نقدی بر کتاب "تشنج کلمات" سرودهی صالح سجادی انتشارات اكنون/ شانی
صالح سجادی این ترک پارسی گوی که در بعضی از موارد عمر هم میبخشد هنرمندی است دو منظوره یعنی هم شاعر است هم کاریکاتوریست
کتاب تشنج کلمات نوشتهی او به چند بخش تقسیم شده است اما بخشی که نظر من را به خود معطوف کرد بخش "حرکت کلمات" است در این بخش غزلهای نوشته شده در بعضی ازموارد از عادت نوشتار سطری غزل پیروی نمیکنند (البته در جاهای دیگر این کتاب این مقوله نیز به چشم میخورد) و شاعر این مقوله را نام گذاری کرده است یعنی برایش مهم بوده است اول بیائید نمونهی را ببینیم تا بعد در مورد آن صحبت کنیم:
غزل 27
نوارِ زخمی آغاز، خط پايان وَ ...
فرار بی هدف و سرنوشت پنهان وَ ...
سئوالها همگی بی جواب و سردرگم
جوابها همه از واكنش پشيمان
وَ
سه نقطه
پشتِ
سه نقطه
دوباره
میبارد
وَ
دست خالی ادراك
و
خوابِ باران
و...
زمين كه جرعه به جرعه سراب مینوشد
در انتهای عطش میشود بيابان وَ...
v
نوارِ زخمی بر سينه، میدوی سمتِ....
به سمت كفر و از آن جا به سمت ايمان وَ...
درون حنجرهات انفجار تاولهاست
سئوال می چكد از حيرتت به عصيان وَ زمين كه جرعه به جرعه سئوال مینوشد
خدا،
بهشت،
جهنم،
گناه،
انسان،
وَ...
میبینیم که باران به صورت عمودی نمایش داده شده است و در قسمت بعدی هبوط انسان به صورت نوشتار پلهی نشان داده شده است و برای این که این هبوط شکلی برجسته باشد شاعر مصراع بعدی را در ادامه بیت قبل نوشته تا این شکل عنوان شده خود را بهتر به نمایش بگذارد یعنی شاعر کاریکاتوریست ما از امکانات دید بصری ( در این جا برجسته سازی تصویری) آگاه است به علت کاریکاتوریست بودن و از آن استفاده کرده است حال این سوال پیش میآید که چرا شاعر دست به این فرا رویها میزند چه الزامی به این کار است آیا شاعر این نیاز را احساس کرده که باید غزل امروز تجربههای دیگری نیز بکند و این یکی از آن تجربهها است من این غزل را به صورت عادی و پذیرفتهی آن مینویسم تا ببینیم که غزل با فرم جدید چه چیز بیشتری دارد:
نوارِ زخمی آغاز، خط پايان وَ ...
فرار بی هدف و سرنوشت پنهان وَ ...
سئوالها همگی بی جواب و سردرگم
جوابها همه از واكنش پشيمان وَ
سه نقطه پشتِ سه نقطه دوباره میبارد وَ
دست خالی ادراك و خوابِ باران و...
زمين كه جرعه به جرعه سراب مینوشد
در انتهای عطش میشود بيابان وَ...
v
نوارِ زخمی بر سينه، میدوی سمتِ....
به سمت كفر و از آن جا به سمت ايمان وَ...
درون حنجرهات انفجار تاولهاست
سئوال می چكد از حيرتت به عصيان وَ
زمين كه جرعه به جرعه سئوال مینوشد
خدا، بهشت، جهنم، گناه، انسان، وَ...
این امکان بصری در اثرگذاری روی مخاطب چه درصدی را مال خود میکند به عبارت دیگر در ما چه اتفاقی برای تاثیر پذیری مان افتاد وقتی غزل حرکت را خواندیم که در غزل سطری نیفتاد اگر ما بخواهیم مفهومی را به صورت شکل نشان دهیم باید به تاریخ قبل از اختراع خط برویم یعنی مفهوم سازی به وسیلهی شکلهای خطی!!
پس در یک جملهی کوتاه: این فرا روی سطری هیچ چیزی ندارد اما چرا شاعر امروز دست به این گونه فرا رویها میزند چون شعر امروز نیاز به استعارههای جدید دارد تاکید میکنم شعر امروز چه غزل و چه شعر سپید نیاز به استعارههای جدید دارد این محدودیت که از آن صحبت میشود فقط با آمدن تجربهها جدید و در پی آمد آن استعارههای جدید در قالب کلمه از بین میرود تا ما جهان را خودمان نبینیم خودمان تجربه نکنیم خودمان نسرایم این محدودیت هست این فقدان استعارههای جدید است که مارا وادار به این فرا رویها میکند
بیائید یک مثال از خود صالح بزنم که تاحدودی در این شعر جهان از دیدگاه شاعر برای ما معنی پیدا میکند و ما از دیدگاه شاعر به جهان نگاه میکنیم مسائلی با استعارههایی در آن مطرح میشود که مخاطب را به آگاهیهایی میرساند که خود او کمتربه آن توجه کرده است:
غزل شمارهی 39 صفحهی91
ستاره بود،دلش با ستارگی خوش بود، ولی هميشه هوس داشت بيش از آن بشود
شبی به حجم كم و نور اندكش خنديد، و بچگانه دلش خواست كهكشان بشود
ستاره حلقه و برق و مدار دوست نداشت، ستاره دامن دنباله دار دوست نداشت
از آن بلند نگاهی به زيرِ پايش كرد، زمين هميشه برايش كسالت آور بود
هميشه مال خودش بود، او تنفر داشت، كه هی ستارهی اقبال اين و آن بشود
v
سكوت بود و هياهوی جيرجيركها، به اين سكوت تب آلوده معترض بودند
چراغ خانهی شاعر هنوز روشن بود، بنا نداشت كه در مشت شب نهان بشود
و آسمان كه به يمن هلال بودن ماه، برای چند شبی صاحب تبسم بود
اميد داشت كه شايد چهارده شب بعد، شيار نازك لبخند او،دهان بشود
درون خانه تمايل به واقعيت داشت، تصوری كه فقط در خيال می گنجيد
تصوری كه در آن يك زمينی سركش، پريد تا يكی از هفت آسمان بشود
كنار پنجره فنجان چای را برداشت، درون فنجان، مشتی ستاره میرقصيد
تمام بغض زمين در گلوی شاعر ريخت، زمانهی سگیاش خواست استخوان بشود
خلاصه شد،كم كم جمع شد درون سرش،جهان تازهای از خود درون ذهنش ساخت
كه واقعی شدن آن جهان فقط و فقط، منوط بود به آن حكم «شو» به آن «بشود»
اميد داشت كه حافظ به داد او برسد، تفألی زد و در بهت بیستاره شب
«ستاره ای بدرخشيد و ماه مجلس شد» و رفت «آن چه كه در وهم نآيد» آن بشود
v
ستارهای دو سه شب بود كهكشان شده بود و شاعری، يكی از هفت آسمان شده بود
شيار نازك لبخند ماه هم میخواست، برای شاعری آسمان دهان بشود
v
صدای هق هقِ ساعت بلند شد، مردی هنوز بين زمين و هوا معلق بود
و تخت خواب به خميازه ای سبك تر شد، كه يك زمينی سرخورده...
دوباره رفت در اعماق روزمرگیاش كه آن قدر بكُشد وقت را كه شب برسد
كه تا دوباره ببيند ستارهی خود را، همان ستاره كه می خواست كهكشان بشود
هیچ شعر خوبی با ترکیب بندی بد،بد نخواهد شد وهیچ شعر بدی با ترکیب بندی خوب، خوب نخواهد شد ما برای انتقال مفهوم به وسیلهی شکل نیازمند ترکیب بندی هستیم که شاعر در هیچ شعری کاملن از ترکیب بندی استفاده نکرده است فقط به تغییرشکل به الزام مفهوم بیت، چند بیت از یک شعر را متفاوت با سنت شعری نوشته است پس در حقیقت این شیوه در شعرهایی که مفهومشان کشیدنی نیست سکوت میکند خدا همهی ما را به راه راست هدایت کند
