پیام کافکا
پیام کافکا نوشتهای است که هدایت در آخرین سالهای زندگی خود مینویسد برداشت من این است که این متن کلید شناخت هدایت است هر چه قدر هدایت در سالهای قبل در نوشتههایش استعاری است در این جا عریان است شاید او دیگر ناامید شده از کسی که استقامت به خرج دهد و هنر او را بشناسد برای همین است که شرحی بر خودش و شرحی بر نوشتههایش میدهد این متن نه نقد است نه حال وحوصله این کار را دارد این متن با نخستین سطر پیام کافکا شروع میشود هر نکتهی که لازم باشد را گوش زد میکند و به سطر بعدی میرود
نکته اول این نوشته این است هر جا که اسم کافکا را دیدید اسم هدایت را به جای آن بگذارید چون به طرز شگفت آوری جواب میدهد معلوم نیست دربارهی کافکا نوشته یا خودش را به بهانهی کافکا مثلن:«کافکا به شهر پراک مانند موش کور به لانهاش چسبیده است آن جا را پناهگاه خود میداند و در عین حال از آن بیزار است» ص 17 که میشود:«هدایت به شهر ری مانند بوف کور به لانهاش چسبیده است آن جا را پناهگاه خود میداند و در عین حال از آن بیزار است» و یا:« سه موضوع سرنوشت کافکا را تعیین کرده است: مخالفت پدر و در نتیجه مخالفت با جامعهی یهود، زندگی مجرد و ناخوشی» ص 17 که میشود:« سه موضوع سرنوشت هدایت را تعیین کرده است: مخالفت پدر و در نتیجه مخالفت با جامعهی اسلام، زندگی مجرد و ناخوشی» که ناخوشی در مورد هدایت صادق نیست اما دو مورد دیگر خیلی تاثیر گذار است
برای آدمی مثل من که کارش باز نمایی استعارههای بوف کور یا نمادهای آن است وقتی ساعتها با واژه نمک در این عبارت بوف کور«چون برایم معجز بود که در خزانه حمام مثل یک تکه نمک اب نشده بودم »ص ۱۱۷ور میروی خوب لذت بخش است که یک هو خود هدایت برایت معنی کند که نمک یعنی چی البته من برداشتهای خودم را نیز دارم اما این هم حلاوتی دارد« آیا چه نتیجهای میتوان گرفت جز این که برای انسان هیچ راه در رو نیست و امیدی هم وجود ندارد:« آیا جز فریبندگی چیزی دیگری را میشناسی؟ هرگاه فریبندگی نابود شود نمیتوانی نگاه کنی، یک ستون نمک خواهی شد» و از همه فریبنده تر این است که به الوهیت پناهنده شویم» ص 26
این عبارت را از صفحهی 29 بخوانیم تا بعد:«کافکا برای این که تصویر برجستهای از رابطهی خود و پدرش بدهد، قهرمانان خود را از عالم جانوران انتخاب میکند بهتراز این نمیشود انزوای ترسناک و زبان بستگی کامل را تشریح کرد: هر گونه کوشش برای ارتباط قبلن جلویش گرفته شده، هیچ گونه وجه مشترک ندارد» خوب حالا داستان سگ ولگرد آمادهی تحلیل است در ضمن در فرهنگ ما حیوان زبان بسته سگ است و این اصطلاح را این جا نیز میبینیم « انزوای ترسناک و زبان بستگی کامل» اما به داستان سگ ولگرد میرویم:« گوشهای بلبله، دم براق، موهای تاب دار چرک داشت و دو چشم باهوش آدمی در پوزهی پشم آلود او میدرخشید در ته چشمهای او یک روح انسانی دیده میشد» ص 10 سگ ولگرد پات حالتی است در شطرنج که دو حریف به شرایط مساوی تن در میدهند و این جا اسم سگ اسکاتلندی است شاید صادق در مقابل پدرش به شرایط مساوی راضی است اما اتفاقی که میافتد شاید این گونه نباشد
اما برای پیدا کردن این که چرا بوف هدایت کور است به این عبارتها دقت کنیم:«اهمیت ماموریت کافکا از این جا آشکار میشود به همین مناسبت بیرحمانه در جلو تمام گرفته گیرهایها ایستادگی می کند و هر جور سر گردانی و خواری را بر خود هموار میسازد اما در چنین دنیایی که بر خورد صمیمانه رخ نمیدهد ترحم موضوع ندارد ترحم نمیتواند وجود داشته باشد مگر پس از برخورد نگاه. به نظر میآید که قانون پیکار این احتمال را پیش بینی کرده باشد زیرا قربانی خود را بیآن که بداند قبلن کور کرده است و برای این شخص کور مانند این است که با مردگان میستیزد پیش از همه چیزبا قسمت مردهی خود که بر ضد او برخاسته میجنگد ولی چنین مینماید که او دشمن مردهی بزرگی دارد که باید با او گلاویز شود دشمنی که به او حمله خواهد کرد» ص34و35 هر چند این نوشته نیاید دست منتقد را از برداشتهای دیگری از کور بودن بوف ببندد
در آخر این مقاله کلماتی هستند که به با فونت ضخیم نوشته شدهاند که از زبان کافکا است من آن را از زبان هدایت میگویم و این نوشته را به پایان میبرم:«این دنیای دروغ و تزویر و مسخره ر اباید خراب کرد و روی ویرانههایش دنیای بهتری ساخت»ص 53
آب زندگی
محیط اجتماعی ایران دو قشر کما بیش تعریف شده دارد مذهبپرستها و میهنپرستها که خصوصیتهای خیلی مشترکی دارند اساس کارشان بر پایهی تقلید است فرق نمیکند میهنپرست باشی یا مذهبپرست یا هر چیز دیگرپرست! هم این که انسانی باشی که بپرستی آن هم بدون پرسش و کنکاش کافی است اما همین محیط اجتماعی ایران تقريبن در صد سال گذشته طفل زنازادهای داشت که آمدنش را هیچ کسی تبریک نگفت نه توی گوشش لا اله الا الله گفتند نه روی سرش تاج شاهی گذاشتند آب زندگی حکایت این سه قشر در محیط ایران است این قشر تازه تولد یافته منورالفکرها یا روشنفکرها هستند
پینهدوزی که سه پسر دارد هر سه پسر را راهی میکند تا روی پای خودشان بایستند خب اولی حسنی قوزی است پیامبر کشور زرافشان «پسر بزرگش حسنی دعانویس و معرکهگیر است»ص69
حسنی با یک جادوگر برخورد میکند و در ته چاه دیبک به کمکش میآید و میگوید از آب زندگی پرهیز کن و حسنی به شهر میرسد که مردمش کورند اما خصوصیتهای این شهر «این سرزمین خاکش مخلوط با طلاس و خاصیتش این که چشمو کور میکنه... ما چشم به راه پیغمبری هستیم که میباس بیاد و چشمهای ما رو شفا بده»ص69
حسنی پیامبر میشود و به قول خودش خوب میشه اینها رو گول زد چون چشم ندارند «آهای مردمون! بدونین که من همون پیغمبر موعودم و از طرف خدا آمدم تا به شما بشارتی بدهم چون خدا خواسته که شما را به محک امتحون در بیاره شما رو از دیدن این دنیای دون محروم کرده تا بتونین بیشتر جستجوی حقایقو بکنین و چشم حقیقتبین شما واز بشه چون خودشناسی، خداشناسی است دنیا سرتاسر پر از وسوسههای شیطونی و موهوماته همون طور که گفتن: دیدن چشم و خواستن دل. پس شما که نمیبینین از وسوسهی شیطون فارغ هستین و خوش و راضی زندگی میکنین و با هر پیشامدی میسازین پس بردبار باشین و شکر خدا رو به جا بیارین که این موهبت عظما رو به شما داده! چون دنیا موقتی و گذرندس اما اون دنیا همیشگی و ابدیس و من برای راهنمایی شما اومدم»ص69
و « مردم دسته دسته به او گرویدند و سرسپردند و حسنی هم برای پیشرفت کار خودش هر روز نطقهای مفصلی در باب جن و پری و روز پنجاه هزار سال و بهشت و دوزخ و قضا و قدر و فشار قبر و از این جور چیزها برایشان میکرد»ص69
آیا طلایی آمیخته به خاک نفت نیست البته مردم تفریحی دارند یعنی عرق خوردن و تریاک کشیدن. دین از لحاظ نویسنده چیزی بیشتر از این نیست و او در لذت غرق میشود پدرش را فراموش میکند و حالا حسین کچل که از شرق میرود تا پادشاه کشور ماه تابون بشود در افسانههای قدیمی یک راه انتخاب پادشاه نشستن باز شاهی بر سر بوده که حسین کامیاب میشود از این رسم قدیمی. مردم کشور ماه تابون همگی کرند و البته علاج هر دو مرض چه کوری و چه کری آب حیات است البته حسین به پادشاهی میرسد وعده دادن را شروع میکند « برو از قول من به مردم بفهمون و بهشون اطمینون بده که ما همیشه به فکر اونا بودیم و امیدواریم که زیر سایهی ما وسایل آسایششون فراهم بشه» ص72
و صد البته او یک پادشاه شکمباره میشود آخر میهنپرستی هم حدی دارد اما چاپلوسی شاهان حدی ندارد «تاج هم به سرش گذاشتند» ص72
و فردا صبح حسین نزدیک ظهر بیدار شد و بار داد همهی وزرا و امرا و دلقکهای درباری و اعیان و اشراف و ایلچیها و تجار دنبال هم ریسه شدند دسته دسته میآمدند و کرنش میکردند و کنار دیوار ردیف خط میکشیدند و با حرکات دست و چشم و دهن اظهار فروتنی و بندگی میکردند اگر مطلب مهم یا فرمان فوری بود که میخواستند به صحهی همایونی برسد» ص73
و با چاپلوسی انسان میشود سایهی خدا روی زمین. با مخالفین هم بگیر و بند میکرد و زهره چشم میگرفت اما حسنی زرافشان با پول آنها را راضی میکرد و رشوه میداد
و اما احمدک عطاری که مرض را میشناسد و راه درمان را با درویشی آشنا میشود با این که برادرها او را به غار میاندازند او میرود آنها را کمک میکند «خب حالا میخوام برم پیش برادرام کمکشون بکنم!»ص72
درویش به او میگوید که باید به کشور همیشه بهار برود و آب زندگی را پیدا کند درویش به او نیلبک میدهد به یادگار و راهی پرسنگلاخ را به او نشان میدهد او با نجات دادن بچههای سیمرغ از دست اژدها یک پر از سیمرغ میگیرد تا موقع نیاز آتش بزند اما خصوصیت سرزمین همیشه بهار را تا چشم کار میکرد باغ و بوستان و سبزه و آبادی بود و مردمان سرزندهای که مشغول کشت و درو بودند دیدهمیشوند یا ساز میزدند و یا تفریح میکردند جانوران آنجا از آدمها نمیترسیدند آهو به آرامی چرا میکرد و خرگوش در دست آدمها علف میخورد پرندهها روی شاخهی درختها آواز میخواندند درختها میوه از هر سو سردرهم کشیده بودند» ص75
احمدک چشمه آب حیات مییابد «یک مشت آب به صورتش زد چشمش طوری روشن شد که باد را از یک فرسخی میدید یک مشت آب هم خورد گوشش چنان شنوا شد که صدای عطسه پشهها را میشنید به طوری از زندگی مست و سرشار شد» ص76
او با دختری آشنا میشود دختر میگوید راز آب زندگی حس آزادی است بله حس تقلید نکردن این حس اگر در کسی نباشد آب زندگی به درد او نمیخورد کسی که بت بسازد این آب به دردش نمیخورد «در این جا آب زندگی چشمه مخصوصی نداره فقط کشور کرها و کورها این لقبو به آب این جا دادن اما اگه برادرات حس آزادانه ندارن بیخود وخت خودتو تلف نکن چون آب زندگی به دردشون نمیخوره» ص76
در این شهر هیچ چیزی تحمیلی نیست همه آزادند بنابر استعداد و ذوق و علاقه کار میکنن احمدک حاضر است هر کاری که دختر بگوید انجام دهد اما دختر به او میگوید «نه هر کاری که خودت دلت بخواهد و بتونی از عهدهاش بر بیایی» ص77
او پیش دوا فروش کار میکند با سواد میشود او چلینگری و نجاری هم یاد میگیرد دختر را میگیرد و تنها نگرانی او برادرهاش بودند مشتری کوری از کشور زرافشان میآید کوره به او میگوید «کفر نگو زبونتو گاز بگیر این که تو سراغشو میگیری حسنی قوزی نیس پیغمبر ماس» ص78
از کسان دیگر هم سراغ میگیرد و میفهمد که برادر دیگر حسین کچل هم در کشور ماه تابان است و مشغول چاپیدن و قتل و غارت مردمان آنجاست به هر حال او مصمم است که برادرهایش را نجات دهد و به دوا فروش میگوید «از وختی که در این کشور اومدم معنی زندگی و آزادی رو فهمیدم»ص78 و «کور و کر بودم چشم و گوشم در اینجا و از شر لذت تنفس در هوای آزاد و کار با تفریح را اینجا شناختم» ص78 در سطرهای زیر ناگهان نویسنده به تمام نکتههای که مد نظر دارد با صراحتی بینظیر اشاره میکند و خود را از بند مبهم گویی میرهاند گویی حرف در گلویش به گونه دیگر نمیچرخد آن قدر مهم است که باید رک و بیپرده صحبت کند اندیشهی نویسنده برای دنیایی که مد نظر دارد دنیایی که دوست دارد در آن زندگی کند «کورها و کرها دشمن سرزمین همیشه بهارند و به خون مردمش تشنه هستن اونم واسه این که ما طلا و نقره رو نمیپرستیم و آزادونه زندگی میکنیم اما اونا به خیال خودشون ارباب و آقایی نمیکنن مگه از دولت سر کوری و کری مردمشون؟» ص 78
بله دولتهای دیکتاتور از کوری و کری مردمونشون آقایی و اربابی میکنن این لپ مطلب است احمدک به سوی کشور زرافشان میرود و با زبان خودشان با آنها حرف میزند « اومدم تا به مذهب جدید ایمان بیاورم» او دردشناس است میداند از چه راهی باید وارد شد اما وضعیت مردم زرافشان با داشتن طلا خیلی فلاکتبار است « با دستهای پینه بسته و بازوان گل آلود از صبح تا شام زیر شلاق کشیکچیها که دایمن پاسبانی میکردند طلا میشستند» ص 79
زمینها بایر است و پرندگان رفتهاند درختها خشکیده و او آب زندگی را میزند به چشمهایشان و مردم باگردن کلفت و پولدارها مخالفت کردند نطقهای حسنی را سوزاندند و حسنی هم گفت بینایان و کافر ملحدی که در کشور همیشه بهار آمده بگیرند و شمعآجین کنند دور شهر بگردانند تا مایه عبرت دیگران شود او را میگیرند و بدون آن که صدایش را در بیاورند در بازار غلامان به بیست اشرفی میفروشند و احمدک راهی کشور ماه تابان میشود در کشور ماه تابان «همه جا خشخاش بود و از تنوره کارخانههای عرقکشی شب و روز دود در میآمد در آنجا نه کتاب بود نه روزنامه نه ساز و نه آزادی» ص80 همان اتفاق تکرار میشود احمدک آب زندگی میدهد و مردم را آگاه میکند و گزمهها توی شهر میریزند و او را میگیرند تا شمعآجین کنند او پر سیمرغ را آتش میزند و از زندان فرار میکند بعد حسین کچل با سرانگشتش پای این فرمان را مهر میزند حسنی اعلان جهاد میدهد و « احمدک هم تیر و کمانش را برداشت و به جنگ رفت و کمین نشست» ص82
اما نویسنده با طنزی قوی حال و روز لشکریان بدون آب زندگی را به تصویر میکشد و حماقت آنها را سرداران کو و کر جفت و جفت بغل هم مینشینند تا کرها برابر کورها ببینند و کورها برای کرها بشنوند ص82 آنها حاضرند هر کاری بکنند تا آب زندگی نخورند آنها حاضرند همه کاری بکنند اندکی خود را به زحمت نیندازند از عادتها از چیزهای تقلیدوار به آنها گفته شده دست بردارند آنها حاضر نیستند دنیای خود را بسازند آنها میترسند و جرات زندگی آزاد را ندارند اما احمدک در جنگ پیروز میشود و همه را از بند اسارت آزاد میکند و به نزد پدر میرود و مشغول زندگی میشود
اما گزارههای انتهایی داستان «همان طوری آنها به مرادشان رسیدند شما هم به مرادتان برسید» ص83 آیا مراد شما چیزی جز این است که آزادی و پیدا کردن آب زندگی پس برای این که شما به مرادتان برسید باید تلاش کنید باید جرات زدن آب زندگی را به چشمهای خود داشته باشید باید هر چیزی را چشم بسته و گوش بسته نپذیرید بله، نه چشم بسته و نه گوش بسته آن که شما را این گونه میخواهد فقط میخواهد از گرده شما کار بکشد تا خود راحت باشد
«قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید» ص 83 نویسنده به خونهاش نرسیده است او تلاش میکند به خانه خود برسد و این قصه را به پایان برد او دست به نقد می زند تا مردمی را برهاند که نمیبینند و وقتی این مردم را از بند اسارت رهانید و به آزادی رسانید حتا به خونهاش میرسد او نه پیامبر است نه پادشاه او یک اندیشمند است کلاغی است که خبر میدهد خبر را احتکار نمیکند که اگر مردمش به مراد برسند بر اثر آگاهی او به خانهاش میرسد و یک نفس راحت میکشد
نقد داستان آب زندگی به پایان رسید نیچه جملهی دارد که نقل میکنم:" برای این که آزاد باشی کافی نیست که بتها را شکسته باشی باید خوی بت پرستی را ترک گفته باشی" زر افشان قسمتی از شوروی سابق است هم آن گونه که میدانید یک کشور دیکتاتوری است در شیوهی حکومت بر مردم، ماهتابان تا آنجا که یادم هست لقب کشور چین است
به هر حال جامعه روشنفکری ایران از ابتدای پیدایش با دو مسئله در گیربوده است یک خدا و حکومت سیاسی که به طنز هم میگویند اولین قدم روشنفکر نفی خداست اولین کار مهمی که این جامعهی تازه به دوران رسیده يعنی جامعهی روشن فكری در مناسبات سیاسی خود انجام داد ملی شدن صنعت نفت بود که بعد از شکست امریکا و انگلیس از این طبقهی فکری این دو دولت از طبقهی مذهبیون حمایت کردند تا این طبقه از بین برود به گونهای که تا به حال قد راست نکرده است و تحلیلهایی که در مورد ظهور مذهبیون تند رو میشود به هر حال جامعهی روشن فكری بايد در باز سازی و ترميم خود توليد دانش را سر لوح كار خود قرار دهد و با نگرشي جامعتر به دانش بپردازد كه يكی از مسائل آن خدا است
صادق، دو بار خودکشی میکند یک بار در رود مارن و دیگری در آپارتمانی در پاریس که منجر به مرگ او شد ولی فرزانه ازقول صادق میگوید:
"- یعنی عاشق هم بودهاید؟
- من ؟ من سر یک عشق دو دفعهsuicide tentative (اقدام به خودکشی) کردم عشق برای من هیچ وقت معنی بنداز نداشته . " 1
خب، وقتی زندگینامهی صادق را میخوانی غیر از خودکشی آخر که به مرگ منتهی شده، فقط از یک اقدام خودکشی صحبت میشود درحالی که این جا به دو خودکشی اشاره میکند یکی در رود مارن دیگری کجا بوده؟ چرا کسی در مورد او حرف نزده؟ چه چیز را میخواستند قایم بکنند آیا فرزانه اشتباه نوشته است یا این که خواسته با این کار پردهپوشی خانوادهی صادق را نمایان کند چه چیز باعث میشود حقیقت به سکوت کشیده شود؟
صادق در تاریخ 18 فروردین 1330 خودش را میکشد
پلیس در گزارش خود تمام موردهایی را که در آن جا بوده صورت جلسه میکند اتاق صادق سه در پنج و مبله بوده، در کشوی نخست میز آرایش دو نامه دو پاکت بوده، در کشوی دوم یک گنجه دو کت یک شلوار، در کشوی سوم سه پیراهن کثیف و دو کشوی دیگر نیز خالی بوده است روی میز دو بسته سیگار آمریکایی که یکی از آن ها تقریبن خالی بوده، در جاسیگاری ده تایی تهسیگار و خاکستر سیاه، دقت ماموران تا نوشتن خاکستر سیاه تعجب ما ايرانیها را برمی انگيزد است، دو چمدان در اتاق یکی دربسته مقداری کاغذ و یک پاکت سرباز، مبلغ ده هزار فرانک( یک اسکناس پنج هزار فرانکی و پنج اسکناس هزار فرانکی) و شانزده دلار( سه اسکناس پنج دلاری و یک اسکناس یک دلاری) پیدا شد كه البته دقت ثبت مامورها خیلی جالب است اما چمدان دوم یک جلد کتاب افسانهی آفرینش و هفت عکس دو ساعت دو خودنویس که ضمیمهی پرونده شد باید دقت کرد که در چمدان فقط کتاب افسانهی آفرینش بود که اگر کتاب دیگری بود مطمئنن ضمیمهی پرونده میشد حالا چرا افسانهی آفرینش؟ چون در تاریخ 18 فروردین 1309 نوشته شده است یعنی بیست و یک سال پیش در چنین روزی که خودکشی صادق اتفاق افتاده است
حالا چه فکری باید بکنیم خیلی ساده بگوییم یک اتفاق است بی هیچ رمزی اشارهای یعنی ما حق هیچ تاویلی نداریم آیا مرگ اپیزود آخر افسانهی آفرینش نیست؟ درجایی میخواندم که کنار جسد صادق توی زیرسیگاری کنار دستش یک سیگار نیمسوخته وجود داشته یعنی نیمیاش سالم و نیمیاش سوخته، آیا کسی که با گاز خودکشی میکند فرصت کشیدن سیگار را ندارد؟ یعنی مثل خوردن سیانور همان لحظه که میخورد، میمیرد، نیست هر چقدر هم کشته شدن با گاز سریع باشد میتوانی سیگار را تا آخر بکشی آیا او با این کار میخواسته بگوید من هنوز هم چیزهایی برای گفتن دارم یک سیگار نیمه خاموش مثل «فانوسیه که اگه خاموشه واسه نف نیس هنو یه عالم نف توشه»!
تاريخ خودكشی در رود مارن كی بوده است
در هيچ جا از تاريخ دقيق خودكشی صادق در رود مارن اثری نمیبينيم اين را من با تحقيق كامل میگويم چون خودم شخصن خيلی دنبالش گشتم اگر كسی دقيق میداند لطفن بگويد
پس روز دقیق خودکشی صادق در رود مارن جایی ثبت نشده است اما با اطلاعات جانبی دایرهی حدسمان را تنگ میکنیم که خودکشی صادق در چه روزی بوده
صادق در نامهای به محمود هدایت( برادر خود) به تاریخ 3 می 1928 برابر با 13 اردیبهشت 1307 مینویسد: یک دیوانگی کردم، به خیر گذشت شرح این دیوانگی داستان کوتاه زنده به گور است ، در عکسی که بعد از خودکشی گرفته شده است تا صحت و سلامت صادق برای خانواده تایید شود تاریخ 11 اردیبهشت 1307 ثبت شده است. از 18 فروردین تا 11 اردیبهشت میشود بیست و سه روز. خودکشی در رود مارن نیز روزی نزدیک به این روز بوده است یعنی 18 فروردین.
حال باید دید 18 فروردین چه روزی است همانطور که میدانیم صادق اطلاعاتی در مورد علوم غریبه داشته که نوشتن مقالهی « جادوگری در ایران» نیز گواه این مطلب است 18 فروردین در علوم غریبه مصادف با روز « شرف شمس» است که روز مقدسیست ساعتی خاص است که اسم اعظم خداوند را روی نگین حک میکنند و دعاهای خاصی میخوانند فقط این یک روز این خاصیت را دارد روزی را زیاد میکند رفع حاجت میکند مشکلات را حل میکند ساعتی خوش و پربرکت است و تکرار نشدنی و طالب آن باید تا سال دیگر صبر کند
او در روز شرف شمس خودکشی میکند روز شرف شمس، افسانهی آفرینش را مینویسد و خودکشی اولش نیز نزدیک به همین تاریخ است که در بالا گفته شد میخواهم بگویم او دانسته این کار را کرده نه فشار خارجی نه بیمهری دوستان نه احساس بیهودگی و نه به پایان رسیدن دوران نویسندگی.
بوف صادق و كمدی الهی دانته
" دانته در جستجوی راه نجات در تاريخ شب آدينهی مقدس ،هشتم آوريل سال 1300 يعنی پيش از شب عيد رستاخيز مسيح ، فصل بهار و طلوع خورشيد و عيد پاك است كه سفر خود را آغاز میكند در اين هنگام كمكی غيبی به صورت ويرژيل شاعر بزرك لاتين فرا میرسد و پيشنهاد میكند راهنمای او باشد سفر دوزخ او 24 ساعت به طول میكشد " 2
در سال 2009 بعد از گذشت 709 سال هشتم آوريل برابر 19 فروردين است میبينيم كه اين روز شرف الشمش و عيد رستاخيز يكی است و هدايت در اين روز سفر خود را با خيام شروع میكند ديگرسانيهايی از كمدی الهی و بوف كور است مثل عددی كه در بوف است " دو ماه پیش نه دو ماه و چهار روز " با 24 ساعت زمان در دوزخ بودن دانته و يا " ربودن ملكهی زيبای دوزخ هكاته " 3 و همسانی آن با لكاته بوف كور یعنی اسم و رفتار هکاته و لکاته
من زياد وارد رمز و زارهای بوف نمیشوم فقط اينها را نوشتم كه بگويم كه هدايت به چيزهايی در موقهی خودكشی فكر میكرده است
خودکشی
او خودش را میکشد نه به خاطر عشق، هر چند او در سالهای آخر آخرین یادبودها را مرور میکند شاید خودکشی صادق یک اعتراض است اعتراض مرد تنها، چرا میگویم تنها؟ چون وقتی با مالک هتلی که صادق اجاره کرده صحبت کردند او گفته بود مرد خوبی بود اجاره سه ماه را جلوتر داده بود چرا یک نفر تصمیم به خودکشی میگیرد اجاره سه ماه را جلوتر پرداخت میکند فقط یک علت دارد او آن قدر خود را تنها احساس میکند که حدس آن را میزد که تا سه ماه کسی سراغ او را نگیرد در این سه ماه مدیون کسی حتا مالک هتل نباشد
علت خودکشی صادق نه فقط خستگی بوده نه کمکاری نه هزار دلیل دیگر که هرکدام آنها میتوانسته گوشهای از علتها باشد مثلن آنها که حسادت میکنند میگویند دورهی نویسندگی صادق تمام شده بوده ، اما کسی که خسته است برای مرگش طرح نمیریزد و کسی که طرح میریزد میداند چه کار میکند
صادق حتا روز مخصوصی را برای خودكشی انتخاب میكند: روز شرف شمس که بعد اندیشه و نمایانگر طرز تفکر صادق به مرگ بوده شاید او میخواسته بگوید مرگ ما دست قوای کور طبیعت نیست بلکه همانطور که ما مسئول زندگیمان هستیم مسئولیت مرگمان نیز با ماست یک تفکر اگزیستانسیالیستی پشت خودکشی خود داشته البته خودکشی آخر، همانطور که در انتهای نامهای به فرزانه میگوید : «به تمامی اگزیستانسیالیستها بگو آماده باشند جلوی من رژه بروند» یعنی من سردستهی آنها هستم همانطور که سردسته سورریالیستها بود
در پايان من چگونگی مرگ فرويد را روايت میكنم تا شايد قسمتی از ابهام خودكشی هدايت روشن شود " او در بيست و يكم سپتامبر دست مكس شور پزشك معالج خود را در دست نهاده " قرارداد " را به او ياد آوری میكند: " به من قول داديد كه هنگامی كه وقتم فرا رسيد مرا رها نكنيد اكنون زندگی شكنجهی بيش نيست و معنای خود را از دست داده است با دخترم آنا مشورت كرده كار را يكسره كنيد " آنا بر آن است كه باز هم میبايستی صبر كرد ولی مكس شور تاكيد ورزيده وی را متقاعد میسازد شور در سه نوبت سه سانتی گرم مرفين به او تزريق میكند در بيست و سوم سپتامبر 1939 در ساعت سه نيمه شب بعد از دو روز اغما پيرمرد به آرامی خاموشی میگيرد ( استفان ) تسويگ : " چنين بود پايانی متعالی برای حياتی متعالی مرگی فراموش نشدنی در ميان كشت وكشتاری عمومی در دورهی خونبار ( جنگ جهانی دوم ) وقتی ما دوستاران او جسد او را پايين میآورديم میدانستيم كه بدين ترتيب بهترين موجود ميهن خود را به خاك انگليس میسپاريم ""4
ما هم بهترين موجود ميهن خود را به خاك فرانسه سپرديم
1- آشنایی با صادق هدایت فرزانه نشر مركز صفحهی 255
2- كمدی الهی دانته نشر امير كبير ترجمهی شجاالدين شفا خلاصه شدهی صفحهی 79
3- كمدی الهی دانته نشر امير كبير ترجمهی شجاالدين شفا زير نويس صفحهی 202 شمارهی 4
4- مبانی روانكاوی فرويد- لكان كرامت موللی نشر نی صفحهی 294- 295
كتاب " تاريخ تحليلی شعر نو " هم آن گونه كه از اسمش بر می آيد دارای تحليل است آن چه در اين مقاله عنوان می شود شيوه ی تحليل نويسنده آن است و چون قرار بود در اين وبلاگ در بهمن ماه نقدهايی در مورد هدايت باشد در اين مقاله نقد نظر نويسنده ی كتاب " تاريخ تحليلی شعر نو " در مورد هدايت بررسی می شود در اين كتاب هدايت در كنار نويسندگانی قرار گرفته كه در راستای ترويج دهندگان مزد بگير ايدئولوژی رضاخانی هستند من نخست نوشته نويسنده ی كتاب تاريخ تحليلی شعر نو را می آورم بعد نوشته ای از محمد علی همايون كاتوزيان را از كتاب " صادق هدايت از افسانه تا واقعيت " را می آورم و اين دو را مقايسه می كنم و و در انتها دو نكته را يكی در مورد شيوه ی تحليل و ديگری نادرستی اطلاعات نويسنده ی تاريخ تحليلی می آورم
در صفحه ی 170 تا 172 تاريخ تحليلی شعر نو جلد يك آمده است :
"رضا شاه ايدئولوژی ندارد ولی دو امكان چشمگير و رايج و ظاهرا مترقی برای دستيابی به محملی شبه ايدئولوژيك در دسترس اوست نخست باستانگرايی روشنفكران ايرانی كه از همان آغاز مشروطيت به انگيزهی خودباوری و اعتماد به نفس و اطمينان به خود رواج يافته است و دوم حضور فعال نژادپرستان آلمانی در صحنهی جنگ جهانی كه زير پرچم فاشيزم رايش سوم يكهتاز ميدان شده اند و تحقيقات وسيع و علمی آلمانیها در زمينهی شناخت نژادهای آريايی و ژرمن كه به نوعی تاييد باستانگرايی ايرانی است آن ها را به هم نزديك كرده است عمده روشنفكران انقلابی مشروطيت به نيروی همين دغدغه ی خيال است كه بر سر پا میمانند و مبارزه را پيش میبرند حتا انقلابی پرشوری چون ميرزاده ی عشقی كه در سفرش به تركيه ی عثمانی برای مبارزه و رهايی از بيگانگان پيشنهاد وحدت بين روشنفكران ترك و ايرانی زير پرچم اتحاد اسلامی میكند در شعر" كفن سياه " به شدت شوونيست و ضد عرب میشود و راه رهايی فقط در بازگشت به فرهنگ ساسانيان میداند وقتی هم نمايشنامه ی" رستاخيز شهرياران ايران " او در ايران اجرا میشود موج تهييج آن چنان وسيع و عميق است كه ايرانيان زرتشتی مقيم هندوستان دو گلدان نقره برای عشقی به هديه می فرستند كه با تشريفات ويژه بدو ( !!! )* اهدا میگردد و موضوع نمايشنامه حسرت خوردن به افتخارات دوران ساسانيان است و انتقال اين معنا كه راه نجات بازگشت به پيش از اسلام است اندیشهی بازگشت به ایران باستان چندان قوی است که شاعری چون ملکالشعرای بهار هم یک سال بعد از به سلطنت نشستن رضا شاه در سلام عید نوروز سال 1305 هـ .ش میخواند:
شاه جهان پهلوی نامدار
ای ز سلاطین کیان یادگار
...**
پادشها از پس ده قرن سال
قرن تو را داده شرف ذوالجلال
تاج كيان تا به تو خسرو رسيد
چهرهی اين ملك چو گل بشكفيد
از خود ايران ملكی تازه خاست
تازه گر از وی شود ايران رواست
در همین زمان است که کتاب بسیار قطور و حجیم " ایران باستان " اثر مشیرالدولهی پیرنیا " تاریخ ایران قدیم " و " ایران در زمان ساسانیان " اثر کریستن سن محقق دانمارکی منتشر میشود و در سال 1313 هـ .ش کنگرهی عظیمی در بزرگداشت و به مناسبت هزارهی فردوسی در تهران تشکیل میشود که بسیاری از خاورشناسان در آن حضور دارند همین زمان است که مقبرهی فردوسی در توس که آرامگاه احتمالی فردوسی است ساخته میشود و صادق هدایت پروین دختر ساسان را مینویسد"
در اين جا نويسنده هدايت را در كنار ملك الشعرای بهار می گذارد كه مجيز رضا شاه را گفته و هم چنين كسانی كه در سال 1313 بر مد آن سال ها قلم می زدند من نخست نظر هدايت را در مورد رضا شاه می آورم به نقل از كتاب " صادق هدايت از افسانه تا واقعيت " محمد علی كاتوزيان صفحه ی 68 - 69 : " جمالزاده از طرف دفتر بينالمللی كار برای ماموريتی به تهران آمده بود و مثل هميشه وقت آزادش را با رفقای روشنفكرش میگذراند و بيشتر از همه با هدايت كه به عنوان دوست و نويسنده بسيار مورد علاقه و ستايش او بود يك روز هدايت به او گفت كه دخترعمهاش اصرار دارد كه يك ميهماني ناهار برای جمالزاده بدهد سپس افزود اما پيشنهاد میكنم دعوتش را رد كنيد چون او زنك شلخته ی پرمدعايی است جمالزاده موفق میشود هدايت را راضی كند كه اين دعوت را بپذيرد و همه به آن جا میروند با مينوی ، فرزاد، سعيد نفيسی و يكی دو تن ديگر قبل از ترك مهمانی ميزبان يك دفترچه میآورد تا جمالزاده و ديگران به رسم يادگاری چند كلمه در آن بنويسند هدايت آخرين نفر است و چيزی مینويسد و دفترچه را با نگاه شيطنتآميزی ( به جمالزاده ) به ميزبان پس میدهد جمالزاده به ترتيبی دفترچه را پس میگيرد و نگاهی به كلمات هدايت میاندازد و بنا به قول خودش از خواندن يك بيت شعری كه هدايت نوشته متحير میماند چون اين شعر ظاهرا ضد مذهبی و درواقع ضد ميهنی بود و در سال 1313 كه تبليغات رسمی در بزرگداشت ميهن آريايی در اوج خود بود ابياتی مثل اين میتوانست برای نويسندهاش لااقل چند سالی زندان به ارمغان بياورد جمالزاده بعدا هدايت را برای اين كار خطرناكش سرزنش كرد و پاسخ دوستش اين بود : خواستم درسی به آن زنك نادان داده باشم تا يك بار ديگر آن دفترچه را نياورد و دور بگرداند "
جالب اين است كه هر دو نويسنده سال 1313 را سال بزرگ داشت ميهن آريايی می دانند ولی انديشه ی هدايت در مورد رضاشاه در متن كاتوزيان مشخص است كه در كتاب تحليلی ، در كنار انديشه ی ملك الشعرای بهار گذاشته شده است كه مجيز گوی رضا شاه است
اين هم تحليلی است
اما هدایت فقط یک اثر در مورد ایران باستان ننوشته بلکه نوشتههای دیگری در مورد ایران باستان دارد :
جادوگری در ایران 1305
پروین دختر ساسان 1307
آتشپرست 1309
آفرینگان 1312
آخرین لبخند 1312
مازیار 1312
زند و هومن یسن 1315
کارنامه اردشیر پاپکان 1315
گجسته ابالیش 1318
در پیرامون لغت فرس اسدی 1319
تخت ابونصر 1321
شهرستانهای ایران 1321
گزارش گمان شکن 1322
یادگار جاماسب 1322
آمدن شاه بهرام ورجاوند 1324
خط پهلوی و الفبای صوتی 1324
چند نکته در مورد ویس و رامین 1324
هنر ساسانی در غرفه مدالها 1325
ایران و زبان پارسی 1327
صادق هدایت 19 اثر در مورد ایران باستان دارد که یکی از آنها مصادف شده با قلم به مزدهای آن زمان یاد مثال شاملو در سخنرانی اش برکلی میافتم که میگوید : " اگر ناصرالدين شاه را در روز جمعه ی كشته باشند مدعی شويم كه جمعه ها را بدين مناسبت تعطيل كنيم كه روز كشته شدن اوست " صادق هدایت علاقه به ایران باستان داشت حالا تصادفا یکی از نوشتهها مصادف شده با جو رضاشاه و تبليغ ایران باستان نمیتوان او را قلم به مزد رضا خان تصویر كرد
واما پروین دختر ساسان در پاریس در تاریخ 21 آذر ماه 1307 نوشتنش پایان مییابد و در شناسنامه معرفی کتاب انتشارات جاویدان چاپ" چاپخانهی محمد حسن علمی " 1312 اولین چاپ است نه 1313 كه نويسنده ی مذكور شايد خواسته با زور وحتما هدايت ميان اين اسامی و اين طرز فكر باشد
و سخن آخر اين كه بنا بر نظر هدایت شناسان " قضیه خر دجال " دوالپا اشاره مستقیمی به رضا شاه دارد این چگونه تحلیلی است که ملکالشعرای بهار که دو دوره سناتور مجلس بوده ( چهارم و ششم ) جو گیر میشود و برای رضا شاه پهلوی به صراحت شعر میگوید اما هدایت با اين توضيحات میشود اشاعه دهنده ی شبه ايدئولوژی رضا شاهی
اين نيز تحليلي است
* علامت هاي تعجب از منتقد است
** برای طولانی نشدن مطلب هفت بيت ميانی حذف شد
ياد بعضی نفرات
آبجی خانم خواهر بزرگ ماهرخ با كسی نمی ساخت ، زشت بود در عوض ماهرخ مردم دار و تو دل برو و زيبا بود آبجی خانم آدمی به ظاهر مذهبی بود محرم و صفر محل جولان او بود در هيچ روضه ی نبود كه او در بالای مجلس نباشد مجلس گرم كن روضه خوان ها بود ماهرخ كه پانزده سالش می شود می رود به خدمت كاری خانه ی ارباب در آن جا با عباس نوكر خانه ی ارباب آشنا می شود و عباس می آيد به خواستگاری او ، بساط عروسی بر پا می شود و ننه حسن همسايه ی آبجی خانم ميان دار عروسی است دنبك دستش گرفته می خواند همان شب آبجی خانم از حسادت خود را به آب انبار می اندازد و خودكشی می كند و می ميرد
آبجی خانم حكايتی از دوره ی قاجار است بهتر است به شخصيت های داستان توجه كنيم :
آبجی خانم در حقيقت اسم مستعار مظفرالدين شاه قاجاردر ميان توده ی مردم آن زمان ايران است
مرحوم دهخدا در امثال و حکم در همین مورد نوشته است پس از کشته شدن ناصرالدین شاه کار نان و گوشت و سایر خوردنی ها در شهر نسبت به سابق بد بود و ورود مظفر الدین شاه به تهران دیر می کشید مردمان در برابر شکایت از گرانی چیزها یکدیگر را با نوید با جمله «شاه می آید شهر ، کارها خوب می شود» دلخوش می داشتند سپس که شاه به پایتخت رسید و کار گرانی و بدی ارزاق بر همان حال باقی ماند اوضاع به قدری بد شد که مردم آرزوی بازگشت دوران قبل را داشتند که در نهايت همین نارضایتی ها به نهضت مشروطه ختم شد
آن اوضاع و احوال باعث شد تا مظفرالدین شاه بین مردم به «آبجی مظفر» ملقب شود ( توضیح این که پادشاهان قاجار به دلیل این که سر سلسله آن ها آقا محمدخان در کودکی توسط دربار زندیه از مردانگی ساقط شده بود بر صفت مردی تاکید زیادی داشتند و نهایت تلاششان را می کردند تا خود را مردانی قوی نشان بدهند به همین دلیل سبیل های بلند می گذاشتند و تلاش زيادی را برای گسترش حرمسرای شاهی بکار می بردند. در این بین زیر سوال بردن مردانگی آن ها با آبجی خطاب کردنشان تقریبن بزرگترین توهین برایشان محسوب می شد )*
در تهران ترانه هایی در تمسخر شاه و اوضاع کشور ساخته می شد یکی از آن ترانه ها که ثبت شده توسط یکی از کنیزان سیاه به نام «دده قدم شاد باجی» که سردسته گروهی مطرب بود سروده شده بود به این مضمون:
آبجی مظفر چرا نون گرونه
آبجی مظفر چرا گوشت گرونه
آبجی مظفر اومده
بلگ چغندر اومده
دو دور، دو دور ، دور شو ببین
امیر بهادرشو ببین
چادر و چاقچورش کنین
از شهر بیرونش کنین
پس با اين حساب آبجی خانم مظفر الدين شاه قاجار است
ماهرخ داستان ما ماهرخ گوهرشناس دختر حاجی ميرزاجعفر درسال ۱۲۸۸قمری به دنيا آمد او درسال ۱۳۲۹قمری مدرسه دخترانه " ترقی بنات " را در خيابان ظهير الاسلام بنياد گذارد كه اولين دبستان دخترانه ايران است در انقلاب مشروطيت يکی ازاعضای فعال انجمنی بود که در آن زنان هم قسم شده بودند که برای احقاق حقوق زنان تلاش ورزند و دراين را ه حتا جان خود را فدا کنند اين گروه اززنان تظاهرات های گوناگون شرکت می جستند در تظاهراتی که برعليه استفاده ازکالاهای خارجی و به منظور اعتراض برعليه قرارداد ۱۹۰۷ که ايران را به طور رسمی تحت نفوذ انگلستان وروسيه قرارمی داد انجام گرفته بود اين گروه از زنان و نيز ماهرخ گوهرشناس نقش فعالی داشتند حرکت و فعاليت اين انجمن زنانه در نهايت سبب شد که مجلس از تسليم در برابر خواسته های بريتانيا دست بردارد ماهرخ با ديگر هم پيمانان خود به هرطريق ممکن برعليه استفاده از کالاهای بيگانه فعاليت می کرد
ماهرخ هم چنان عضو انجمن "مخدارت وطن " بود که درسال ۱۳۲۸قمری توسط شصت تن از زنان در تهران تاسيس شده بود او بعد ازسال ها تلاش و مقابله با مخالفت خوانی های همسرش و مقاومت در برابر نيروهای بازدارنده در جامعه بالاخره درسن هفتادسالگی درسال ۱۳۱۷خورشيدی درگذشت
ننه حسن در حقيقت نمادی از خانواده ی رشديه كه هدايت به زيركی برای كل خانواده انتخاب كرده است ميرزاحسن تبريزى، معروف به رشديه، از پيشگامان تحول و نهضت فرهنگى ايران در دوره معاصر است وى در پنجم رمضان (۱۴ تير ۱۲۳۰ خورشيدی) سال ۱۲۶۷ قمرى در محله چرنداب تبريز متولد شد نخستين مدرسه را در محله ششكلان تبريز بنيان نهاد رشديه را پدر دبستان و آموزش و پرورش جديد ايران خوانده اند و اين لقب بدان جهت است كه او نخستين كسى است كه در آذربايجان (تبريز) و تهران به تأسيس مدرسه دست زد
اما داير كردن مدرسه در آن حد مجاهده اى بزرگ بود مرتجعانى كه تاب ديدن مدرسه يا حتا شنيدن صداى اسم آن را نداشتند به كمك اوباش آن را بر سر رشديه خراب كردند اما ميرزاحسن در اين راه مقاومت بى اندازه به خرج داد. افتتاح مدارس جديد و استقبال شور انگيز مردم تبريز از روش نوين سوادآموزى با واكنش شديد واپس گرايان و صاحبان مكتب خانه هاى قديمى روبرو شد. آن ها شايعات بى اساسى به نام رشديه و دبستان او بر سر زبانها انداختند مثلن گفته مى شد رشديه به بهانه مدرسه قصد دارد كودكان مسلمان را از دين خارج كند. دليلشان هم اين بود كه مى گفتند رشديه مانند كليسا در مدرسه خود ناقوس (زنگ) به صدا در مى آورد.رشديه مجبور شد زنگ زدن را در مدرسه متوقف كند در عوض يكى از دانش آموزان هنگام رفتن بچه ها به كلاس، بالاى صندلى مى رفت وبه آواز بلند اين شعر را كه سروده خود رشديه بود مى خواند
هر آن كه در پى علم و دانايى است
بداند كه وقت صف آرايى است
و در وقت سياحت نيز اين شعر خوانده مى شد:
الا اى غزالان دشت ذكاوت
به بيرون رويد از براى سياحت
ولى كوته فكران خشك مغز دست از فتنه انگيزى خود برنداشتند. آنان كسانى را كه فرزندان خود را به مدرسه رشديه مى فرستادند تا تحصيل كنند، بى دين و كافر خواندند سرانجام رشديه را تكفير كردند و فتواى انهدام مدراس جديد صادر شد عده اى از اوباش با چوب و چماق به مدرسه رشديه هجوم آوردند. اسباب و اثاثيه آن جا را شكستند عده اى از دانش آموزان زخمى و چند نفر ديگر زير دست و پا كشته شدند. بعد از اين واقعه رشديه ماندن در تبريز را به صلاح نديد وموقتن شب هنگام تبريز راترك كرد ولى او نهال فرهنگ نوين را كاشته بود. از سخنان اوست : «مرا در محلى به خاك بسپاريد كه هر روز شاگردان مدارس از روى گورم بگذرند و از اين بابت روحم شاد شود» اين آخرين آرزوى مردى است كه دين بزرگى كه به گردن آموزش و پرورش ايران دارد رشديه ۹۷ سال زندگى كرد و ۶۰ سال از عمر پر بركت خود را وقف فرزندان اين آب و خاك كرد مرگ رشديه ۱۹ آذرماه ۱۳۲۳ شمسى اتفاق افتاد
در سال 1287 خورشيدی طوبی ( دختر رشديه) به کمک ميرزا حسن رشديه مدرسه دخترانه ناموس را تأسيس کرد که 30 سال در خدمت دختران بود به دنبال آن در سال 1288خورشيدی علويه خانم (همسر رشديه) مدرسه عفاف و طوبی رشديه مدرسه تربيت را تأسيس کردند علويه خانم در انجمن سری " مخدرات وطن " که دو دختر ناصرالدين شاه نيز در آن عضويت داشتند فعاليت مي کرد که اين انجمن ، نقش مهمی در جنبش تنباکو و بعدها جنبش مشروطه ايفا نمود
آبجی خانم / مظفرالدين شاه كه مسجد شاه را می سازد نمادی از كسانی است كه نمی خواهند دبستان جای مكتب را بگيرد برای همين است كه آبجی خانم همه اش در پای منبر است
به هرحال مملكت ماعجيب ترين مملكت دنياست كه مبارزه با دانستن جزو عادت هايش شده است
آبجی خانم داستان پيروزی دنيای مدرن بر دنيای سنتی است نه خودكشی يك خواهر زشت ! .
ياد بعضی نفرات/ روشنم می دارد/ اعتصام يوسف/ حسن رشديه/ قوتم می بخشد/ ره می اندازد و اجاق كهن سرد سرايم/ گرم می آيد از گرمی عالی دمشان/ نام بعضی نفرات/ رزق روحم شده است/ وقت هر دلتنگی/ سويشان دارم دست/ جرأتم می بخشد/ روشنم می دارد
نيما يوشيج
* تحليل داخل پرانتز برای من نيست نمی دانم برای كيست آن چه مهم است در اين نوشته نكته ی جالبی است ونكته ی ديگر اين كه تلاش ذهنی ما بايد از تلاش ذهنی ديگران مشخص باشد
خواندن داستان قبل و بعد از نقد مستحب واجب می باشد لطفن فحش ندهيد اين تجربه را در نقد سه قطره خون داشته ام ولی ايرانی ها حتمن بايد خود تجربه كنند
چنگال داستان پسری است كه خواهرش را می كشد همان طور كه پدرش ، زنش يعنی مادر احمد راوی داستان را، چنگال قصه ی آرزومندی دختری برای فرار از دست مادر زنی است كه كتك می زند و ازدواجش با عباس و رفتن آن ها به النگه كه سرزمين رويايی اوست
اما اين ظاهر قضيه است در حقيقت اين داستان ، داستان تاريخ قاجار و آن چه بر اين سرزمين گذشته است دليل های ما برای اثبات موضوع از اين قرار است
نام شخصيت های داستان نام پادشاهان قاجار و رجال وزنان آن دوره است
سيد احمد ، احمد شاه قاجار آخرين شاه سلسله ی قاجار و بهترين شخص برای روايت تاريخ اين سلسله
عباس ( داماد ) ، عباس ميرزا نايب السلطنه است كه فرمانده ی سپاه ايران در مقابل روسيه بود در جنگ های بين دولت ايران وروسيه
تاجی ( دختر همسايه ) تاج السلطنه دختر ناصرالدين شاه قاجار از زنان روشنفكر دوره ی خود بوده است
زاويه ديدمان را از جای ديگر به اين داستان می اندازيم فرويد در تعبير خواب خود مبحثی دارد كه به اعداد و ارقام در رويا می پردازد آن جا می گويد كه در رويا گاهی پول شمردن نمادي از سال ، ماه و روز است به عبارتی در داستان دقت كنيم : " مگر نگفتی كه عباس می گويد با يازده هزار و شش تومان می شود يك گاو خريد " ص 100 سه قطره خون
خوب اگر اين رقم را به سال تبديل كنيم می شود 1160 هجری قمری كه مصادف می شود با وفات نادر شاه افشار كه در حقيقت با مرگ نادر پايه های آمدن آقا محمد خان قاجار اين گاو خريداری شده پايه گذاری می شود
در اين داستان عباس لقب النگه دارد النگه از توابع لار است در شمال كشور همان طور كه گفتم او سردار ايران در مقابل لشگر روسيه بود در شمال كشور كه عباس النگه ی اشاره به اين موضوع دارد
لازم به ذكر است كه يكی از شيوه های روايت هدايت در هم آميختگی چند شخصيت در يك شخصيت است احمد شاه جايی از زبان خود، جايی از زبان محمد شاه ، جايی از زبان ناصرالدين شاه ، جايی از زبان فتحعلی شاه حرف می زند
به عنوان مثال به اين گزاره ها دقت كنيم : " سيد جعفر پدرشان كارش معركه گرفتن در مسجد شاه بود مردم بيكار را دور خودش جمع كرده برايشان به طور سوال و جواب مسائل فقهی و تكليفی را بدون پرده و رو دربايستی تشريح می كرد " ص 101 سه قطره خون ، فتحعلی شاه مسجد شاه را می سازد در توجه ويژه فتحعلی شاه به علما همين بس که به هنگام تاجگذاری نزد اعلم مراجع شيعه، شيخ جعفر کاشف الغطا رفت و او شاه قاجار را "نايب" خويش قرار داد كاشف الغطا هم آن سيد جعفر است داستان ماست كه البته در مقدمه كشف الغطا فتحعلی شاه را مدح كرده است
احمد پادردی دارد كه از پدرش به ارث رسيده است بايد بگويم كه از شاهان قاجار محمد شاه از نقرس ( بيماری مربوط به پا ) میميرد و ناصرالدين شاه به آن دچار می شود درحقيقت با اين كليد مشخص می شود كه احمد شاه اين بار می خواهد راوی داستان و اتفاقی كه در زمان پادشاهی اين دو افتاده باشد اما اين داستان كليد ديگری هم دارد به عبارتی ديگر از اين داستان توجه كنيم :" سيد احمد شبيه و نمونه ی پدرش بود حتی نشان مرض خطر ناك او در احمد آشكار شده بود " اين بيماری خطرناك جنونی است كه باعث كشتن زن می شود يعنی در پدر، مادر احمد و در احمد خواهرش اين زن به نمادی از ايران ـ ايران خانم ـ است كشور ايران كه با جنون اين دو پادشاه قسمت های از ايران كشته می شوند يعنی جدا می شوند
در زمان محمد شاه پس از قتل قائم مقام، محمد شاه معلم سابق خود حاج ميرزا آقاسی را به صدارت منصوب کرد. در دوران صدارت او محمد شاه به تحريک روس ها به هرات لشکر کشی کرد ولی به علت مخالفت شديد انگليسی ها در اين جنگ شکست خورد
لشکر کشی برای فتح هرات و تسلط بر افغانستان يکی از مهمترين وقايع دوران سلطنت سومين پادشاه قاجار است که پيامدهای ناگواری برای ايران و ايرانيان به بار آورد و رسوايی شکست در اين جنگ و گردن نهادن به شرايط خفت بار انگليسی ها که راه مداخل هاری بعدی آنان را در ايران هموار ساخت ميراثی بود که محمد شاه و صدر اعظمش برای جانشينان خود بر جای گذاشتند
و افغانستان در معاهده ی هرات در زمان پادشاهی ناصرالدين شاه جدا می شود و نام داستان چنگال است شايد اشاره به چنگال خونين استثمارگر پير انگليس دارد
اين سرزمين من است
این یک نقد تاریخی یا تطبیقی یا تاریخی ـ تطبیقی نیست همان طور که شعرهایم هایکو نبودند
داش آكل داشی است كه در اين داستان با سه مقوله كش مكش دارد
كاكا رستم رقيب داشی در دنيای داشی ها : " همه ی اهل شيراز مي دانستند كه داش آكل و كاكا رستم سايه ی يك ديگر را با تير می زدند "ص 38
كلم به سرها و آخوندهای مذهبی كه زير لوای مذهب دست به هر كاری می زنند وقتی حاجی صمد می ميرد داش آكل را وصی خود می كند :" حالا كه زير دين مرده رفته ام به همين تيغه ی آفتاب اگر نمردم به همه ی اين كلم به سرها نشان می دهم " ص 43
عشق دختر حاجی صمد : " چشم های گيرنده ی او كار خودش را كرد و حال داش آكل را دگرگون نمود او سر را پايين انداخت و سرخ شد " ص 43
شايد فضای داستان را بتوان به دو قسمت كرد
داشی قبل از عاشق شدن يا داشی آزاد :" من آزادی خودم را بيشتر از هر چيز دوست دارم " ص 43اين داشی در جنگ با كاكا رستم پيروز است :" خود كاكا هم می دانست كه مرد ميان و حريف داش آكل نيست چون دو بار از دست او زخم خورده بود و سه ، چهار بار هم روی سينه اش نشسته بود " ص 39
او مثل كلم به سرها نيست بعد از مرگ حاجی صمد به كسی كه خبر را برايش آورده می گويد :" من كه مرده خور نيستم برو مرده خورها را خبر كن " ص41
در برخورد با زن ها :" چند بار هم كه رفقا زير پايش نشسته و مجالس محرمانه فراهم كرده بودند او هميشه كناره رفته بود" ص 45
داشی در بند ياعاشق در جنگ با كاكا رستم شكست مي خورد : " در همين وقت چشمش به قمه ی داش آكل افتاد كه در دسترس او واقع شده بود با همه ی زور وتوانايي خودش آن را از زمين بيرون كشيد و به پهلوی داش آكل فرو برد " ص53
در برخورد با كلم به سرها : " همه ميهمان ها به سر تا پای او خيره شدند داش آكل با قدم های بلند جلوامام جمعه رفت و ايستاد "ص 49 همه ی اموال حاجی را به كسی می دهد كه قبول ندارد
عشق پنهان مرجان هدايت با زيركی عشق را روبه روي مجالس محرمانه می گذارد كه يكی از بحث های فرويد است از نظر فرويد عشق حالتی روحی است كه از ارضا نشدن قوای جنسی ايجاد مِی شود نه از محبت زياد
هدايت دو نكته را در اين داستان از فرهنگ ايرانی نمايان می كند
وقتی كه داش آكل سرش توی كار خودش است وبا كسی كاری ندارد همه برايش شاخ می شوند :" داش آكل را می گويی ؟ دهنش می چاد ، سگ كی باشد ؟ ياروخوب دك شد ، در خانه ی حاجی موس موس می كند ، گويا چيزی می ماسد ، ديگر دم محله ی سردزك كه می رسد دمش را تو پاش می گيرد و رد می شود " ص 46 يا : " سر پيری و معركه گيری " ص 46 در زمان حال همين فرهنگ را می بينيم تا يكی صدايش در نمی آيد پير وجوان و كودك همه برايش لات می شوند اما همين كه فهميدند يارو بلد است حقش را بگيرد همه بله قربان می گويند
يكی از تعريف های مردی در فرهنگ ما هم خوابه نشدن با زنان و پنهان كردن عشق است اين جمله ها را زياد می شنويم خيلی با حياست به زن ها نگاه نمی كنه از عشق فلاني مرد ولی دم نزد
چرا داشی مرجان را به كسی زشت تر و پير تر از خود می دهد ولی خود از عشقش سخن نمی گويد چيزی جز فرهنگ اين مرز و بوم است كه مانع می شود " داش آكل طبيعی با تمام احساسات و هوا وهوس ،بدون رو دربايستی از توی قشری كه آداب ورسوم جامعه به دور او بسته بود ، از توی افكاری كه از بچگی به او تلقين شده بود ، بيرون می آمد و آزادانه مرجان را تنگ در آغوش می كشيد " ص 47 كسي كه بيشترين لياقت را برای عشق ورزيدن و همخوابه شدن دارد
در جامعه ی امروز ايران كه ديگر از اين داشی ها نيست و همه در موزه ها به دنبال آن هستند و به قول اسحاق يهودی عرق فروش در خطاب به داش آكل :" اين چيه پوشيدی ؟ اين ارخلق حالا ور افتاده هر وقت نخواستی من خوب می خرم " ص 50
به هر حال ما نيز مردمی هستيم