نقد ادبي ما معجوني در هم پيچيده است و كار آمد نيست هميشه در ذهنم بوده كه شيوهاي را در نقد پي ريزي كنم كه از يك نقطهي مشخص شروع شود و به نقطهاي مشخص ختم شود و در مورد تمام زيباييها و اتفاقاتي كه در شعر افتاده صحبت شود خيلي از زمانها ديدهام كه نقدي خوب است ولي نكتهي مهم ديگري جا افتاده است به نظر من بايد يك چك ليست در نقد تهيه شود مثل چك ليست هواپيما كه نكتهاي در شعر فراموش نشود البته اين امكان هست كه شعري قسمتي از چك ليست ما را نداشته باشد اين مهم نيست اما اين مهم است كه ما به تمام گوشه و زواياي شعر سرك بكشيم و نكتهاي جا نيفتد در نمايشگاه كتاب امسال مجموعهي شعرهاي حسين منزوي چاپ شد لذتي كه من از شعرهاي منزوي ميبرم كم نيست خواستم نقدي روي يك شعر او بنويسم تا اداي دِيني كرده باشم صداهاي ناراحت كنندهي در مورد غزل ميشنوم و اين من را آزار ميدهد يك جا نشستن هم كار درستي نيست كه صد البته شعر حسين منزوي به هم چون مني نياز ندارد اما من طعم توطئهي سكوت را چشيدهام كاري كه با حسين منزوي شده است نديدن و ناديده گرفته شدن است و بعد دوست و آشنا را در بوق كرنا كردن.
در قسمت اول اين نقد من بخشي به نام انسجام باز كردهام كه در اين قسمت اول در مورد قالب شعر صحبت ميكنم و در قسمت دوم وزن شعر صحبت ميشود در اين جا شما نام گذاري را ميبينيد كه تازه است بله اين همان توطئهي سكوتي است كه گفتم من از سال 1376 روي عوض كردن نام گذاري عروض و بديع لفظي كار كردم شيوهاي ساده و راحت را پيشنهاد دادم ولي اساتيد از كنارش گذشتند انگار هيچ اتفاقي نيفتاده ولي تئوريهاي دزدي خود را از دانشمندان غربي در بوق و كرنا كردند اين وبلاگ من است و من اين شيوه را ميپسندم و اين را حق خود ميدانم كه در اين جا اين شيوه را عنوان كنم هر كس هم كه دوست ندارد ميتواند وبلاگ ديگري را بخواند ولي به قول صادق هدايت:" اون چيزی كه شما قبول داريد و ما خيلی وقت پيش زديم زيرش " اگر فكرمیكنيد كه من دچار گنده گويی شدهام در همین وبلاگ در قسمت پیوندهای روزانه بخشی به نام اشکالاتی بر عروض فارسی هست که میتوانید بخوانید و جواب بدهید و برایم کامنت بگذارید این گوی و این میدان.
اما برای آگاهی شما عزیزان باید بگویم اساتید این مزر و بوم که هر کدام اسمشان را تریلی نمیکشد این نوشته را خواندهاند و به این جوان خام جویای نام لبخند زدند یکیشان آن زمان مدیر دانشکدهی ادبیات دانشگاه فردوسی مشهد بود که گفت:" من این نوشته را میگذارم توی کتابخانهام و هر کس که خواست در عروض تحقیقی بکند میگویم نکن یکی خیلی بهتر این کار را کرده " و بعد انگار که من را کشف کرده باشد گفت:" من منتظر تحقیقهای بعدی شما هستم شما نابغه هستید" و منظورش این بود که نون ما رو آجر نکن ما از این کتابها نون در میآوریم نمیشود که بگوییم 1100 سال چرت و پرت به خورد مردم دادیم
آن یکی هم در توابع تهران در ده خوش آب و هوایی زندگی میکند الان استاد دانشگاه علامه طباطبایی است گفت:" آقای آزاده دل ما که نتوانستیم کاری بکنیم بلکه شما جوانها کاری بکنید " بعد گوشی را گذاشت زمین.
سومی هم که اشکالات تایپی متن مرا گرفته بود و خرسند از این که توانسته اشکالی بگیرد بعد گفت:" به گمانم شیوهی شما سختتر است" منم گفتم " اگر به گمان باشد من هم گمان میکنم که عروض سخت است شما دلیل بیاورید تا من جواب بدهم یا من از عروض اشکال میگیرم شما جواب دهید " که ساکت شد
این سرزمین من است
تقدیر تقویم خود را تمامن به خون میکشید
وقتی که رستم تهیگاه سهراب را میدرید
بیشک نمیکاست چیزی از ابعاد آن فاجعه
حتا اگر نوش دارو به هنگام خود میرسید
دیگر مصیبت نه در مرگ سهراب بود ونه در زندگیش
وقتی که رستم در آیینهی چشم فرزند خود را ندید
آیینهای آتشینی که گر زال در آن پری میفکند
شاید که یک قاف سیمرغ از آفاق آن میپرید
آیینهی که اگر اشک و خون میستردی از آن بیگمان
چون مرگ از عشق هم نقشی آن جا میآمد پدید
نقشی از آغاز یک عشق- آمیزهی اشک و خون ناتمام-
یک طرح و پیرنگ از روی و موی مه آلود گرد آفرید
×××
سهراب آن روز نه بلکه زان پیشتر کشته شد
آن دم که رستم پیاده به شهر سمنگان رسید
و شاید آن شب که در باغ تهمینه تا صبحدم
گلهای دوشیزگی چید وبا او به چربش چمید
آری بسی پیشتر از سرشتی که سهراب بود
خون وی از دشنهی سرنوشتش فرو میچکید
ورنه چرا پیرمرد آن نشان غم انگیز را
در مهر سهراب با خود نمیدید و در مهره دید
ورنه به جای تنشهای قهر و تپشهای خشم
باید که از قلب خود ضربهی آشتی میشنید
×××
با هیچ قوچ بهشتی نخواهد زدن تاختش
وقتی که تقدیر قربانی خویش را برگزید
انسجام
1- ساختار: این شعر ساختارش غزل است نکتهی که باید به ان دقت شود مصراعهای 5، 6، 7، 9، 11و12یک رکن فعولن بیشتر دارند که این نوعی فرا رفتن از قالب غزل پذیرفته شده است شاعر هر جا که ساختار او را در بیان موضوع محدود کرده سعی کرده که یک رکن اضافه کند و اساتید به آن اشکال بگیرند تا این که معنا را ناقص ارائه دهد
2- وزن: وزن این شعر فعلن/ فعولن/ فعولن/ فعولن/ فعولن/ فعل است نامش میشود سوسن 2و3و4و5 شقایق کوکب شش پر( این شیوهنام گذاری من است این جا هم وبلاگم است هر کاری که دوست داشته باشم که می توانم بکنم ) نکتهی که باید توجه کرد این است که وزن شاهنامه فعولن/ فعولن/ فعولن/ فعل است که شاعر به این توجه داشته است
3- قافیه: قافیه(ید) است و ردیف ندارد
4- موسیقی واژها:
1- آهنگین
یک واژه در واژهی دیگر تکرار شود که یکی از واژهها میتواند حداقل یک واژ بیشتر داشته باشد در این تکرار ترتیب واژهای واژه باید رعایت شود
واژههای آن و بیگمان:
آیینهی که اگر اشک وخون میستردی از آن بیگمان
واژههای چید و چمید:
گلهای دوشیزگی چید وبا او به چربش چمید
واژههای نمیدید و دید و واژههای مهر ومهره:
در مهر سهراب با خود نمیدید و در مهره دید
2- آمیختن:
واژهای یک واژه در واژهی دیگر تکرار شده باشد یکی از این واژهها میتواند حداقل یک واژ اضافی داشته باشد ترتیب تکرار واژهای واژه نباید رعایت شود
واژههای قاف و آفاق در مصراع زیر:
شاید که یک قاف سیمرغ از آفاق آن میپرید
3- آهنگه
دو واژه هر کدام حداقل یک واژ متفاوت دارند در این تکرار ترتیب واژهها باید رعایت شود
واژههای تقدیر و تقویم:
تقدیر تقویم خود را تمامن به خون میکشید
واژههای روی و موی:
یک طرح و پیرنگ از روی و موی مه آلود گرد آفرید
واژههای سرشتی و سرنوشتش:
آری بسی پیشتر از سرشتی که سهراب بود
خون وی از دشنهی سرنوشتش فرو میچکید
واژههای تنشهای و تپشهای:
ورنه به جای تنشهای قهر و تپشهای خشم
4- واژآهنگ
تکرار واژ یا واژهایی در چند واژه را میگویند
تکرار واژ (ت) در واژههای تقدیر، تقویم، تمامن، وقتی، رستم و تهیگاه در بیت زیر:
تقدیر تقویم خود را تمامن به خون میکشید
وقتی که رستم تهیگاه سهراب را میدرید
تکرار واژ (ق) در واژههای قاف، سیمرغ و آفاق در مصراع زیر:
شاید که یک قاف سیمرغ از آفاق آن میپرید
تکرار واژ (چ) در واژههای چید، چربش و چمید در بیت زیر:
گلهای دوشیزگی چید وبا او به چربش چمید
تکرار واژ (ش) در واژههای پیشتر، سرشتی، دشنهی و سرنوشتش در بیت زیر:
آری بسی پیشتر از سرشتی که سهراب بود
خون وی از دشنهی سرنوشتش فرو میچکید
تکرار واژ (ق) در واژههای وقتی، تقدیر و قربانی در مصراع زیر:
وقتی که تقدیر قربانی خویش را برگزید
در این قسمت ما نیاز به اطلاعاتی داریم برای درک بهتر هنر منزوی برای درک تقابلها در این شعر که من به تعدادی از آنها اشاره می کنم:
ما در این شعر سه پدر و سه فرزند داریم:
1- زال و رستم:
زال فرزندش رستم را با سیمرغ نجات میدهد
2- ابراهیم و اسماعیل:
ابراهیم فرزندش اسماعیل را با قوچی از بهشت تاخت میزند
3- رستم و سهراب:
رستم فرزندش سهراب را با خنجر میکشد
حالا من شما را به طبقه بندی در دنیای جوامع ابتدایی میبرم ما در دنیای اساطیری سه طبقه داریم:
1- طبقهی کشاورزان که تولید کنندگان نعمتهای مادی هستند
2- طبقهی روحانیون که متصدیان قربانی هستند و فرو برندهی خشم خداوند و پاک کنندهی گناهان مردم
3- طبقهی جنگجویان که با سلاح از مردم محافظت میکنند
اما این سه طبقه سه نوع درمان دارند یعنی هر طبقه یک پزشک دارند " در اوستا سه نوع پزشک هست پزشکی که با گیاه درمان میکند، پزشکی که با سخن جادوئی (مهر) و سرانجام پزشکی که با کارد درمان میکند گونهی نخست نمایندهی کشاورزی، گونهی دویم نمایندهی پریساری و گونهی سیوم نمایندهی جنگجویان و قهرمانان است" پانوشت صفحهی 49 از کتاب سرنوشت یک شمن نوشتهی علی حصوری
در تطابق این سه طبقه با شیوهی درمان و این سه پدر و فرزند میتوان نتایج زیر را گرفت:
1- طبقهی کشاورزان با گیاه درمان میکنند و زال پسرش را به وسیلهی شاخه درخت گز درمان میکند و از مرگ نجات میدهد رستم تیر گز را به چشم اسفندیار رویین تن میزند
2- طبقهی روحانیون که با سخن جادویی درمان میکنند ابراهیم پیامبر با سخن گفتن با اسماعیل و تسلیم بودن او در برابر رضای خدا در آخرین لحظه به فرمان خدا در قربانی جایگزینی ایجاد میکند و فرزندش از مرگ نجات پیدا میکند
3- طبقهی جنگجویان که با کارد درمان میکنند و رستم با خنجر پهلوی پسرش را میدرد و پسر به وسیلهی پدر کشته میشود
اما نکات جانبی جالبی نیز وجود دارد ما در این شعر دو جفت داریم:
1- تهمتن و تهمینه:
تهمتن از ایران و تهمینه از توران که با هم جفت میشوند یعنی زن وشوهر
2- سهراب و گردآفرید:
سهراب از توران و گرد آفرید از ایران که با هم جفت نمیشوند
در حقیقت این نشاندهی این است که ایرانی یک عنصر فعال است و تورانی یک عنصر مفعول برای همین است که رستم، سهراب را میکشد چون رستم ایرانی است و فعال و سهراب تورانی است و مفعول پس رستم باید سهراب را بکشد
دلیل دیگر این که سهراب باید بمیرد این علت است که جسمی آمیخته دارد چون مادرش تورانی و پدرش رستم و ایرانی است پس یک عنصر ناخالص است و رستم مادرش افغانی و پدرش زال ایرانی و عنصر خالص و پاک است وعنصر خالص و پاک باید عنصر آمیخته و ناپاک را از بین میبرد برای همین است که منزوی از تقدیر سخن میگوید چون اینها قوانین بدون استثا هستند و حتمن اجرا میشوند یک نکتهی ظریف نیز گفتنش خالی از لطف نیست که رستم و رخش جفت یا همزاد یکدیگر هستند وقتی که رخش که جفت رستم است گم می شود رستم به جفت دیگر میرسد یعنی به تهمینه برای همین منزوی این مصراع را آورده است " آن دم که رستم پیاده به شهر سمنگان رسید" میبینیم که واژهی پیاده به این نکته اشاره دارد و به تسلط منزوی در داستانهای شاهنامه .
زیبایی شناسی
بزرگ نمایی
ترکیب یک قاف سیمرغ به نوعی در خود برجسته کردن و بزرگ نمایی را با خود دارد و کانون توجه به علت ترکیبی تازه است و زیبا
گسترش آگاهی
در بعضی جملهها یا مصراعها ما مرزهای باورمان گسترش مییابد در حقیقت شاعر با شریک کردن خواننده در زاویه دید خود به موضوع و آگاه کردن او در بردن لذت و ارضا شدن او از خواندن سهیم میشود مثل بیتهای:
بیشک نمیکاست چیزی از ابعاد آن فاجعه
حتا اگر نوش دارو به هنگام خود میرسید
دیگر مصیبت نه در مرگ سهراب بود نه در زندگیش
وقتی که رستم در آیینهی چشم فرزند خود را ندید
در روایت فردوسی خواننده تا آن جا متاثر میشود که چرا نوش دارو به موقع نمیرسد و یا ای کاش میرسید یا در مصیبت مرگ سهراب که چه جان کاه است مرگ جوانی برومند با یک عالمه آرزو یا در زندگی او و سرنوشت به دست پدر کشته شدن اینها سخت و متاثر کننده است اما منزوی با این مصراع:
وقتی که رستم در آیینهی چشم فرزند خود را ندید
ما را با زاویهای پنهانی آشنا میکند که از دید همه پنهان بود و او آن را دیده است در این نمایاندن آن به خواننده، خواننده نیز از پی بردن به این کشف لذت میبرد و ازنگاه کردن به موضوع از این زاویه چون تمام منطق ما را به هم میریزد و روابط جدیدی را پی میریزد
تقابل بین سهراب و اسماعیل
منزوی با گفتن چند بیت زیبا سرنوست حتمی سهراب را برای خواننده باز گومیکند
سهراب آن روز نه بلکه زان پیشتر کشته شد
آن دم که رستم پیاده به شهر سمنگان رسید
وقتی ذهن خواننده را با چند بیت زیبا مسحور کرد ناگهان با آوردن بیت:
با هیچ قوچ بهشتی نخواهد زدن تاختش
وقتی که تقدیر قربانی خویش را برگزید
این نکته را یادآوری میکند که لطف الهی باعث نمیشود که اسماعیل نجات بیابد بلکه سرنوشتش مقدر نبود و با این کار تمام منطق پیشین ما را در مورد داستان ابراهیم و اسماعیل به هم میریزد در این جا نیز ما با گسترش آگاهیهامان طرف هستیم
و اما نکته ی آخر
تثبيتِ آغاز سال نو در هنگام اعتدال پاييزی با نظام زندگیِ مبتنی بر كشاورزیِ ايرانيان بستگيِ كامل دارد. میدانيم كه سال زراعی از اول پاييز آغاز و در پايان تابستان ديگر خاتمه میپذيرد. قاعدهای كه هنوز هم در ميان كشاورزان متداول است و در بسیاری از نواحی ایران جشنهای فراوان و گوناگونی به مناسبت فرارسیدن مهرگان و پایان فصل زراعی برگزار می شود از نظر نجومی، مهرگان چند روز پس از اعتدال پاییزی جشن گرفته میشد، اعتدال پاییزی اول مهر صورت میگیرد و جشن برداشت محصولات كشاورزی استدر سرزمینهایی که کشاورزی در آنها شغل اصلی است اسطورهها با تقویم سال مطابقت دارند مثل ایران، اسطورهی رستم و سهراب و نبرد این دو نیز از این قاعده مستثنا نیست در این اسطوره جوانی و گرمی مغلوب پیری و سردی میشود که نمادی از تغییر فصل است تابستان گرم جایش را به پاییز پیر میدهد این کار را رستم که از طبقهی جنگجویان است به وسیلهی کارد انجام میدهد برای حفظ مردم از دیو سرما، این یک قربانی است به پیشگاه خدایان برای آرامش مردم
آیا به نظر شما جشن مهرگان، جشنی به این اهمیت و به این مقدسی قربانی در حد پسر رستم نمیخواهد؟
