نقدی بر کتاب "تشنج کلمات" سرودهی صالح سجادی انتشارات اكنون/ شانی
صالح سجادی این ترک پارسی گوی که در بعضی از موارد عمر هم میبخشد هنرمندی است دو منظوره یعنی هم شاعر است هم کاریکاتوریست
کتاب تشنج کلمات نوشتهی او به چند بخش تقسیم شده است اما بخشی که نظر من را به خود معطوف کرد بخش "حرکت کلمات" است در این بخش غزلهای نوشته شده در بعضی ازموارد از عادت نوشتار سطری غزل پیروی نمیکنند (البته در جاهای دیگر این کتاب این مقوله نیز به چشم میخورد) و شاعر این مقوله را نام گذاری کرده است یعنی برایش مهم بوده است اول بیائید نمونهی را ببینیم تا بعد در مورد آن صحبت کنیم:
غزل 27
نوارِ زخمی آغاز، خط پايان وَ ...
فرار بی هدف و سرنوشت پنهان وَ ...
سئوالها همگی بی جواب و سردرگم
جوابها همه از واكنش پشيمان
وَ
سه نقطه
پشتِ
سه نقطه
دوباره
میبارد
وَ
دست خالی ادراك
و
خوابِ باران
و...
زمين كه جرعه به جرعه سراب مینوشد
در انتهای عطش میشود بيابان وَ...
v
نوارِ زخمی بر سينه، میدوی سمتِ....
به سمت كفر و از آن جا به سمت ايمان وَ...
درون حنجرهات انفجار تاولهاست
سئوال می چكد از حيرتت به عصيان وَ زمين كه جرعه به جرعه سئوال مینوشد
خدا،
بهشت،
جهنم،
گناه،
انسان،
وَ...
میبینیم که باران به صورت عمودی نمایش داده شده است و در قسمت بعدی هبوط انسان به صورت نوشتار پلهی نشان داده شده است و برای این که این هبوط شکلی برجسته باشد شاعر مصراع بعدی را در ادامه بیت قبل نوشته تا این شکل عنوان شده خود را بهتر به نمایش بگذارد یعنی شاعر کاریکاتوریست ما از امکانات دید بصری ( در این جا برجسته سازی تصویری) آگاه است به علت کاریکاتوریست بودن و از آن استفاده کرده است حال این سوال پیش میآید که چرا شاعر دست به این فرا رویها میزند چه الزامی به این کار است آیا شاعر این نیاز را احساس کرده که باید غزل امروز تجربههای دیگری نیز بکند و این یکی از آن تجربهها است من این غزل را به صورت عادی و پذیرفتهی آن مینویسم تا ببینیم که غزل با فرم جدید چه چیز بیشتری دارد:
نوارِ زخمی آغاز، خط پايان وَ ...
فرار بی هدف و سرنوشت پنهان وَ ...
سئوالها همگی بی جواب و سردرگم
جوابها همه از واكنش پشيمان وَ
سه نقطه پشتِ سه نقطه دوباره میبارد وَ
دست خالی ادراك و خوابِ باران و...
زمين كه جرعه به جرعه سراب مینوشد
در انتهای عطش میشود بيابان وَ...
v
نوارِ زخمی بر سينه، میدوی سمتِ....
به سمت كفر و از آن جا به سمت ايمان وَ...
درون حنجرهات انفجار تاولهاست
سئوال می چكد از حيرتت به عصيان وَ
زمين كه جرعه به جرعه سئوال مینوشد
خدا، بهشت، جهنم، گناه، انسان، وَ...
این امکان بصری در اثرگذاری روی مخاطب چه درصدی را مال خود میکند به عبارت دیگر در ما چه اتفاقی برای تاثیر پذیری مان افتاد وقتی غزل حرکت را خواندیم که در غزل سطری نیفتاد اگر ما بخواهیم مفهومی را به صورت شکل نشان دهیم باید به تاریخ قبل از اختراع خط برویم یعنی مفهوم سازی به وسیلهی شکلهای خطی!!
پس در یک جملهی کوتاه: این فرا روی سطری هیچ چیزی ندارد اما چرا شاعر امروز دست به این گونه فرا رویها میزند چون شعر امروز نیاز به استعارههای جدید دارد تاکید میکنم شعر امروز چه غزل و چه شعر سپید نیاز به استعارههای جدید دارد این محدودیت که از آن صحبت میشود فقط با آمدن تجربهها جدید و در پی آمد آن استعارههای جدید در قالب کلمه از بین میرود تا ما جهان را خودمان نبینیم خودمان تجربه نکنیم خودمان نسرایم این محدودیت هست این فقدان استعارههای جدید است که مارا وادار به این فرا رویها میکند
بیائید یک مثال از خود صالح بزنم که تاحدودی در این شعر جهان از دیدگاه شاعر برای ما معنی پیدا میکند و ما از دیدگاه شاعر به جهان نگاه میکنیم مسائلی با استعارههایی در آن مطرح میشود که مخاطب را به آگاهیهایی میرساند که خود او کمتربه آن توجه کرده است:
غزل شمارهی 39 صفحهی91
ستاره بود،دلش با ستارگی خوش بود، ولی هميشه هوس داشت بيش از آن بشود
شبی به حجم كم و نور اندكش خنديد، و بچگانه دلش خواست كهكشان بشود
ستاره حلقه و برق و مدار دوست نداشت، ستاره دامن دنباله دار دوست نداشت
از آن بلند نگاهی به زيرِ پايش كرد، زمين هميشه برايش كسالت آور بود
هميشه مال خودش بود، او تنفر داشت، كه هی ستارهی اقبال اين و آن بشود
v
سكوت بود و هياهوی جيرجيركها، به اين سكوت تب آلوده معترض بودند
چراغ خانهی شاعر هنوز روشن بود، بنا نداشت كه در مشت شب نهان بشود
و آسمان كه به يمن هلال بودن ماه، برای چند شبی صاحب تبسم بود
اميد داشت كه شايد چهارده شب بعد، شيار نازك لبخند او،دهان بشود
درون خانه تمايل به واقعيت داشت، تصوری كه فقط در خيال می گنجيد
تصوری كه در آن يك زمينی سركش، پريد تا يكی از هفت آسمان بشود
كنار پنجره فنجان چای را برداشت، درون فنجان، مشتی ستاره میرقصيد
تمام بغض زمين در گلوی شاعر ريخت، زمانهی سگیاش خواست استخوان بشود
خلاصه شد،كم كم جمع شد درون سرش،جهان تازهای از خود درون ذهنش ساخت
كه واقعی شدن آن جهان فقط و فقط، منوط بود به آن حكم «شو» به آن «بشود»
اميد داشت كه حافظ به داد او برسد، تفألی زد و در بهت بیستاره شب
«ستاره ای بدرخشيد و ماه مجلس شد» و رفت «آن چه كه در وهم نآيد» آن بشود
v
ستارهای دو سه شب بود كهكشان شده بود و شاعری، يكی از هفت آسمان شده بود
شيار نازك لبخند ماه هم میخواست، برای شاعری آسمان دهان بشود
v
صدای هق هقِ ساعت بلند شد، مردی هنوز بين زمين و هوا معلق بود
و تخت خواب به خميازه ای سبك تر شد، كه يك زمينی سرخورده...
دوباره رفت در اعماق روزمرگیاش كه آن قدر بكُشد وقت را كه شب برسد
كه تا دوباره ببيند ستارهی خود را، همان ستاره كه می خواست كهكشان بشود
هیچ شعر خوبی با ترکیب بندی بد،بد نخواهد شد وهیچ شعر بدی با ترکیب بندی خوب، خوب نخواهد شد ما برای انتقال مفهوم به وسیلهی شکل نیازمند ترکیب بندی هستیم که شاعر در هیچ شعری کاملن از ترکیب بندی استفاده نکرده است فقط به تغییرشکل به الزام مفهوم بیت، چند بیت از یک شعر را متفاوت با سنت شعری نوشته است پس در حقیقت این شیوه در شعرهایی که مفهومشان کشیدنی نیست سکوت میکند خدا همهی ما را به راه راست هدایت کند
نقدی شعرباران از خانم سمانه نائینی
اول شعر را بخوانیم تا بعد:
شكوه بردگيم را ببار بر باران
كه من غريبم و از من غريبتر ، باران
از آسمان هم غير از بلا به ما نرسيد
درخت تب زده را می زند تبر / باران
كسی ندارد از اين بغضها مگر دريا
كسی ندارد از اين گريه ها مگر باران
چه می شود همه شهر زير و رو بشود
چه می شود اگر اين مست خيره سر، باران
تمام خستگيم را بشورد و ببرد
تمام خستگيم را ... اگر... اگر... باران
خدا دوباره از اينجا به بعد ساكت ماند
من و سكوت و خدا ، هر سه ضربدر باران
خدا هميشه دلش از شبای ما خونه
به روش نيار! ولی از خلقتم پشيمونه
خودش زيادی بزرگه ولی نمی فهمه
مصيبت من و تو از حماقت اونه
كه هيچی از منِ احمق نمونده الا همون
يه مُش غزل با يه كم عطر خوب بابونه
تو جنگ صوری آدم بدا و بدترها
كسی برای من و تو غزل نمی خونه
برای از تو نوشتن تو اين شبای سياه
غزل كه سهله عزيزم قصيده زندونه
قصيدهای به بلندای دفتری فرضی
كنار سفره عقد قلندری فرضی
كه دخترانگيم را بزرگتر بشوم
ميان گرمی آغوش مادری فرضی
و از تو تا همه روزهای خط خطيم
ورق ورق بنويسم غزلتری فرضی
كه دستهای مرا زير پات له بكنی
كه شعرتر بنويسد تو را سری فرضی
تو نيستی و شبی در هوای كودكيم
شروع می شود از من كبوتری فرضی
صدای لكه ننگی به دامن غزلم
سكوت باكرهای را كه خنجری فرضی...
تو آبروی غزل را خريدهای و هنوز
سكوت زل زده بر عمق بستری فرضی
تو باشی و غزلی در برابرت باشد
و فرض كن همه شهر ... نه! تمام زمين
به فكر فكر تمامن مذكرت باشد
و چشمهای زنی كه اگرچه خواستنی
ولی فقط می شد جای خواهرت باشد
و فرض كن كه همينجا غزل تمام شود
تو قول دادی اين بار آخرت باشد!
این غزل خانم نائینی چهار غزل به هم پیوسته است
قسمت اول با ردیف باران
قسمت دوم بدون ردیف
قسمت سوم با ردیف فرضی
قسمت چهارم با ردیف باشد
آن چه در نگاه اول در ذهن انسان نقش میبندد این است که این شعر خوب است اما به طور صریح خوب بودن یعنی قابل شنیدن بودن ربطی به ساختاری که در بالا گفته شد ندارد یعنی چون ما شعر خوبی شنیدیم و فرم این شعر اندکی با فرمهایی که امروز شنیدیم فرق دارد میتواند دلیلی باشد برای قبول این که غزل امروز نیاز به این نوع بازیها در فرم دارد جواب فقط یک چیز است نه
شاعر تنها کاری که کرده در حال و هوای سرودن شعر هر جا که لازم بوده لحن را عوض کرده هر جا که لازم بوده قافیه وردیف را عوض کرده برای همین این تغییرات، ذهن زیبایی شناس مخاطب را اذیت نمیکند آن اتفاقی که افتاده این است که همه چیز در خدمت بهتر سرودن شعر بوده از واژهها بگیر تا ردیف، قافیه، لحن، ساختار... و در نهایت فرم ظاهری به این ضورت در آمده است یعنی آن اشتباه سالهای گذسته را نباید کرد که اگر شعری زیبا بود و حالا اندکی از تعریف سنتی زل دور بود تمام مورد قبول بودن شعر ار به گردن فرم اندکی تغییر یافته آن بکنیم این یک مورد .
مورد بعدی:
در این شعر به نظر من دو واژه نیاز به تجدید نظر دارد یکی واژهی "صوری" در بیت:
تو جنگ صوری آدم بدا و بدترها
كسی برای من و تو غزل نمی خونه
و دیگری واژهی" بلندای" در بیت:
قصيدهای به بلندای دفتری فرضی
كنار سفره عقد قلندری فرضی
از عامیانه صحبت کردن و ساده سخن گفتن ناگهان میرسد به کلمهی "بلندای" شاید به این دلیل ذهن اذیت می شود و واژه یدیگری باید انتخاب شود که این حس به مخاطب انتقال داده نشود و این انتقال بهتر انجام شود
و اما واژهی " صوری " به نظر من شاعر نباید گول عامیانه نویسی را بخورد هر چند واژههایش عامیانه است واژهی " صوری" در حقیقت اندکی متن را نزدیک میکند به لحن گفتار
این شعر یک اشتباه خاص نیز دارد در مصراع" غزل که سهله عزیزم قصیده زندونه " شاید در نگاه اول بگویم خوب طول قصیده از غزل بیشتر است پس اگر قصیده زندان باشد وای به حال غزل اما در تاریخ ادبیات ما غزل وقتی به وجود آمد که قصیده زندان شد ! پس این مصراع مثلن میتواند تبدیل شود به:" قصیده سهله عزیزم غزل یه زندونه"
در بحثهای ساختاری که هم مهم است و هم همه چیز نیست و در غزل معاصر بحثهای جالبی میتوان کرد و ان چه این غزل را متمایز میکند همان گونه که قبلن گفتم فقط ساختار نیست اتفاقی است که درونش میافتد این شعر برخاسته از اجتماع امروز ایران است و حال و هوای آن را دارد مثلن:
و فرض كن همه شهر ... نه! تمام زمين
به فكر فكر تمامن مذكرت باشد
وقتی صبح در خانه را باز میکنی تسلط فکر مذکر با هوا داخل ریه هات میشود که بر در و دیوار این شهر آویزان است این جامعه امروز ایران است که در این شعر و مخصوصن در این بیت تجلی پیدا کرده است جامعهی که وقتی حقی را به زن میدهد حتمن برای گرفتن چندین حق دیگر است وقتی این را حس کردی خودت میمانی و خدا که نتیجهاش میشود این بیتها:
مصيبت من و تو از حماقت اونه
كه هيچی از منِ احمق نمونده الا همون
پس این شعر از این جهت زیبا است که واژههای امروزی دارد و از گویش امروزی استفاده میکند و مسائلی را استفاده میکند که در جامعه جریان داشته باشد جامعه را بادیدی باز و منتقد ببیند و به چالش بکشد این غزل عاری از معشوقههای ذهنی است که شاعران گذشته روزی صدهزار بار ستایش میکردند و دچار غلوهای غیر هنری میشدند غزل ما باید از عادت سنتی مداحی شاهان و معشوقهها کناره میگرفت و به مسائل انسان امروز رسیدگی میکرد تا امروزی باشد و این نقطهی عطف غزل امروز است وقتی این نمونههای موفق را میبینیم متوجه میشویم که نمونههای ناموفق هنوز ادامهی همان مداحیها است اگر غزل به نیاز انسان معاصر بپردارد نیازی به تغییر در فرم برای امروزی شدن ندارد
اسطورهی ضحاک بخش پایانی
در قسمت نخست گفتیم که ایرانیها کشاورز و دامدار بودند برای کشاورز آب معادل زندگی و بیآبی معادل مرگ است و ضحاک معادل خشک سالی برای مردم این منطقه بوده است و این که نماد گاو به معنای آب و اژدها به معنای بیآبی بوده است و جنگ گاو و اژدها نمادی از مبارزه برای مقابله با بیآبی این یک قسمت از مسئله بود، اما قسمتهای بعدی:
اسطورهی الگو
اسطورهی ضحاک اسطورهی الگو است اسطورهی الگو اسطورهی است که دیگر اسطورهها از او انشقاق پیدا میکنند و این الگو است که هستهی مرکزی اسطورههای یک قوم را تشکیل میدهد به عنوان مثال در آیین زرتشت سه نجات دهندهی زرتشت در پایان دورهی خود با سه اژدها میجنگند رستم در خوان سوم با اژدها میجنگد و اسفندیار نیز در مراحل خوانهای خود نبرد با اژدها را دارد کلن شکست اژدها نشان دهنده قدرت شخص و پیروزی خوبی بر بدی است از لحاظ سیاسی پادشاهان از این اسطوره استفاده میکردند برای همبستگی مردم برای جنگ با دشمن برای دفاع از ایران یا کشور گشایی خود، برای همین است که دیوکس نخستین پادشاه ماد اژدها میشود یا استیاک شاه ماد که کورش دودمانش را برانداخت یا در جایی اژدها را از اهل بابل میدانستند یا محمد بلعمی آن را تازی میدانست به همین علت است که بیواسپ تبدیل به ضحاک میشود چون مغان زرتشتی برای شوراندن مردم بر علیه کسی که از او شکست خوردهاند او را همان اژدهایی مینامند که جهان را خراب خواهد کرد که هم از نظر آیینی مردم آمادگی پذیرش را دارند هم از نظر سنت جغرافیایی تا مردم حرکتی کنند و حکومت و سلطنت از دست رفتهی مغان را به آنها برگردانند اما نبرد بیوراسپ و فریدون جنبهی دیگری نیز دارد
نبرد بین آیین مهر و آیین زرتشت
مبارزهی فریدون و ضحاک یک مبارزهی آیینی است بین دو آیین آن موقع ایران 1- آیین مهری 2- آیین زرتشتی بین دو خاندان زال و فریدون خاندان زال(مهرداس، ضحاک، سام، زال، رستم) که مهر پرست و سیمرغی هستند و فریدون و اسفندیار که فر ایزدی دارند و پادشاه هستند رستم خود را از فرزندان ضحاک مینامد اگر ضحاک آن قدر منفور است چرا رستم این را به زبان میآورد؟:« رستم درفشی به نقش اژدها دارد زیرا رستم از طرف مادری نژادش به ضحاک میرسد » فرهنگ اساطیر ص 106 و این را یک نوع افتخار میداند پس اصل قضیه باید به صورت دیگری باشد در آثارالباقه از ابوریحان بیرونی آمده است:« سبب پیدایش جشن مهرگان یکی این بود فریدون برضحاک غلبه یافت بستن کُستی وباژرا فریدون از این هنگام و به شکرانهی این فتح ودور کردن شر ضحاک از خلق خدا مرسوم ساخت» فرهنگ اساطیر ص 634 در مورد نبرد اسفندیار و رستم نیز به همین گونه است در حقیقت اسفندیار آمده است که رستم را به آیین زرتشت در بیاورد یا این که کمند به دست رستم ببندد در فرهنگ اساطیر آمده است:« در ادبیات پهلوی عمومن شایستگیهای اسفندیار در دین گستری مورد توجه قرار گرفته و از پیروزیهای خاصی که حماسهها به او نسبت میدهند یاد نشده است» ص 122
چند نکته
1- شاملو دربارهی فردوسی میگوید چون او یک فئودال بوده ازطبقهی خود حمایت کرده است که البته شاملو منصف خداینامک را هم میآورد و به همین نکته نیز اشاره دارد با توضیحاتی که دادم فکر میکنم این جمله درستتر باشد مغان این داستانها را به گونهی نوشتهاند که به نفع خودشان باشد وچون فردوسی از روی نوشتههای آنها سروده به این شکل در آمده است خود فردوسی هم اذعان دارد که از روی نامههای باستان اینها را سروده و این اشکال را باید به مغان حکومت از دست داده گرفت
2- آن چه از شعرهای ضحاک چاپ مسکو برمیآید این است که ضحاک تازی است و واژههای ارماییل و کرماییل از ریشهی سامی مثل اسماعیل، عزراییل، جبراییل است حتا ما با واژهی ابلیس برمیخوریم در صورتی که اهورا معادلی مثل اهریمن دارد نه ابلیس هم چنان که گفته شد این قسمت در حقیقت باز هم میخواهد ضحاک را برابر با یک دشمن خارجی که این بار عربها هستند بکند و همان قصه دوباره تکرار شود اتحاد ایران در مقابل دشمن خارجی این بار اژدها به صورت یک تازی میشود و حمله کننده به ایران
3- شاملو در برکلی یک سوال زیرکانه میکند که جواب این سوال خیلی مهم است و از حقیقتی پنهان پرده بر میدارد این سوال این است« دو تا مار روی شانههایش رویانده که ناچار است برای آرام کردنشان مغز سر انسان بر آنها ضماد کند حالا شما بروید دربارهی این گرفتاری از فردوسی بپرسید چرا بایست برای تهیهی این ضماد کسانی را سر ببرند؟ چرا از مغز سر مردگان استفاده نمیکردند؟ به هر حال برای دست یافتن به مغز سر آدم زنده هم اول باید او را بکشند مگر نه؟ خوب قلم دست دشمن است دیگر» ادیسه بامداد ص 388 در این جا نکتهی است که باید به آن توجه کرد در حقیقت این که آدم زنده را باید نخست بکشند و بعد استفاده بکنند یک نماد است سر انسانها را خوردن نمادی است از این که ما امروز میگویم" تشویش اذهان عمومی" یعنی بر خلاف آن چه حکومت میگوید حرف زدن یعنی ضحاک ذهن انسانها را از آن چه حکومت میگفت درست است برمیگرداند این همان اتهامی است که سقراط به مورد آن شوکران را خورد چون به او هم میگویند که اتهام تو این است که جوانان آتن را از سنت مرسوم پدران جدا میکنی و جوانان را با خود همراه میکنی حالا همین قضیه به صورت خوردن سر در داستان ضحاک نمایان شده است به هر حال حقیقت اگر بتواند مستقیم و اگر نتواند به وسیلهی نماد خود را از تاریخ رد میکند
4- این که چرا ضحاک را نمیکشند و در دماوند در بندش میکنند نیز جواب جالبی دارد برای این است که هر موقع که به سودشان بود از بند رهایش کنند برای سو استفاده از مردم بگویند لولو آمد دوم این که ضحاک چون میرا است و در زمان کهن هر چیز به اصلش بر میگردد برای جلوگیری از مرگ و عذاب کشیدن او را در بند میکنند مثل سیزیف که آتش را که نماد خلاقیت است از خدایان میدزد و خدایان او را مجبور میکند که کاری تکراری را انجام دهد مثل بردن صخره بر دوش و چه عذابی بیشتر از یک کار تکراری برای یک انسان خلاق
5- اما شاملو ازنگرانیهای خود دربارهی آینده میگوید حرف او زیر سوال بردن فردوسی نیست اما کسانی که از نگرانیهای شاملو ضرر میکنند این بیرق را بلند میکنند که او به فردوسی تاخته است نگرانی شاملو از پذیرفتن حرفای بیاساس و بدون پایه است که به خوردمان دادهاند
ما بیشتر باید در مورد سوال شاملو از خود بپرسیم : « سوال من این است: آیا از خودتان برای فردای وطن فرد کارآیندی میسازید؟» ادیسهی شاملو ص 404
اسطورهی ضحاک
اسطورهی ضحاک دارای پیچیدگیهای خاص خود است صحبتهای احمد شاملو در مورد فردوسی و داستان ضحاک نظرات موافق و مخالف خود را در آن زمان داشت اما من دوست داشتم پاسخ خودم را در مورد این قضیه داشته باشم با تحقیق به شیوهی خودم جواب سوال را پیدا کنم این نوشته پاسخی است به این سوال که:« فردوسی درست سروده یا شاملو راست میگفته»
اسطوره
شكل گيری اسطوره رابطهی مستقیم با محیط زندگی دارد اسطورهها شیوهی بیان دنیای اطراف ما هستند در زمان کهن یعنی همان قدر که یک نظریهی علمی از نظر ما درست دنیای اطراف ما را توضیح میدهد یک اسطوره در زمان خود اين كار را میكرده است اسطورهها تخیل پردازیهای شاعرانهی قوم یا ملتی نبودهاند بلکه شیوهی زندگی آنها بودهاست
روز و شب
نخستین چیزی که اندیشهی انسان با آن رو به رو شده است روز و شب شدن است و چگونگی انجام این عمل و توضیح و تفسیر آن این روز و شب شدن تاثیر زیادی در تفکر ما داشته است ، باعث این شده است که اندیشه جهان و اتفاقات آن را از همین دریچه ببیند این اندیشهی دوگانگی در جهان از همین جا در تفکر ما ریشه دوانده است نبرد سپیدی و سیاهی، روشنایی و تیرگی، خوب و بد، اهورا و اهریمن از هم این جا است این دو گانگی در خیلی جاها قابل ردیابی است مثلن اندیشیدن به زندگی و مرگ و وارد شدن این موضوع به فلسفهی انسان، رابطهی این دو با هم، از ابتداییترین مسائل انسان بوده است این درگیری تا الان نیز ادامه دارد من از زاویه دید دیگری سعی در بیان شکل گیری این مسئله در ذهن انسان و شکل گیریش به عنوان یکی از عناصر اسطوره هستم
زنده و مرده
واژهی "ژی" به معنای "زنده" است در زبان پهلوی و تبدیل آن به این صورت است (ژی/ زی/ زی هست/ زی است/ زیست و در واژهی زنده -ی- به کسره تبدیل شده است زینده/ زِنده )
و در مقابل ما واژهی "مرده" را داریم که اگر الف نفی زبان پهلوی اول واژهی زندگی بیاید میشود "اژی" که میشود معادل بی زندگی یا "مرده" یا "مرگ" یا " کشته" که اسم فاعل آن میشود کشنده پس به وجود آمدن اژی و اسطورههای مربوط به آن در ارتباط با توضیح و تبیین چگونگی علت مرگ و نبرد بین مرگ و زندگی است از همین جا ما به یک طبقه بندی به دنیای اسطورهی میرسیم که از این دو صحبت گذشتهی ما نتیجه میشود:(1- نگاه دوگانه به جهان 2- نبرد بین زندگی ومرگ ) که کل هستی در اسطورههای ابتدایی به دو طبقهی مهم تقسیم می شود:1- نامیرا 2- میرا که از این میان خدایان نامیرا هستند و دیگران میرا هستند
اژی دهاک
اژی به معنای "کشته" یا "کشنده" در جهان اسطورهی به اژی دهاک / ضحاک معروف است این اژی دهاک با نبردهایش زوایای اندیشیدن انسان به مرگ را بیان میکند هر چیز ماندگاری در اطراف ما ریشه در دو جا دارد 1- گیتی(جهان بیرون انسان) 2- روان( جهان درون انسان) آن چه انسان تولید میکند بنابر نیاز خود تولید میکند این نیاز از گیتی و روان سر چشمه میگیرد و اسطوره محصول نهایی نیاز انسان است نیاز انسان همان گونه که گفتم در دو محیط شکل میگیرد 1- جغرافیای زیست انسان و مسائلی که در این جغرافیا وجود دارد 2- روان انسان و خواستهای که در این جغرافیا وجود دارد
کشاورزان/ خشک سالی
سرزمین ایران مردمی دارد که شغل اصلی آنها کشاورزی ودامداری بوده است برای کشاورز چه چیز معادل مرگ است خشک سالی، با این حساب اژی دهاک معادل خشکسالی و بیآبی است بیابان، و اسطورهی اژی دهاک مرتبط با این پدیدهی طبیعی است
آب/ بیآب
پس با این حساب زندگی و مرگ دو نماد دیگر برای کشاورز دارد آب و بیآب و به طبع آن آبان و بیابان
ایران و هند
نگاه دوگانه به جهان در تقسیم بندی جغرافیایی نیز دیده می شود و قابل رد یابی است دو کشور ایران و هند که پیوندهای مشترک زیادی دارند و یک پیکره و یک کل را تشکیل میدهند که قوم و نژاد آریایی باعث این یک پارچگی و بودن مشترکات زیاد است در یک تقسیم بندی ابتدایی این نژاد آریا به ایران و هند تقسیم می شود درست مثل روز و شب هستند ایران مکان خدایان است و هند محل دیوها یکی خاندانش سپید (زرتشت) است دیگری سیاه (داسیها) ایران کشور کم آب است و هند نزدیکترین منطقهی پر آب و برای کشاورز
ترس از تاریکی پادشاه روان
ترس از تاریکی یا شب در روان انسان تاثیرگذارترین عامل برای ایجاد پریشانی او بوده است و رفع این ترس و جایگزینی آن با آرامش یکی از مهمترین رفتار انسانی و پایه گذار رفتارهای آیینی در جامعهی بشری بوده است انسان ابتدایی برای غلبه بر ترس خود این مهمترین عنصر روانی از گیتی کمک میگرفته است و از قدرت آنان برای ایجاد آرامش در خود استفاده میکرده است به انتخاب حیوانی به عنوان نشان و کمک گیرندهی افراد قوم برای غلبه به ترس وایجاد آرامش توتم میگویند
اسب و گاو
توتم در ایران اسب و در هند گاو است این که توتم ایرانیها اسب است شواهد زیادی در دست است فارس به معنای اسب سوار است یا بازی چوگان ساختهی ایرانیها است و بودن واژهی اسپ در انتهای اسمهای ایرانی مثل لهراسپ، گشتاسپ و گرشاسپ و توتم هندیها گاو است چیزی که همین الان هم زیاد میشنویم این است که هندیها گاو پرست هستند یا این که شما در هند نمیتوانید به گاو آزار برسانید یا این که اگر در جادهی گاو نشسته باشد رانندهی اتومبیل حق رفتن و گاو را به مکانی کشیدن را ندارد باید بایستد هر موقع که گاو به میل خودش بلند شد و رفت او به راه خود ادامه دهد این همه اهمیت دادن به گاو و مقدس دانستن او در هند ریشه در توتم بودن گاو در آن منطقه دارد ایران نیمه خشک و نیمه بیابانی است و هند بارانی و سرسبز، اما اسب نماد حرکت و کوچ است ایرانیها اقوام کوچ کنندهی هستند و از مناطق بیآب به مناطق پر آب در حرکتاند این جابجایی بوده که توتم آنها را اسب کرده است
اژدها
اژدها ماری است که از دهانش آتش بیرون میآید نخست من توجه شما را به افسانهی چگونگی به وجود آمدن آتش جلب میکنم:« در ایران پیدایش آتش را به هوشنگ نسبت دادهاند روزی هوشنگ به شکار رفته بود و بر سر راه خود ماری دید چون جانور را تا آن روز نمیشناختند برای کشتن او سنگی پرتاب کرد اما به قول فردوسی:
نشد مار کشته ولیکن ز راز پدید آمد آتش از آن سنگ باز
هوشنگ به شکرانهی این فروغ ایزدی، آن روز را جشنی ساخت که هر سال در آن روز و شب آتش بر میفروختند و سده نام گرفت» فرهنگ اساطیر ص 16
آتش یک خصوصیت مهم برای انسان اولیه داشت و آن پیروز شدن بر ترس از تاریکی این فرمانروای روان با زاده شدن آتش از مار انسان دیگر از تاریکی شبها نمیترسید این همان نکته نهفته است که چرا قومهای اولیه آتش را مقدس میشمردند مار نماد شفا است برای همین در نشان پزشکی کادوس دو مار درهم تنیده میبینیم مار توتم مناطق خشک است شاید برای نشان دادن قدرت خود به دیگر توتمها در نشان خود از ماری که از دهانش آتش میجهد استفاده میکردند وایجاد آتش را برای خود امتیازی میشمردهاند و رفته رفته این نشان مار آتشین به اژدها تبدیل شدهاست مار توتم مناطق افغانستان و سیستان است و چون این مناطق خشک است اژدها را معادل خشکی گرفتهاند در ضمن زهر مار هم زندگی بخش و هم مرگ آور است و این دو دو قطب هستی یعنی زندگی و مرگ را یک جا دارد و وجودی راز آمیز از آن میسازد
اژدها و گاو
چنگ ضحاک و فریدون در یک نما نبرد بین بیآبان و باران است در داستان فردوسی ضحاک توتمش روی شانههایش است و فریدون در کودکی به وسیلهی توتمش یعنی گاو برمایون در هند بزرگ میشود و شیر میخورد جنگ بین زندگی و مرگ، نبرد بین خشکی و بارش، اما این تمام داستان نیست این یک نما از چند نمایی است که میتوان به این داستان نور انداخت تا تاریکیهایش به روشنایی تبدیل شود در قسمت بعد خواهیم دید که جنگ ضحاک و فریدون و رستم و اسفندیار نبرد بین آیین مهر و آیین زرتشت است و چون این داستانها را مغهای زرتشتی روایت کردهاند قسمتهایی را از داستان ضحاک تحریف کردند قدرت حاکم بیواسپ را ضحاک میکند و به خوردمان میدهد ولی هیچ کس نمیپرسد چرا، به هر حال این نیز سوالی است: «فردوسی درست سروده یا شاملو درست میگفته »
نقد ادبي ما معجوني در هم پيچيده است و كار آمد نيست هميشه در ذهنم بوده كه شيوهاي را در نقد پي ريزي كنم كه از يك نقطهي مشخص شروع شود و به نقطهاي مشخص ختم شود و در مورد تمام زيباييها و اتفاقاتي كه در شعر افتاده صحبت شود خيلي از زمانها ديدهام كه نقدي خوب است ولي نكتهي مهم ديگري جا افتاده است به نظر من بايد يك چك ليست در نقد تهيه شود مثل چك ليست هواپيما كه نكتهاي در شعر فراموش نشود البته اين امكان هست كه شعري قسمتي از چك ليست ما را نداشته باشد اين مهم نيست اما اين مهم است كه ما به تمام گوشه و زواياي شعر سرك بكشيم و نكتهاي جا نيفتد در نمايشگاه كتاب امسال مجموعهي شعرهاي حسين منزوي چاپ شد لذتي كه من از شعرهاي منزوي ميبرم كم نيست خواستم نقدي روي يك شعر او بنويسم تا اداي دِيني كرده باشم صداهاي ناراحت كنندهي در مورد غزل ميشنوم و اين من را آزار ميدهد يك جا نشستن هم كار درستي نيست كه صد البته شعر حسين منزوي به هم چون مني نياز ندارد اما من طعم توطئهي سكوت را چشيدهام كاري كه با حسين منزوي شده است نديدن و ناديده گرفته شدن است و بعد دوست و آشنا را در بوق كرنا كردن.
در قسمت اول اين نقد من بخشي به نام انسجام باز كردهام كه در اين قسمت اول در مورد قالب شعر صحبت ميكنم و در قسمت دوم وزن شعر صحبت ميشود در اين جا شما نام گذاري را ميبينيد كه تازه است بله اين همان توطئهي سكوتي است كه گفتم من از سال 1376 روي عوض كردن نام گذاري عروض و بديع لفظي كار كردم شيوهاي ساده و راحت را پيشنهاد دادم ولي اساتيد از كنارش گذشتند انگار هيچ اتفاقي نيفتاده ولي تئوريهاي دزدي خود را از دانشمندان غربي در بوق و كرنا كردند اين وبلاگ من است و من اين شيوه را ميپسندم و اين را حق خود ميدانم كه در اين جا اين شيوه را عنوان كنم هر كس هم كه دوست ندارد ميتواند وبلاگ ديگري را بخواند ولي به قول صادق هدايت:" اون چيزی كه شما قبول داريد و ما خيلی وقت پيش زديم زيرش " اگر فكرمیكنيد كه من دچار گنده گويی شدهام در همین وبلاگ در قسمت پیوندهای روزانه بخشی به نام اشکالاتی بر عروض فارسی هست که میتوانید بخوانید و جواب بدهید و برایم کامنت بگذارید این گوی و این میدان.
اما برای آگاهی شما عزیزان باید بگویم اساتید این مزر و بوم که هر کدام اسمشان را تریلی نمیکشد این نوشته را خواندهاند و به این جوان خام جویای نام لبخند زدند یکیشان آن زمان مدیر دانشکدهی ادبیات دانشگاه فردوسی مشهد بود که گفت:" من این نوشته را میگذارم توی کتابخانهام و هر کس که خواست در عروض تحقیقی بکند میگویم نکن یکی خیلی بهتر این کار را کرده " و بعد انگار که من را کشف کرده باشد گفت:" من منتظر تحقیقهای بعدی شما هستم شما نابغه هستید" و منظورش این بود که نون ما رو آجر نکن ما از این کتابها نون در میآوریم نمیشود که بگوییم 1100 سال چرت و پرت به خورد مردم دادیم
آن یکی هم در توابع تهران در ده خوش آب و هوایی زندگی میکند الان استاد دانشگاه علامه طباطبایی است گفت:" آقای آزاده دل ما که نتوانستیم کاری بکنیم بلکه شما جوانها کاری بکنید " بعد گوشی را گذاشت زمین.
سومی هم که اشکالات تایپی متن مرا گرفته بود و خرسند از این که توانسته اشکالی بگیرد بعد گفت:" به گمانم شیوهی شما سختتر است" منم گفتم " اگر به گمان باشد من هم گمان میکنم که عروض سخت است شما دلیل بیاورید تا من جواب بدهم یا من از عروض اشکال میگیرم شما جواب دهید " که ساکت شد
این سرزمین من است
تقدیر تقویم خود را تمامن به خون میکشید
وقتی که رستم تهیگاه سهراب را میدرید
بیشک نمیکاست چیزی از ابعاد آن فاجعه
حتا اگر نوش دارو به هنگام خود میرسید
دیگر مصیبت نه در مرگ سهراب بود ونه در زندگیش
وقتی که رستم در آیینهی چشم فرزند خود را ندید
آیینهای آتشینی که گر زال در آن پری میفکند
شاید که یک قاف سیمرغ از آفاق آن میپرید
آیینهی که اگر اشک و خون میستردی از آن بیگمان
چون مرگ از عشق هم نقشی آن جا میآمد پدید
نقشی از آغاز یک عشق- آمیزهی اشک و خون ناتمام-
یک طرح و پیرنگ از روی و موی مه آلود گرد آفرید
×××
سهراب آن روز نه بلکه زان پیشتر کشته شد
آن دم که رستم پیاده به شهر سمنگان رسید
و شاید آن شب که در باغ تهمینه تا صبحدم
گلهای دوشیزگی چید وبا او به چربش چمید
آری بسی پیشتر از سرشتی که سهراب بود
خون وی از دشنهی سرنوشتش فرو میچکید
ورنه چرا پیرمرد آن نشان غم انگیز را
در مهر سهراب با خود نمیدید و در مهره دید
ورنه به جای تنشهای قهر و تپشهای خشم
باید که از قلب خود ضربهی آشتی میشنید
×××
با هیچ قوچ بهشتی نخواهد زدن تاختش
وقتی که تقدیر قربانی خویش را برگزید
انسجام
1- ساختار: این شعر ساختارش غزل است نکتهی که باید به ان دقت شود مصراعهای 5، 6، 7، 9، 11و12یک رکن فعولن بیشتر دارند که این نوعی فرا رفتن از قالب غزل پذیرفته شده است شاعر هر جا که ساختار او را در بیان موضوع محدود کرده سعی کرده که یک رکن اضافه کند و اساتید به آن اشکال بگیرند تا این که معنا را ناقص ارائه دهد
2- وزن: وزن این شعر فعلن/ فعولن/ فعولن/ فعولن/ فعولن/ فعل است نامش میشود سوسن 2و3و4و5 شقایق کوکب شش پر( این شیوهنام گذاری من است این جا هم وبلاگم است هر کاری که دوست داشته باشم که می توانم بکنم ) نکتهی که باید توجه کرد این است که وزن شاهنامه فعولن/ فعولن/ فعولن/ فعل است که شاعر به این توجه داشته است
3- قافیه: قافیه(ید) است و ردیف ندارد
4- موسیقی واژها:
1- آهنگین
یک واژه در واژهی دیگر تکرار شود که یکی از واژهها میتواند حداقل یک واژ بیشتر داشته باشد در این تکرار ترتیب واژهای واژه باید رعایت شود
واژههای آن و بیگمان:
آیینهی که اگر اشک وخون میستردی از آن بیگمان
واژههای چید و چمید:
گلهای دوشیزگی چید وبا او به چربش چمید
واژههای نمیدید و دید و واژههای مهر ومهره:
در مهر سهراب با خود نمیدید و در مهره دید
2- آمیختن:
واژهای یک واژه در واژهی دیگر تکرار شده باشد یکی از این واژهها میتواند حداقل یک واژ اضافی داشته باشد ترتیب تکرار واژهای واژه نباید رعایت شود
واژههای قاف و آفاق در مصراع زیر:
شاید که یک قاف سیمرغ از آفاق آن میپرید
3- آهنگه
دو واژه هر کدام حداقل یک واژ متفاوت دارند در این تکرار ترتیب واژهها باید رعایت شود
واژههای تقدیر و تقویم:
تقدیر تقویم خود را تمامن به خون میکشید
واژههای روی و موی:
یک طرح و پیرنگ از روی و موی مه آلود گرد آفرید
واژههای سرشتی و سرنوشتش:
آری بسی پیشتر از سرشتی که سهراب بود
خون وی از دشنهی سرنوشتش فرو میچکید
واژههای تنشهای و تپشهای:
ورنه به جای تنشهای قهر و تپشهای خشم
4- واژآهنگ
تکرار واژ یا واژهایی در چند واژه را میگویند
تکرار واژ (ت) در واژههای تقدیر، تقویم، تمامن، وقتی، رستم و تهیگاه در بیت زیر:
تقدیر تقویم خود را تمامن به خون میکشید
وقتی که رستم تهیگاه سهراب را میدرید
تکرار واژ (ق) در واژههای قاف، سیمرغ و آفاق در مصراع زیر:
شاید که یک قاف سیمرغ از آفاق آن میپرید
تکرار واژ (چ) در واژههای چید، چربش و چمید در بیت زیر:
گلهای دوشیزگی چید وبا او به چربش چمید
تکرار واژ (ش) در واژههای پیشتر، سرشتی، دشنهی و سرنوشتش در بیت زیر:
آری بسی پیشتر از سرشتی که سهراب بود
خون وی از دشنهی سرنوشتش فرو میچکید
تکرار واژ (ق) در واژههای وقتی، تقدیر و قربانی در مصراع زیر:
وقتی که تقدیر قربانی خویش را برگزید
در این قسمت ما نیاز به اطلاعاتی داریم برای درک بهتر هنر منزوی برای درک تقابلها در این شعر که من به تعدادی از آنها اشاره می کنم:
ما در این شعر سه پدر و سه فرزند داریم:
1- زال و رستم:
زال فرزندش رستم را با سیمرغ نجات میدهد
2- ابراهیم و اسماعیل:
ابراهیم فرزندش اسماعیل را با قوچی از بهشت تاخت میزند
3- رستم و سهراب:
رستم فرزندش سهراب را با خنجر میکشد
حالا من شما را به طبقه بندی در دنیای جوامع ابتدایی میبرم ما در دنیای اساطیری سه طبقه داریم:
1- طبقهی کشاورزان که تولید کنندگان نعمتهای مادی هستند
2- طبقهی روحانیون که متصدیان قربانی هستند و فرو برندهی خشم خداوند و پاک کنندهی گناهان مردم
3- طبقهی جنگجویان که با سلاح از مردم محافظت میکنند
اما این سه طبقه سه نوع درمان دارند یعنی هر طبقه یک پزشک دارند " در اوستا سه نوع پزشک هست پزشکی که با گیاه درمان میکند، پزشکی که با سخن جادوئی (مهر) و سرانجام پزشکی که با کارد درمان میکند گونهی نخست نمایندهی کشاورزی، گونهی دویم نمایندهی پریساری و گونهی سیوم نمایندهی جنگجویان و قهرمانان است" پانوشت صفحهی 49 از کتاب سرنوشت یک شمن نوشتهی علی حصوری
در تطابق این سه طبقه با شیوهی درمان و این سه پدر و فرزند میتوان نتایج زیر را گرفت:
1- طبقهی کشاورزان با گیاه درمان میکنند و زال پسرش را به وسیلهی شاخه درخت گز درمان میکند و از مرگ نجات میدهد رستم تیر گز را به چشم اسفندیار رویین تن میزند
2- طبقهی روحانیون که با سخن جادویی درمان میکنند ابراهیم پیامبر با سخن گفتن با اسماعیل و تسلیم بودن او در برابر رضای خدا در آخرین لحظه به فرمان خدا در قربانی جایگزینی ایجاد میکند و فرزندش از مرگ نجات پیدا میکند
3- طبقهی جنگجویان که با کارد درمان میکنند و رستم با خنجر پهلوی پسرش را میدرد و پسر به وسیلهی پدر کشته میشود
اما نکات جانبی جالبی نیز وجود دارد ما در این شعر دو جفت داریم:
1- تهمتن و تهمینه:
تهمتن از ایران و تهمینه از توران که با هم جفت میشوند یعنی زن وشوهر
2- سهراب و گردآفرید:
سهراب از توران و گرد آفرید از ایران که با هم جفت نمیشوند
در حقیقت این نشاندهی این است که ایرانی یک عنصر فعال است و تورانی یک عنصر مفعول برای همین است که رستم، سهراب را میکشد چون رستم ایرانی است و فعال و سهراب تورانی است و مفعول پس رستم باید سهراب را بکشد
دلیل دیگر این که سهراب باید بمیرد این علت است که جسمی آمیخته دارد چون مادرش تورانی و پدرش رستم و ایرانی است پس یک عنصر ناخالص است و رستم مادرش افغانی و پدرش زال ایرانی و عنصر خالص و پاک است وعنصر خالص و پاک باید عنصر آمیخته و ناپاک را از بین میبرد برای همین است که منزوی از تقدیر سخن میگوید چون اینها قوانین بدون استثا هستند و حتمن اجرا میشوند یک نکتهی ظریف نیز گفتنش خالی از لطف نیست که رستم و رخش جفت یا همزاد یکدیگر هستند وقتی که رخش که جفت رستم است گم می شود رستم به جفت دیگر میرسد یعنی به تهمینه برای همین منزوی این مصراع را آورده است " آن دم که رستم پیاده به شهر سمنگان رسید" میبینیم که واژهی پیاده به این نکته اشاره دارد و به تسلط منزوی در داستانهای شاهنامه .
زیبایی شناسی
بزرگ نمایی
ترکیب یک قاف سیمرغ به نوعی در خود برجسته کردن و بزرگ نمایی را با خود دارد و کانون توجه به علت ترکیبی تازه است و زیبا
گسترش آگاهی
در بعضی جملهها یا مصراعها ما مرزهای باورمان گسترش مییابد در حقیقت شاعر با شریک کردن خواننده در زاویه دید خود به موضوع و آگاه کردن او در بردن لذت و ارضا شدن او از خواندن سهیم میشود مثل بیتهای:
بیشک نمیکاست چیزی از ابعاد آن فاجعه
حتا اگر نوش دارو به هنگام خود میرسید
دیگر مصیبت نه در مرگ سهراب بود نه در زندگیش
وقتی که رستم در آیینهی چشم فرزند خود را ندید
در روایت فردوسی خواننده تا آن جا متاثر میشود که چرا نوش دارو به موقع نمیرسد و یا ای کاش میرسید یا در مصیبت مرگ سهراب که چه جان کاه است مرگ جوانی برومند با یک عالمه آرزو یا در زندگی او و سرنوشت به دست پدر کشته شدن اینها سخت و متاثر کننده است اما منزوی با این مصراع:
وقتی که رستم در آیینهی چشم فرزند خود را ندید
ما را با زاویهای پنهانی آشنا میکند که از دید همه پنهان بود و او آن را دیده است در این نمایاندن آن به خواننده، خواننده نیز از پی بردن به این کشف لذت میبرد و ازنگاه کردن به موضوع از این زاویه چون تمام منطق ما را به هم میریزد و روابط جدیدی را پی میریزد
تقابل بین سهراب و اسماعیل
منزوی با گفتن چند بیت زیبا سرنوست حتمی سهراب را برای خواننده باز گومیکند
سهراب آن روز نه بلکه زان پیشتر کشته شد
آن دم که رستم پیاده به شهر سمنگان رسید
وقتی ذهن خواننده را با چند بیت زیبا مسحور کرد ناگهان با آوردن بیت:
با هیچ قوچ بهشتی نخواهد زدن تاختش
وقتی که تقدیر قربانی خویش را برگزید
این نکته را یادآوری میکند که لطف الهی باعث نمیشود که اسماعیل نجات بیابد بلکه سرنوشتش مقدر نبود و با این کار تمام منطق پیشین ما را در مورد داستان ابراهیم و اسماعیل به هم میریزد در این جا نیز ما با گسترش آگاهیهامان طرف هستیم
و اما نکته ی آخر
تثبيتِ آغاز سال نو در هنگام اعتدال پاييزی با نظام زندگیِ مبتنی بر كشاورزیِ ايرانيان بستگيِ كامل دارد. میدانيم كه سال زراعی از اول پاييز آغاز و در پايان تابستان ديگر خاتمه میپذيرد. قاعدهای كه هنوز هم در ميان كشاورزان متداول است و در بسیاری از نواحی ایران جشنهای فراوان و گوناگونی به مناسبت فرارسیدن مهرگان و پایان فصل زراعی برگزار می شود از نظر نجومی، مهرگان چند روز پس از اعتدال پاییزی جشن گرفته میشد، اعتدال پاییزی اول مهر صورت میگیرد و جشن برداشت محصولات كشاورزی استدر سرزمینهایی که کشاورزی در آنها شغل اصلی است اسطورهها با تقویم سال مطابقت دارند مثل ایران، اسطورهی رستم و سهراب و نبرد این دو نیز از این قاعده مستثنا نیست در این اسطوره جوانی و گرمی مغلوب پیری و سردی میشود که نمادی از تغییر فصل است تابستان گرم جایش را به پاییز پیر میدهد این کار را رستم که از طبقهی جنگجویان است به وسیلهی کارد انجام میدهد برای حفظ مردم از دیو سرما، این یک قربانی است به پیشگاه خدایان برای آرامش مردم
آیا به نظر شما جشن مهرگان، جشنی به این اهمیت و به این مقدسی قربانی در حد پسر رستم نمیخواهد؟
نقد ادبی ما نیاز به باز بینی دارد ما برای نقد یک شعر نیاز داریم که تئوری های جدید را بدانیم و تئوری های قدیم خود را بازسازی کنیم اما برای این باز سازی باید اشکالات آن را بدانیم در این مقاله به برخی از اشکالات عروض اشاره شده است
در این قسمت من می خواهم بگویم که ما از عروض عرب تقلید کورکورانه کردیم
نام گذاری با زخاف به درد وزن عرب میخورد به مثال زیر توجه کنید:
بحر رمل مسدس سالم
فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن
بحر رمل مسدس محذوف
فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن
میبینیم که اگر ما بخواهیم وزن را در عروض عرب تشخیص دهیم پایان مصراع دوم ( پایان بیت ) فصل ممیز محذوف و سالم است یعنی ركن پایان مصراع اول این دو وزن یکی است (فاعلاتن ) در صورتی که در وزن فارسی پایان مصراع اول وزن شعر مشخص میشود در حقیقت این یکی از تفاوتهای وزن فارسی و وزن عرب است واحد وزن در شعر فارسی مصراع و در وزن عرب بیت است
در تمام کتابهای عروضی نوشته شده است که فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن بحر رمل مثمن سالم در صورتی که در زبان عربی واژه ی مثمن به معنی هشت است (تعداد تکرار زحاف در بیت حساب شده است ) در صورتی که ما چهار رکن میبینیم (تعداد تکرار در مصراع ) همین طور وقتی سه رکن مینویسند مسدس یعنی شش ، دو رکن مربع یعنی چهار این نشان دهنده ی یک تقلید کورکورانه است حالا به دومین مورد این انطباق کورکورانه می رسیم
هجای پایانی وزن مصراع در فارسی همیشه بلند است یعنی هجا چه کوتاه چه کشیده معادل بلند حساب میشود ولی در وزن عرب این گونه نیست دقیقن در انتهای بیت است که اختلاف وزنها مشخص میشود به هر حال دوستان عروضی با رعایت نکردن این نکته بعضی از زحافها را که لازم نبوده تعریف کردهاند تعدادی از این زحافهای تقلیدی غیر لازم به شرح زیر است:
مقصور، مسبغ، مذال، موقوف، مجدوع، احذ مذال، ازل، اهتم، مسلوخ که درحقیقت تعدادی از وزن ها که در وزن فارسی نیازی به نام گذاری و بودن آن ها نبوده فقط به خاطر سرسپردگی به عروض عرب وارد کشکول عروضیون عزیز شده است
حالا می خواهم اشکالی که در تقسیم بندی با بحر ایجاد می شود را توضیح بدهم در عروض وزن هایی كه شباهت با يكديگر دارند را در يك بحر قرار میدهند مثل وزن رمل مثمن سالم ( 4 فاعلاتن ) و وزن رمل مسدس سالم ( 3 فاعلاتن ) و ...
در شيوهای كه تدريسمیشود میتوان گفت همه چيز تأثير زحاف است وزن های زير با وجود شباهت در بحرهای مختلف قرار گرفته اند
مثال 1) الف ـ رجز مسدس مطوی مرفل (ضرب) -77-/-77-/-77-/-
ب ـ سريع مسدس مطوی مكشوف -77-/-77-/-7-
ج ـ منسرح مربع مطوی مكشوف-77-/-7-
مثال 2) الف ـ هزج مثمن اخرم مخنق ---/---/---/---
ب ـ متدارك مثمن مقطوع---/---/--
چرا کسی این سوال را نمی کند که چرا این وزن ها با وجود شباهت در بحرهای متفاوت جا گرفته اند
حالا بیائید صحنه ای را با هم مجسم کنیم شما آمده اید و وزن شعری را به صورت هجای بلند و کوتاه نوشته اید می خواهید خط جدایی رکن ها را بگذارید چگونه باید این خط ها را گذاشت ؟ یکی دیگر از مشکل های نام گذاری عمدهی عروض مشخص نبودن مکان قرار گرفتن خط جدا سازی ركن هاست میگویند اين خط را در بعضی از وزن ها چهار تا چهار تا در بعضی سه تا سه تا و در بعضی سه تا چهار تا بايد گذاشت این که در چه وزنی چگونه اين خط جدايی ركن ها بايد گذاشت فقط یک راه حل دارد حدس عزیزان من
اما وقتی شما به سختی و حدس های فضایی این مشکل را حل کردید با مشکل دیگری رو به رو هستید مثلن رکن فع را دیدی نمی دانی باید بگویی منحور یا احذ یا ابتر یا مجحوف چون در هر بحر از رکنی که مشتق شده باشد نامی متفاوت دارد یا رکن مفعولن را به دست آوردی باید بدانی آیا باید به آن مشعث بگویی یعنی از فاعلاتن این زحاف به دست آمده یا مشکوف از مفعولات به دست آمده یا مقطوع از مستفعلن یا اخرم یا منخق بگویی که از مفاعیلن به دست آمده است حالا جالب این است که بعضی از زحافها دو بار تغییر میکنند یعنی زحافی از زحاف به دست آمده به دست می آید و پیدا کردن آن نیز دشوار تر است مثل مربوع یا مخلع
عروض اشکال دیگری نیز دارد که من به آن می گویم مشخص نبودن جایگاه زحاف به مثال زیر دقت کنیم در اين شيوهی نام گذاری هم آن گونه که گفته شد از زحاف ها استفاده میشود مثلن محذوف و مخبون و اخرب وقتی میگوييم بحر رمل مثمنمحذوف -7--/-7--/-7--/-7- اين هجاها را تعريف میكنيم همانگونه كه ديده میشود حذف تنها در ركن آخر اتفاق میافتد و وقتی میگويم رمل مثمن مخبون 77--/77--/77--/77-- اين هجاها را تعريف میكند كه خبندر تمامی ركن ها رخ میدهد و يا اخرب كه اول ركن واقع میشود مثال:--7/7--7/7--- هزج مسدس اخرب مكفوف سالم ( ضرب ) همانگونه كه ديديم هر يك از زحاف ها در جاهای مختلف کار کرد دارند بعضی در ركن آخر مثل محذوف بعضی مثل مخبون در تمامی ركن ها و بعضی مثل اخرب روی ركن اول ، جايگاه قرارگرفتن زحاف ها هيچ وجه تمايزی ندارد تا مکان تاثیر گذاری را فهمید يعنی فقط از طريق رجوع به حافظه میتوان اين مكان ها را از هم تشخيص داد! تازه اين در صورتی است كه استثنا نداشته باشد شاید شما بگویید كه مثلن همه میدانند كه حذف در ركن آخر و يا خبن درتمامی ركن ها اتفاق میافتد اما مشکلش اين جا است كه تعداد زحاف ها به بيش از بيست و شش زحاف برسد و تشخيص اين كه كی، كجا، كی، چه وقت كمی مشكل میشود!
در بعضی از موردها زحاف ها مکان تعریف شده ای ندارند همانطور كه میدانيم ما وزن رمل مثمن سالم را به اين صورتتعريف میكنيم -7--/-7--/-7--/-7-- رمل مثمن مخبون را به اين صورت 77--/77--/77--/77-- دربررسی زحاف خبن در تمامی وزن ها همينگونه مشاهده ميشود حال اگر اين را عرف بدانيم و اين جمله را برای اوتعريف كنيم كه خبن در تمام ركن ها رخ میدهد مثل رمل مثمن مخبون محذوف 77--/77--/77--/77-
تمام قضيه اينگونه نيست مثلن رمل مثمن مخبون اصلم اين هجاها را تعريف میكند 77--/77--/77--/-- كه صلم عبارتند از انداختن دو هجای انتهای فاعلاتن و تبديل هجای كوتاه به بلند حال تعريف خبن را میگوييم تبديلهجای بلند اول ركن فاعلاتن به هجای كوتاه پس از اين دو تعريف نتيجه میگيريم كه نام رمل مثمن مخبون اصلم اينهجاها را تعريف میكند 77--/77--/77--/7- چون خبن در تمام ركنها رخ میدهد بايد نتيجه گرفت كه اصلماشتباه تعريف شده است.
حال میخواهيم ببينيم كه يك زحاف مثل خبن دريك وزن يك قانون دارد يا بعضی از زحاف ها پيدا میشوند كه در تمام ركن ها بدون آن كه وجه مشخصهای برای شناسايی داشته باشد میآيد مثال زحاف مقطوع :
در تمامی ركن ها: متدارك مثمن مقطوع --/--/--/--
در ركن اول: منسرح مثمن مقطوع مطوی ---/-7-7/-77-/-
در ركن آخر: رجز مسدس مقطوع --7-/--7-/---
حال به نام گذاری بحر هزج توجه كنيد.
هزج مثمن اخرب مكفوف سالم (ضرب): --7/7--7/7--7/7---
هزج مسدس اخرب مكفوف سالم (ضرب): --7/7--7/7---
حال اگر نتيجه بگيريم از اين دو نام گذاری كه زحاف های اول و آخر به ترتيب ركن های اول و آخر را تعريف كند و زحاف وسط ركن های وسط وقتی به اين نام گذاری میرسيم هزج مثمن اخرب مكفوف ابتدا بايد اين هجاها را تعريفكند --7/7--7/7--7/- در حالي كه هزج مثمن اخرب مكفوف ابتر هجاهای زير است --7/7--7/7---/- خود را جای ياد گيرنده اين دانش بگذاريد!
در زیر به سه نکته ی دیگر اشاره می کنم
1- ناتوانی در نام گذاری وزن دوری كه ویژگی شعر فارسی است
2- مشخص نبودن ركن 7-7- در بعضی وزن ها برای استفاده اختيار شاعری تبدیل مفاعلن به مفتعلن و برعکس
3- مشخص نبودن قاعده تسكين به علت قرارگرفتن خط جدایی بين آن دو هجا كوتاه
و به طور خلاصه شما در برخورد اولیه با یک وزن باید بدانی از چه تغییری به وجود آمده با وجود شباهتها و تعريف های سخت زحاف و این كه زحاف با یک تغییر به دست آمده یا دو تغییر این است علت که چرا عروض سخت است چون شما چاره جز حفظ کردن نداری یعنی این شیوه برخلاف سایر دانشها که نامگذاری را ساده و تقسیمبندی را سادهتر می کند این عمل را بنا بر ساختار اشتباه خود نمیتواند انجام دهد
خوب من فقط در یک نگاه کلی خواستم اتفاقی را که در عروض افتاده را نشان بدهم میخواستم با دلیلهای خود بگویم که عروض با این نامگذاری اشتباه است یعنی با بعضی از تغییرها سرپوش روی این اشتباه نمیتوان گذاشت مثل این که زمانی انسان تصور میکرد که زمین مرکز جهان است و سطحی صاف دارد بعد از آن که فهمید که گرد است و قسمتی از منظومهی شمسی است پی به اشتباه خود برد نه این که این نظریه با مقداری تغییر درست شد اما بعضی از دوستان دوست دارند اصرار كنند که هنوز زمین صاف است و ما مرکز جهان هستیم
از همه مهم تر استعدادهایی است که در شعر وجود دارد و با یاد دادن عروض و قافیه و بدیع با شیوهی نادرست این استعدادها هدر میروند
