صفحه46 که البته کل کتاب 93 صفحه است و کتاب شامل شعرهایی از دههای دیگر نیز میشود
در یک نگاه کلی شعر محمد مجد شعری استادانه است در حیطهی زیباشناسی خود سعی در شاعرانه بیان کردن واژهها دارد شعری همان گونه که گفته شد رمانتیسم نو قدمایی همراه با اندکی رئالیسم اجتماعی استعارههای موجود، مضمونهای واحدی دارند تصاویر از دایرهی خاص پا فراتر نمیگذارند و سعی در بهتر، خوب و قدرتمند سرودن دارند در شعر محمد مجد نوعی اعتراض نیز دیده میشود اعتراض به عرفان اسلامی با برجسته کردن عرفان بودایی و زرتشتی مثلن در این بیتها:
پیچیدهام به خویش چو نیلوفری به تاک
با زورق شکسته به دریای غم زدم
صفحهی 1
که نیلوفر نماد آشنای عرفان بودایی است و تاک و به تبع آن می نمادی از عرفان زرتشتی است و مانند این بیتها:
روی بوم پاک احساس و جوانی در پگاه
دست نقاش بهاری نقش نیلوفر کشید
صفحهی 16
بریز در رگ جانم شراب هشیاری
پریده از چمن عقل مرغ پندارم
صفحهی 56
آن چه میماند پاسخ به این پرسش است که آیا محمد مجد از زیر فضای تیرهی شعر دههی چهل به سلامت بیرون آمده یا به نوعی تکرار و ادامهی آن است؟
نقدی بر مجموعهی « طوفانی در گندمزار» نگارش سیروس ذکایی نشر امرود 1387
امیر آزاده دل
آنچه در نگاه اول در این مجموعه به چشم میخورد زبان شعری شاعر است که از سنت شعری ما جدا و به زبان معیار روزگار ما نزدیکتر شده است و از شاعر این مجموعه شاعر امروز میسازد. اما این شاعر امروز مثل دیگر شاعران امروز از نتوانسته است یک ساختار زیباشناسی منسجم برای شیوهی شعری خود پی ريزی كند. چون چنین ساختاری وجود ندارد، در بعضی از شعرها همان پرسش هميشگی را میتوان عنوان کرد: آیا این نثر است یا شعر؟ در حقیقت، شاعر این مجموعه در جدا کردن خود از بافت شعری گذشتگان قدم مهمی را برداشته است اما در این پرسش که چه تمهیداتی شعرش را از نثر جدا میکند مخاطب را در یک بلاتکلیفی میگذارد.
در شعر صفحهی 4 « ابرهای گمشده» در عبارت: «روح من مثل پلنگی تشنه آبیهاست» این آبی اگر در معنای آب باشد یک معنی و اگر به معنای رنگ آبی باشد یک معنای دیگر دارد که شاعر با این تمهید آن را به شعر نزدیک کرده است.
و یا در شعر صفحهی 11 باز میبینیم که شاعر خودش را به نادانی میزند تا ساختاری زیباشناسانه به شعر بدهد: «گاه مرگ به من پشت پا میزند گاه من به مرگ نمیدانم این بازی کی تمام میشود»
یا از حذف برای زیباسازی در این شعر کمک میگیرد: « زمین در خشکی ، ابر در کوه و من زندانی زیباترین آه زمینیام» یعنی خشکی در زمین زندانی است و کوه در ابر زندانی است و من در شعرهای گم شده زندانی هستم و بانوی اساطیری در آتش زندانی است و در حقیقت شاعر با آفریدن تصویری زیبا خالق زیبایی شده است.
در بعضی از شعرها تصویرها کشش و زیبایی را ندارند و شعر ناتمام است یا اتفاقها به درستی نمیافتند. شعر صفحهی 27 « دفترچه خاطرات» این گونه شروع میشود: « در روی دفترچه خاطراتم روی آخرین برگ زرد نوشت تمام خوابهای تو تعبیر شد» با نوشتن این جمله ، تمام خوابهای شاعر تعبیر میشود و آنها به هم میرسند دفترش به باغی سبز و پر از شکوفه تبدیل میشود و کمی بعد نغمهی پرندگان گوش را پر میکند، در این قسمت آخر که صحبت کردن معشوق به نغمهی پرندگان تشبیه شده است، میبینیم که زیاد هم زیبا نیست يا اگر زيبا باشد تكراری است برای همین این شعر ناتمام است. تصویرها کشش لازم را ندارند یعنی چون شاعر از جایگزینی استفاده کرده است که قبلن زیاد استفاده شده است. میبینیم كه مخاطب میخواهد ادامهی شعر را بشنود او منتظر اتفاقی است كه نمیآفتد. در بعضی از موارد واژهها از انرژی شاعرانه پر نشدهاند و در سطح یک دیالوگ ساده ماندهاند، هرچند تم خوبی دارند. مثلن در شعر « پرستو» صفحهی 29 : «و آرزوهای ما مثل پرستو تا فراسوی بیانتها پرواز کردند» شاعر باید تمهیداتی دیگر را ضمیمه میکرد تا اندکی از زبان معیار فاصله بگیرد شعر « ساده» نیز دچار همین اشكال است
شاعر به عشق مینگرد و او را ارج مینهد اما آیا این ارج نهادن برای مخاطب نیز به اندازهی شاعر است. به گمان من این گونه نیست. چون در شعر « سفر» این مخاطب منتظر بقیهی داستان است ولی گویی شاعر کارش تمام است: « پدرم برایم دست تکان داد مادرم پشت سرم آب پاشید من راهی سرزمین عشق شدم» هرچند که این کاری کارستان است من هم با شاعر همعقیدهام که این کار یک کار قهرمانانه است و دیگر کسی از این کارهای قهرمانانه نمیکند اما مخاطب با اینها راضی نمیشود و منتظر بقیهی داستان است که از نظر شاعر این گونه نیست.
یکی از شعرهای موفق این مجموعه « سکوت دریا» است: « آشفتگی درون مثل باد و دریاست و اما نگاه گوشزد میکند که پریان خوابند» به قول ایرج میرزا که میگوید: « عاشقان را همه گر آب برد خوب رويان همه را خواب برد»
شعر « سیگار» نیز از یک ناتمامی رنج میبرد. یعنی شعر دقیقن با یک شروع موفقیتآمیز آغاز میشود اما این عاشق گویی میخواهد به خواب دیدن معشوق بسنده کند. هرچند این مجموعهی شعر از غلوهای معمول در شعر ایران عاری است و خواننده را از آنغلوهای غير معمول جدا میكند و این یک نکته مثبت است اما کافی نیست، شاعر میتواند بدون اغراق و غلو، آفرینندهی زیبایی باشد. مثلن شاعر با آوردن «کافیست که حتا تو را توی خواب هم نبینم» آن را به شعر نزدیکتر میکرد یعنی شعر به این صورت میشد: سیگار/ آواز/ گیتار/ گارسیا لورکا/ رقص/ دود/ خمیازه/ کافیست/ که حتا تو را توی خواب هم نبینم، به یک ساختار دو معنایی در انتهای شعر میرسید.
در شعر « فردا دیوار» صفحهی 48 تا سطر آخر با شاعر پیش میرویم اما سطر آخر به آسانی شعر را تمام میکند. چیزی قابل حدس در حد یک جملهی معمولی ما به دنبال جملهای شاعرانهتر هستیم. مثلن: رهایی ما مرگ دیوار نیست با دیوار است.
در شعرهای بعدی نیز توصیفهای شاعرانهي زیبا میبینیم ولی به قول نیما شعر فقط توصیف نیست. آنچه این توصیفهای زیبا کم دارد تجربههای شاعر است که باید به این توصیفها اضافه شود و شعر را از نثر جدا کند. به عنوان مثال در شعر « گهواره» صفحهی54 اين اتفاق افتاده است: « سکوت گهواره شکسته شد/ و کودک/ در خون خود غلتید/ بیرحمی/ تنها حرفی است/ که گلوله میتواند بزند» عبارت «بیرحمی تنها حرفی است که گلوله میتواند بزند» تجربهی شاعر است که به این واژهها رنگ و بوی شعر را داده است. ما چیزی را میبینیم که در جای دیگر نمیبینیم و به آگاهی ما اضافه شده است در مجموع ما با شاعری سر و كار داريم كه كارش را جدی میگيرد استفاده نكردن از زبان سوخته و روابط واژگانی سوخته نكتهی قوت اوست و در تلاش است به ساختاری زيباشناسانه برای شعرش دست پيدا كند