تبليغاتX
امیر آزاده دل




















جلسه ی نقد مجموعه شعر منهای کبریت


منتقدین: نیلوفر امانتچی


ابوالفضل پاشا


پژمان قانون


علیرضا نعمتی


مکان: فرهنگسرای کودک


زمان: چهارشنبه 9/ 10 / 1388

ساعت: 4/30 تا 7/00

نشانی : شریعتی تقاطع خیابان دولت کوچه ی امام زاده فرهنگسرای کودک







نوشته شده   در ساعت 12:19 | لینک  | 

  صورتی مایل به خون من 

    شاعر: سپیده جدیری

  ناشر: ثالث چاپ اول 1386

    شعر خانم جدیری تجربه‌ای است که من نام آن را می‌گذارم شعر انتزاعی واژه در شعر انتزاعی از معنای لغت نامه‌ای و معنای که در گذشته داشته است فاصله می‌گيرد واژه در فضای شعر و بسته به محتوا پيام را انتقال می‌‌دهد يعنی در تركيب‌ها، ريتم‌ها، تضادها، نوع توليد معنا می‌كند  وكمترين همبستگی را با معنای گذشته‌ای ادبی خود دارد واژه رها می‌شود و اين امكان را پيدا می‌كند كه تا گستره‌ی دلالت خود را افزايش دهد در حقيقت به اين پرسش دنيای مدرن پاسخ می‌دهد  كه آيا يك اثر به وسيله‌ی معنای تعريف شده‌‌ی صرف ساخته می‌شود تصاوير ساخته شده تنها ارجاع درون متنی دارند نكته‌ی ديگر در اين گونه شعر آن است كه واژه‌های آزاد راحت‌تر ناخود آگاه مخاطب را نشانه می‌گيرند چون ما به ازای بيرونی كمتری دارند آن‌ها قطعيت را نشانه می‌گيرند در هر تركيب عدم قطعيت را به رخ می‌كشند آن‌ها با ريتم درونی شاعر هماهنگ‌اند تا آن جا پيش می‌روند كه در تضاد با معنای گذشته‌ی خود قرار می‌گيرند از طبيعت تعريف شده خود فاصله می‌گيرند البته شاعر اين رهايی را تا آن جا پيش می‌برد كه نيازی به فرياد كردن درد مشترك نمی‌بيند می‌گويد:" چه خون شعرهايم بوی  پانسمان شما را بدهند چه ندهند" او درد خودش را فرياد می‌كند و برايش فرقی نمی‌كند كه از پانسمان مشترك خونی بريزد يا نريزد به كار بردن واژه‌ی پانسمان به جای درد نيز تاييد نكات بالا است يعنی رها سازی و گسترش معنای پانسمان . شاعر می‌گويد:" دوباره نقاشی‌هايم را زرد می‌كنم " همان گونه كه می‌دانيم هنر مدرن از نقاشی در اوايل قرن بيستم شروع شد كه كاندينسكی هم پايه گذار نقاشی انتزاعی بود با پا گرفتن مكتب سورئاليسم و كشف ناخودآگاه به وسيله‌ی فرويد زمينه برای اين گونه هنرها آماده شد برای ورود به دنيای هنر انتزاعی بايد در مورد برخی نشانه‌ها اطلاعاتی داشت داشت من از خط شروع می‌كنم:

خط مستقيم: خلاصه‌ترين شكل جنبش است جنبش يعنی حركت مداوم حركت مداوم يا جنبش ادبی‌اش مي‌شود عشق يا كشش

خط افقی: سرد است

خط عمودی: گرم است

خط مايل: ما بين گرم و سرد است ويژگی‌‌های هر دو خط را دارا است  سردی و گرمی نمادهای در خط، رنگ، شكل هندسی و زاويه دارد

1- سردی: افقی/ زرد/ مثلث/ حاده

2- معتدل:مايل/ قرمز/ مربع/ قائم

3- گرم: عمودی/ آبی/ دايره/ منفجره

و اما جفت‌های متضاد:

خط راست/ خط منحنی

مثلث/ دايره زرد / آبی

  اما هر كدام از اين رنگ‌ها، شكل‌ها، خط‌ها، كيفت‌ها معنايی دارند مثلن مربع قرمز به معنی ديركرد است و يا خط راست زاويه دار و منحنی به ترتيب به معنی تولد، جوانی و مرگ است  كه من وارد اين موضوع‌ها نمی‌شوم فقط يك مثال می‌زنم برای شعر، شاعر مربع در تركيب با كيفيت سردی معنای مرگ می‌دهد شاعر می‌گويد مستطيل تمام قبر گوشه‌های روح من بود و يا در عبارت صورتی مايل به خون من از خون به جای قرمز استفاده می‌كند مايل و رنگ قرمز در حيطه‌ی تعادل است صورتی رنگی را نزديك به قرمز استفاده می‌كند كه رنگی است زنانه پس صورتی مايل به خون من تعبيری دارد در حدود زنانگی متعادل و يا " برگردان صورت به تو مثلث است " برای تعبيری چنين آماده است" تو خيلی بی تفاوتی " بعيد بود عشق را قرمز مثلثی كنم" بعيد است عاشق تو شوم" شكل‌هايی كه مرا شروع می‌كنند از دايره به بيضی می‌روند " معادل دايره آبی است و گرم يا به تعبير ادبياتی عشق و" من از ميان شما در نيامده‌ام" به تعبيری می‌شود انسان‌های مثلثی سرد من مايل نيستم  كه در اين جا دست به تعبير بزنم  اين چند مثال برای آگاهی بود اما نكته‌ی مهم اين است كه آيا داشتن ابزار انتزاعی ما را به شعر انتزاعی می‌رساند؟ تنها يك چيز می‌توان گفت زيستن در ابعاد دنيای انتزعی می‌تواند راه گشا باشد برای ايجاد فضا برای زندگی انتزاعی و اگر در شاعر تاثيرش زياد باشد می‌تواند شعر انتزاعی ايجاد كند مختصات انتزاع بايد دردرون شاعر به وجود بيايد تا بعدش در شعرش نمايان شود آيا شاعر دراين نكته موفق بوده است كه ما در همه ابعاد شاهد شعری مدرن باشيم بی‌شك تلاش شاعر جالب است و تحقيق در اين امر نيازمند به زيست جهان شاعر در دنيای مدرن است شما اگر يك عشق سنتی كه معشوق تا حد خدايی بالا می‌رود و عاشق تا حد يك گدای پست پايين می‌آيد را در اين شعر بگنجانيد در همه ابعاد مدرن نبوده‌ايد يا در اين گونه شعر شروع به مداحی‌هايی در مورد شخصی بكنيد كه در واقع شاخصه‌هايی شعر مداحی قرن‌های چهار و پنچ خورشيدی است به هر حال اين كه روابط در بين شاعر و چيزها و چيزها با چيزها بايد مدرن باشد و شاعر اين مجموعه چه قدر در اين مهم موفق بوده نياز به تحقيق بيشتری است            

نوشته شده   در ساعت 23:22 | لینک  | 

بررسی مجموعه‌ی شعر" زمزمه‌ا‌ی در تنهایی" محمد مجد

ناشر: کتاب نیستان

چاپ اول 1381

فضای شعر ایران در دهه‌ی چهل

فضای جامعه‌ی ایران در دهه‌ی چهل فضای ویژه‌ای است چون حد فاصله‌ی زمانی بین دو رویداد مهم در ایران است حد بین کودتا و انقلاب یکی در دهه‌ی سی و دقیقن در 28 مرداد 1332 و دیگری در دهه‌ی پنجاه و دقیقن در 22 بهمن 1357 که دهه چهل ده سال میانی این زمان را در بر می‌گیرد روند یک جامعه‌ی در حال دگردیسی.

جامعه‌ی سر خورده از کودتا، جامعه‌ی بی‌لبخند، جامعه‌ای که شکست را با تمام وجود خود حس کرده در این جامعه روشن فکر به عنوان یک طبقه‌ی نو ظهور در میان دیگر طبقه‌ها در اولین رخ نمایی در عرصه‌ی سیاسی شکست می‌خورد و با برکناری مصدق از نخست وزیری ایران مزه‌ی شکست را می‌چشد

شعر این سال‌های ایران شعری است رمانتیک نو قدمایی، تغزل که یخه‌ی شعر این سرزمین را ول نکرده، معشوق شعر مختصات خود را حفظ کرده است فقط واژه‌هایش نو شده اما روابط حاکم بر چیزها همان است روابط بین واژه‌ها تغییر زیادی نکرده، در حقیقت این جهان بینی شاعر است که تغییری نکرده است تشبیه، استعاره‌، ایهام‌ در همان سطح است و فقط با تغییرات لاک پشتی ادامه‌ی حیات می‌دهد

شعر دهه چهل در یک جمله شعر ناامیدی و شعر امید به طلوعی دیگر، از پس ناامیدی است اسامی مستعار شاعران جلوه‌گر نیاز جامعه‌ی آن موقعه‌ی ایران است چیزی که جامعه کم دارد و آن‌ها با گذاردن آن نام‌ها بر خود سعی در جبران کردنش دارند مهدی اخوان ثالث خود را امید می‌نامد و احمد شاملو بامداد شعر دهه چهل ناله‌های شکست خوده‌ی بوف کوری است روی ویرانه‌های جامعه‌ی ایران، این شکست آمیخته با اعتراض، این سیاهی، یک نماد کاملن روشن دارد نصرت رحمانی، نصرت در مقدمه‌ی ترمه صفحه‌ی19 می‌گوید:" به توام... به تو ای خواننده

چشمانت را به کلمات جذامی بی‌رحم اشعار من مسپار که در آن اگر روزنه‌ی پیدا شود درمان نیست!

دردیست که تمام زندگی‌ات را برای پنهان کردن آن هدر کرده‌ای!

این جا برای تو خوابزاده‌ای که سال‌ها پیش از تولدت زندگی را به پایان رسانده‌ای، هدیه‌ای به ودیعه نگذاشته‌اند، نه تنها برای تو، حتا برای مردان بی‌پیغمبری که به کتابی نیازمندند و برای دیگر جهنم نشینان بی‌گناه...

... من برای تو ای خواننده‌ جز طلسم سیاه بختی و یاس هدیه‌ای همراه نیاورده‌ام

اما اگر تو به جهنم می‌روی

اشعار مرا هم با خود ببر!"

اما شعر محمد مجد از مشخصات کلی این دوره خالی نیست شعری با مشخصات رمانتیک نو قدمایی و مقداری چاشنی اعتراض که کم کم با رئالسیم اجتماعی نیما پیوند خورده است در این شعرها ما نشانی از بهار و تصاویری که شاعر با طلوع خورشید ساخته است می‌بینیم که هر دو نمادی از رویش و سرزدن دوباره است یکی از سرما رد می‌شود ودیگری از شب که بهترین نمادها برای بیان فضای تیره، تار، غم بار و شکست آلود جامعه‌ی آن موقع ایران است که البته بسامد بسیار بالای این تشبیه‌ها واستعاره‌ها ما را به این نتایج می‌رساند مانند:

این ظلمت غریب به راهی نمی‌رسد

حیران دشت‌ها به پناهی نمی‌رسد

صفحه‌ی 8

تو ای فرشته‌ی آرام معبد دل من

شمیم روح بهاری سرود صحرایی

صفحه‌ی 21

نخاست زمزمه‌ای از من و بهار گذشت

دل شکسته به جام شکسته می‌ماند

به دشت عمر ندیدیم برگ و باری سبز

بهار نیز به پاییز خسته می‌ماند

صفحه‌ی 23

مثل یک گنجشک همراه نسیم

در پگاه آسمان پرواز کرد

صفحه‌ی 29

بیا که بی‌تو درخت و بهار و سبزه و باغ

نشسته‌اند ملول از گل نظاره‌ی ما

صفحه‌ی 32

داده مکتب دار خورشید طلوع

درس عشق و مهر افزودن مرا

صفحه‌ی 35

اگر چه فصل بهار از شکوفه سرشار است

قناری دل من در قفس گرفتار است

بیا به میکده با جامی از شراب طلوع

که بی‌تو ساقی شعرم ملول و بیمار است

رها شدم به صلای تو در کرانه‌ی صبح

دریغ، دست مرا تکیه‌گاه دیوارست

صفحه‌ی 37

شکوفه ریزتر از دختر بهار بیا

که هر چه هست در آغوش خانه می‌خندد

ز شوق آمدنت ای شکفته‌‌تر ز بهار

نگاه واژه‌ی دل در ترانه می‌خندد

در انتظار نوید طلوع بیداری

به روی شاخه‌ی عریان جوانه می‌خندد

صفحه‌ی 39

در این چمن گل پژمرده در بهارم من

چو لاله در جگر خویش داغ دارم من

غریب نیستم اما مرا قراری نیست

همان پرستوی سرگشته در بهارم من

صفحه‌ی 43

بر دفتر زمانه رقم زد جنون مرا

تا در بهار عمر کشاند به خون مرا

چون دیده پاک‌تر شده‌ام از طلوع صبح

هرگز رها نمی‌کندم دهر دون مرا

صفحه‌ی 44

بازا تو ای ستاره‌ی میخانه‌ی پگاه

چون نشئه‌ی شراب شفای دل منی

چون طرح پاک صبحدم روشن بهار

یا آن که ماهتاب سرای دل منی

صفحه‌ی 46

این بیت‌هایی بود تا صفحه‌46 که البته کل کتاب 93 صفحه است و کتاب شامل شعرهایی از ده‌های دیگر نیز می‌شود

در یک نگاه کلی شعر محمد مجد شعری استادانه است در حیطه‌ی زیباشناسی خود سعی در شاعرانه بیان کردن واژه‌ها دارد شعری همان گونه که گفته شد رمانتیسم نو قدمایی همراه با اندکی رئالیسم اجتماعی استعاره‌های موجود، مضمون‌های واحدی دارند تصاویر از دایره‌ی خاص پا فراتر نمی‌گذارند و سعی در بهتر، خوب و قدرت‌مند سرودن دارند در شعر محمد مجد نوعی اعتراض نیز دیده می‌شود اعتراض به عرفان اسلامی با برجسته کردن عرفان بودایی و زرتشتی مثلن در این بیت‌ها:

پیچیده‌ام به خویش چو نیلوفری به تاک

با زورق شکسته به دریای غم زدم

صفحه‌ی 1

که نیلوفر نماد آشنای عرفان بودایی است و تاک و به تبع آن می‌ نمادی از عرفان زرتشتی است و مانند این بیت‌ها:

روی بوم پاک احساس و جوانی در پگاه

دست نقاش بهاری نقش نیلوفر کشید

صفحه‌ی 16

بریز در رگ جانم شراب هشیاری

پریده از چمن عقل مرغ پندارم

صفحه‌ی 56

آن چه می‌ماند پاسخ به این پرسش است که آیا محمد مجد از زیر فضای تیره‌ی شعر دهه‌ی چهل به سلامت بیرون آمده یا به نوعی تکرار و ادامه‌ی آن است؟

نوشته شده   در ساعت 13:58 | لینک 

نقدی بر مجموعه‌ی « طوفانی در گندم‌زار» نگارش سیروس ذکایی نشر امرود 1387

امیر آزاده دل

 

آن‌چه در نگاه اول در این مجموعه به چشم می‌خورد زبان شعری شاعر است که از سنت شعری ما جدا و به زبان معیار روزگار ما نزدیک‌تر شده است و از شاعر این مجموعه شاعر امروز می‌سازد. اما این شاعر امروز مثل دیگر شاعران امروز از نتوانسته است یک ساختار زیباشناسی منسجم برای شیوه‌ی شعری خود پی ريزی كند. چون چنین ساختاری وجود ندارد، در بعضی از شعرها همان پرسش هميشگی را می‌توان عنوان کرد: آیا این نثر است یا شعر؟ در حقیقت، شاعر این مجموعه در جدا کردن خود از بافت شعری گذشتگان قدم مهمی را برداشته است اما در این پرسش که چه تمهیداتی شعرش را از نثر جدا می‌کند مخاطب را در یک بلاتکلیفی می‌گذارد.

در شعر صفحه‌ی 4 « ابرهای گم‌شده» در عبارت: «روح من مثل پلنگی تشنه آبی‌‌هاست» این آبی اگر در معنای آب باشد یک معنی و اگر به معنای رنگ آبی باشد یک معنای دیگر دارد که شاعر با این تمهید آن را به شعر نزدیک کرده است.

و یا در شعر صفحه‌ی 11 باز می‌بینیم که شاعر خودش را به نادانی می‌زند تا ساختاری زیباشناسانه به شعر بدهد: «گاه مرگ به من پشت پا می‌زند گاه من به مرگ نمی‌دانم این بازی کی تمام می‌شود»

یا از حذف برای زیباسازی در این شعر کمک می‌گیرد: « زمین در خشکی ، ابر در کوه و من زندانی زیباترین آه زمینی‌ام» یعنی خشکی در زمین زندانی است و کوه در ابر زندانی است و من در شعرهای گم شده زندانی هستم و بانوی اساطیری در آتش زندانی است و در حقیقت شاعر با آفریدن تصویری زیبا خالق زیبایی شده است.

در بعضی از شعرها تصویرها کشش و زیبایی را ندارند و شعر ناتمام است یا اتفاق‌ها به درستی نمی‌افتند. شعر صفحه‌ی 27 « دفترچه خاطرات» این گونه شروع می‌شود: « در روی دفترچه خاطراتم روی آخرین برگ زرد نوشت تمام خواب‌های تو تعبیر شد» با نوشتن این جمله ، تمام خواب‌های شاعر تعبیر می‌شود و آن‌ها به هم می‌رسند دفترش به باغی سبز و پر از شکوفه تبدیل می‌شود و کمی بعد نغمه‌ی پرندگان گوش را پر می‌کند، در این قسمت آخر که صحبت کردن معشوق به نغمه‌ی پرندگان تشبیه شده است، می‌بینیم که زیاد هم زیبا نیست يا اگر زيبا باشد تكراری است برای همین این شعر ناتمام است. تصویرها کشش لازم را ندارند یعنی چون شاعر از جایگزینی استفاده کرده است که قبلن زیاد استفاده شده است. می‌بینیم كه مخاطب می‌خواهد ادامه‌ی شعر را بشنود او منتظر اتفاقی است كه نمی‌آفتد. در بعضی از موارد واژه‌ها از انرژی شاعرانه پر نشده‌اند و در سطح یک دیالوگ ساده مانده‌اند، هرچند تم خوبی دارند. مثلن در شعر « پرستو» صفحه‌ی 29 : «و آرزوهای ما مثل پرستو تا فراسوی بی‌انتها پرواز کردند»  شاعر باید تمهیداتی دیگر را ضمیمه می‌کرد تا اندکی از زبان معیار فاصله بگیرد شعر « ساده» نیز دچار همین اشكال است

شاعر به عشق می‌نگرد و او را ارج می‌نهد اما آیا این ارج نهادن برای مخاطب نیز به اندازه‌ی شاعر است. به گمان من این گونه نیست. چون در شعر « سفر» این مخاطب منتظر بقیه‌ی داستان است ولی گویی شاعر کارش تمام است: « پدرم برایم دست تکان داد مادرم پشت سرم آب پاشید من راهی سرزمین عشق شدم» هرچند که این کاری کارستان است من هم با شاعر هم‌عقیده‌ام که این کار یک کار قهرمانانه است و دیگر کسی از این کارهای قهرمانانه نمی‌کند اما مخاطب با این‌ها راضی نمی‌شود و منتظر بقیه‌ی داستان است که از نظر شاعر این گونه نیست.

یکی از شعرهای موفق این مجموعه « سکوت دریا» است: « آشفتگی درون مثل باد و دریاست و اما نگاه گوشزد می‌کند که پریان خوابند» به قول ایرج میرزا که می‌گوید: « عاشقان را همه گر آب برد   خوب رويان همه را خواب برد»  

شعر « سیگار» نیز از یک ناتمامی رنج می‌برد. یعنی شعر دقیقن با یک شروع موفقیت‌آمیز آغاز می‌شود اما این عاشق گویی می‌خواهد به خواب دیدن معشوق بسنده کند. هرچند این مجموعه‌ی شعر  از غلوهای معمول در شعر ایران عاری است و خواننده را از آن‌غلوهای غير معمول جدا می‌كند و این یک نکته مثبت است اما کافی نیست، شاعر می‌تواند بدون اغراق و غلو، آفریننده‌ی زیبایی باشد. مثلن شاعر با آوردن «کافیست که حتا تو را توی خواب هم نبینم» آن را به شعر نزدیکتر می‌کرد یعنی شعر به این صورت می‌شد: سیگار/ آواز/ گیتار/ گارسیا لورکا/ رقص/ دود/ خمیازه/ کافیست/ که حتا تو را توی خواب هم نبینم، به یک ساختار دو معنایی در انتهای شعر می‌رسید.

در شعر « فردا دیوار» صفحه‌ی 48 تا سطر آخر با شاعر پیش می‌رویم اما سطر آخر به آسانی شعر را تمام می‌کند. چیزی قابل حدس در حد یک جمله‌ی معمولی ما به دنبال جمله‌ای شاعرانه‌تر هستیم. مثلن: رهایی ما مرگ دیوار نیست با دیوار است.

در شعرهای بعدی نیز توصیف‌های شاعرانه‌ي زیبا می‌بینیم ولی به قول نیما شعر فقط توصیف نیست. آن‌چه این توصیف‌های زیبا کم دارد تجربه‌های شاعر است که باید به این توصیف‌ها اضافه شود و شعر را از نثر جدا کند. به عنوان مثال در شعر « گهواره» صفحه‌ی54 اين اتفاق افتاده است: « سکوت گهواره‌ شکسته شد/ و کودک/ در خون خود غلتید/ بی‌رحمی/ تنها حرفی است/ که گلوله می‌تواند بزند» عبارت‌ «بی‌رحمی تنها حرفی است که گلوله می‌تواند بزند» تجربه‌ی شاعر است که به این واژه‌ها رنگ و بوی شعر را داده است. ما چیزی را می‌بینیم که در جای دیگر نمی‌بینیم و به آگاهی ما اضافه شده است در مجموع ما با شاعری سر و كار داريم كه كارش را جدی می‌گيرد استفاده نكردن از زبان سوخته و روابط واژگانی سوخته نكته‌ی قوت اوست و در تلاش است به ساختاری زيباشناسانه برای شعرش دست پيدا كند  

نوشته شده   در ساعت 13:42 | لینک 


برای درک زیبایی‌های شعر مهرنوش قربانعلی، ما نیاز داریم درمورد اسطوره‌ای بیشتر بدانیم. ارد وی سور اناهیتا که در اساطیر ایران‌زمین ایزدبانوی آبهاست. در توضیحات انتهای کتاب اوستا این واژه‌ی سانسکریت به سه بخش ارد وی به معنای رود، سورَ به معنای نیرومند و اناهیتا به معنای بی‌آلایش آمده و در نهایت معنی‌اش شده: رود نیرومند بی‌آلایش که البته تعبیر دیگری نیز می‌توان از آن به‌دست آورد: این واژه در پهلوی از چهار بخش تشکیل شده: بخش اول ارت که نام است بخش دوم وی که اول اسم در زبان پهلوی می‌آید و به معنای جدایی و دوری است بخش سوم اهوره خدای زرتشتیان است و بخش چهارم انگهی به معنای نیمه‌ی مادینه. پس معنای دوم کلمه‌ی مورد نظر می‌شود: جدا شده از قسمت مادینه‌ی اهوره به عبارت دیگر ایزد بانو یا تجسم بخش زنانه‌ی اهوره مزدا می‌شود کلمه‌ی ارد وی سور اناهیتا. حالا به بخش تبدیل واج‌ها از زبان پهلوی به زبان سانسکریت تبدیل واج‌های د و ت در واژه‌ی زرتشت به خوبی نمایان است که زردشت نیز گفته‌اند. تبدیل ه در زبان پهلوی به س در زبان سانسکریت مثال‌های زیادی دارد مثلن گیاه مقدس در پهلوی هوم است و در سانسکریت سوم. تبدیل واژه‌ی انگهی به اناهیتا مراحل زیر را گذرانده است: انهی با حذف گاف و اضافه شدن تا در زبان سانسکریت در انتهای واژه، پس ارد وی سور اناهیتا تجسم زنانه‌ی اهوره مزداست. او ایزدبانوی نگهبان است و وظیفه دارد از ایران‌زمین محافظت کند و این کار را با ساختن نوشیدنی از گیاه هوم که خوردن آن بی‌مرگی را به ارمغان می‌آورد انجام می‌دهد. در آبان یشت، این ایزدبانو به پهلوانان نوشیدنی می‌دهد تا از ایران‌زمین محافظت کند به واسطه‌ی ساختن این نوشیدنی، او ایزدبانوی آب‌ها نیز هست و قصه‌گوی عصبانی شاعر ما:

چهارطاق، دریا را به هم می‌کوبم/ و معبد را به آشوب می‌کشد/ جزر و مد چشم‌هایم/ غلت می‌زنم در خلیجی که در موهایم ادامه دارد. /

حالا تعبیرهای شاعر به گونه‌ای زیباتر به چشم می‌آید:

خلیج مو و جزر و مد چشم‌ها فقط برازنده‌ی ایزدبانوی آب‌هاست.

و دیگر گزاره‌ها:

چین دامنم از خزر می‌گذرد/ آب‌راهه‌ای از چشم‌هایم/

ایزد بانو خواب معبد را به آشوب می‌کشد تا هم خود و هم ایران بیدار شوند او بلند شده است تا این بار هوم را نه به هوشنگ پیشدادی و جمشید خوب رمه و فریدون پس آبتین بلکه ستارخان و علی دلواری برای حفظ ایران بدهد

چهارستون بادهای موسمی می‌لرزد/

اشاره به دشمنان ایران دارد حالا می‌خواهم در مورد این‌نوع شعر صحبت کنم. شعرهایی که در گذشته‌ی پر شوکت ایران سیر می‌کند که نمونه‌ی بارز آن مهدی اخوان ثالث است مثلن شعر میراث: پوستینی کهنه دارم من/ یادگار ژنده‌پیر از روزگارانی غبارآلود/ سالخوردی جاودان مانند/ مانده میراث از نیاکانم مرا/ این روزگارآلود..../ یا آخر شاهنامه: ای پریشانگوی مسکین! پرده دیگر کن/ پور دستان جان ز چاه نابرادر در نخواهد برد/ مرد مرد او مرد.... شاید برای تسکین خود در آخر خوان هشتم و آدمک بخش نخست و انتها جواب پرسش خود را می‌دهد که آیا رستم نمی‌توانست برادر خود را به درخت بدوزد جواب می‌دهد می‌توانست او اگر می‌خواست علت این سرخوردگی‌ها چیست یکی از علت‌هایی که شاعر رو به این نوع شعر می‌آورد این است که او در برخورد با دنیای مدرن، آن‌جا که تمام باورهایش به تهدید می‌رسد پناه به عنصر رویا می‌آورد و با بازسازی دوران پرشکوه از رنج‌های خود می‌کاهد همان‌گونه که در عصر پهلوی، وقتی نمی‌توانیم از نظر اقتصادی و صنعتی پابه‌پای کشورها پیش برویم شاه با خرج‌های بسیارزیاد جشن‌های 2500ساله را علم می‌کند تا ما را به یاد دوران پرشکوه بیندازد چون اکنون شکوهی نیست. اخوان چه خوب در مرد و مرکب، او را به سخره می‌گیرد. به گمان من شعر باید به شاعر کمک کند . او بعد خوردن زخمی در رویا فرو می‌رود. این درد را با به‌یادآوردن روزگار گذشته خوب جبران می‌کند. اما بعد از اینکه از رویا بیرون آمد باید دست به بازسازی فکری بزند. اشتباهاتش را درست کند نه برای همیشه فراموش کند یا هر وقتی که زخمی خورد دوباره در رویا فرو رود. مشکل اصلی اندیشمند امروز در همین‌جاست او باید اشتباهاتش را با دیدی باز بپذیرد و خود را نقد کند تا بار دیگر ناچار نشود که به رویاپردازی رو بیاورد. وقتی این اتفاق در شاعر و اندیشمند امروز بیفتد در امتداد این تغییر، در جامعه نیز این فکر ایجاد می‌شود و مردم نیز به فکر برخورد با مشکلات می‌افتند تا آن‌ها را حل کنند. در صدد زیر سوال بردن این نوع شعر نیستم.اما باید بگویم ارتباط شعر با روح انسان آنقدر نزدیک هست که ما را به ما بشناساند و باید از آن استفاده کرد. باید جامعه‌ای که احمد شاملو مردم بی‌لبخند نام‌گذاری کرده شناخت. یکی از ابزارهای شناخت شعر است. آیا شاعر، بازتاب رفتار اجتماعی جامعه‌ی خود نیست؟ او با حساسیت زیادی که دارد نقاط حساس را می‌شناسد. به شعر شاعر بر می‌گردم:

آورده‌اند که قریه‌ای کوچک است/ به آرامی در جنوب دامن البرز خوابیده/ آوازه‌اش خواهم بخشید/

این قریه‌ی کوچک شهر ری است. در وندیداد فرگرد یکم می‌خوانیم: دوازدهمین سرزمین و کشور نیکی که من-اهوره مزدا- آفریدم ری بود... و در انتهای شعر می‌خوانیم:

آورده‌اند که رگ‌های ملی این سرزمین از نفت است/ و رویاهای تهران آن‌قدر کلان شده/ تا قلبش وقف اهتزاز پرچمش باشد/

که اشاره‌اش به قلب تهران یعنی ری است با کوله‌باری از تاریخ. تهران در برخورد با فضاهای مدرن فقط کلان شده. این کنایه نیز ما را به عدم قبول دنیای مدرن به وسیله‌ی شاعر رهنمون می‌شود. او هنوز به دنبال قلب صاف می‌گردد تا پرچمی را برافراشته کند که حتمن جوینده یابنده است.



نوشته شده   در ساعت 0:2 | لینک  | 


اول به طور خلاصه به بررسی متن حسنک وزیر می‌پردازم، بعد، علت روانی و انتخاب ناخودآگاه شاعر را توضیح می‌دهم و در آخر به تحلیل شعر که مساله‌های زنده‌ی جامعه را به صورت چکیده گفته است می‌پردازم تا شاید یکی از علت‌های موفقیت این شعر و شاعر در روزگار ما مشخص شود، چرا که شعر باید راوی روزگار خود باشد. این بررسی نشان می‌دهد که شاعر، عصب حساس جامعه‌ی ماست. یک شعر موفق، نمایان کننده‌ی مساله‌ها، اندیشه‌ها و کاستی‌های جامعه است. بی‌خود شعری مورد قبول مردم واقع نمی‌شود؛ بی‌خود در لایه‌های گوناگون جامعه نفوذ نمی‌کند؛ هیچ دهان به دهان گشتنی اتفاقی نیست، هرچند شعر از نظر ما تهی باشد باز هم نکته‌ای را عنوان می‌کند که از نظر ما دور بوده است. اینها نبض جامعه‌ي ماست که می‌توان سلامت یا بیماری آن را تشخیص داد.

حسنک وزیر، وزیر سلطان محمود غزنوی به علت رافضی بودن هفت سال بر دار بود. علت رافضی بودن او این بود که از مصریان یعنی خلیفه‌های فاطمی مصر که مذهب شیعه‌ی اسماعیلی داشتند در راه حج، خلعت گرفته بود. اما سه نکته در این داستان هست که به بر دار شدن حسنک کمک می کند: 1- اسماعیلیه تنها یک مذهب جدا شده از اسلام نبودند آنها مخالف حکومت وقت بودند و قصد جدا کردن ایران را از عربها داشتند یعنی یک مبارز سیاسی بودند 2- بوسهل زوزنی در زمان وزارتش به در خانه‌ی حسنک می‌آید که پرده‌دار خانه، «وی را استخفاف کرده و بینداخته» به هر حال این دو با هم مشکل داشتند 3- حسنک مردی پول‌دار بوده برای این که پولش را بالا بکشند اول خودش را بر دار می‌کشند در تاریخ بیهقی آمده « و دو قباله نبشته بودند همه‌ی اسباب و ضیاع حسنک را به جمع از جهت سلطان و یک یک ضیاع بر وی خواندند و وی اقرار کرد به فروختن آن به طوع و رغبت» پس به سه علت حسنک را بر دار کردند 1- مبارزه‌ی سیاسی 2- دشمنی شخصی 3- ثروت و برای سرپوش گذاشتن روی این سه مورد او را رافضی خواندند که به نوعی مرتد به حساب می‌آید. حالا این نکته در زمان حال در کشور ما و دیگر کشورها مخصوصا کشورهای کمونیستی صادق است یا نه، من نمی‌دانم. چون نمی‌دانم وارد بحث نمی‌شوم. اما یک نکته در حسنک وجود دارد که در جامعه‌ی امروز مصداق دارد. در تاریخ بیهقی آمده است که «آواز دادند که سنگ دهید هیچ‌کس دست به سنگ نمی‌کرد و همه زار زار می‌گریستند خاصه نشابوریان پس مشتی رند را سیم دادند که سنگ زنند» ما عین این واقعه را در قضیه‌ی مصدق و برکناری او می‌بینیم که به عده‌ای مثل شعبان جعفری پول دادند تا شعارهایی علیه او بدهند در حقیقت آن‌ها نیز کاتالیزور هدفهای عده‌ای خاص بودند. برای توضیح عرض کنم که شعبان جعفری با مریم جعفری تشابه اسمی دارند و به خاطر همین تشابه اسمی ترجیح دادیم اسم این شاعر را از مریم جعفری به مریم آذرمانی تغییر دهیم. و اما حسنک بعد از نه قرن در شعر خانم آذرمانی به گونه‌ای دیگر تجلی می‌کند. او روزگاری درسی از تاریخ بوده و امروز سر کلاس تاریخ می‌خوابد. شاید برای تایید این که بابا اینها همه قصه است نه عبرت؛ چرا که اگر قرار بود ما از تاریخ درس بگیریم وضع همه، بهتر از این بود که هست

روی در نقشه‌ی دریا آبی

زیر پرپر زدن مهتابی

در چه فکری حسنک؟ بی‌تابی!

زنگ تاریخ فقط می‌خوابی؟

- شب نخوابیده‌ام آقای دبیر

آن چه ذهن من را مشغول کرد این است که حسنک بیرون آمده از تاریخ در روزگار ما در چه فکری است که او را بی‌تاب کرده. اصلن چرا آمده؟ اصلن چرا حسنک؟ اگر اجازه بدهید این جا می‌خواهم بحثی روان‌شناسانه را مطرح کنم. خانم آذرمانی هرگاه از طرف دوستان خود مورد بی‌مهری قرار می‌گرفت و ناراحت می‌شد و عرصه را بر خود تنگ می‌دید، این جمله را بر زبان می‌آورد: «و مادر حسنک زنی بود سخت جگر‌آور» این بند را از تاریخ بیهقی صفحه‌ی 292 کامل می‌آورم: « و مادر حسنک زنی بود سخت جگرآور چنان شنیدم که دو سه ماه از او این حدیث را نهان داشتند چون بشنید جزعی نکرد چنان‌که زنان کنند بلکه گریست و به درد، چنان‌که حاضران از درد وی خون گریستند پس گفت بزرگا مردا که این پسرم بود که پادشاهی چون محمود این جهان به او داد و پادشاهی چون مسعود آن جهان» تاثیر این جمله در کتاب‌های درسی سال‌های نوجوانی شاعر، کلید ورود حسنک به این شعر است همزادپنداری او با مادر حسنک و اما حسنک در چه فکری است؟ من با برداشت‌های ابتدایی سعی می‌کنم خطی را ترسیم کنم:

از بند اول:

قطره‌ای هست که دریا نشده‌ست

بستر رود مهیا نشده‌ست ...

حسنک قابلیت‌هایی را در خود می‌بیند که هنوز نتوانسته است آنها را به کار گیرد...

در بند دوم:

صبح تا شب همه باید بدوند

خسته در یک صف ممتد بدوند ...

یک برداشت ابتدایی ما را به سمت غم نان می‌برد...

بند سوم:

مزرعه خاک مشبک شده است

ببر مشغول مترسک شده است ...

نشان دهنده‌ی این است که حیوان‌ها و چیزها و انسان‌ها در این زمان در جایگاه خودشان قرار ندارند...

بند چهارم:

خانه وابسته‌ی در بود و شکست

حرمت خانه پدر بود و شکست ...

نشان دهنده‌ی این است که جامعه‌ی ایران در تغییر فرهنگ خود بسیار کودکانه عمل کرده تا این چیزی جز شکست همراه نداشته باشد...

در بند پنجم: من ارتباطی بین غول کج، حرکات موزون و دمش این بار بیفتد بیرون، پیدا نکردم...

در بند ششم نیز همچنین، بین واژه‌های عروسک، راست، چپ، تلخک تازه و مبارک ارتباطی پیدا نکردم...

به هر حال اینها دغدغه‌های حسنک برای فکر کردن است و در آخر باید این نکته را بگویم که با بررسی این شعر من در نهایت نفهمیدم که حسنک خوابیده یا خود را به خواب زده...



اين مسمط را بخوانيد: اينجا



نوشته شده   در ساعت 4:21 | لینک  |