نقدی بر مجموعهی « طوفانی در گندمزار» نگارش سیروس ذکایی نشر امرود 1387
امیر آزاده دل
آنچه در نگاه اول در این مجموعه به چشم میخورد زبان شعری شاعر است که از سنت شعری ما جدا و به زبان معیار روزگار ما نزدیکتر شده است و از شاعر این مجموعه شاعر امروز میسازد. اما این شاعر امروز مثل دیگر شاعران امروز از نتوانسته است یک ساختار زیباشناسی منسجم برای شیوهی شعری خود پی ريزی كند. چون چنین ساختاری وجود ندارد، در بعضی از شعرها همان پرسش هميشگی را میتوان عنوان کرد: آیا این نثر است یا شعر؟ در حقیقت، شاعر این مجموعه در جدا کردن خود از بافت شعری گذشتگان قدم مهمی را برداشته است اما در این پرسش که چه تمهیداتی شعرش را از نثر جدا میکند مخاطب را در یک بلاتکلیفی میگذارد.
در شعر صفحهی 4 « ابرهای گمشده» در عبارت: «روح من مثل پلنگی تشنه آبیهاست» این آبی اگر در معنای آب باشد یک معنی و اگر به معنای رنگ آبی باشد یک معنای دیگر دارد که شاعر با این تمهید آن را به شعر نزدیک کرده است.
و یا در شعر صفحهی 11 باز میبینیم که شاعر خودش را به نادانی میزند تا ساختاری زیباشناسانه به شعر بدهد: «گاه مرگ به من پشت پا میزند گاه من به مرگ نمیدانم این بازی کی تمام میشود»
یا از حذف برای زیباسازی در این شعر کمک میگیرد: « زمین در خشکی ، ابر در کوه و من زندانی زیباترین آه زمینیام» یعنی خشکی در زمین زندانی است و کوه در ابر زندانی است و من در شعرهای گم شده زندانی هستم و بانوی اساطیری در آتش زندانی است و در حقیقت شاعر با آفریدن تصویری زیبا خالق زیبایی شده است.
در بعضی از شعرها تصویرها کشش و زیبایی را ندارند و شعر ناتمام است یا اتفاقها به درستی نمیافتند. شعر صفحهی 27 « دفترچه خاطرات» این گونه شروع میشود: « در روی دفترچه خاطراتم روی آخرین برگ زرد نوشت تمام خوابهای تو تعبیر شد» با نوشتن این جمله ، تمام خوابهای شاعر تعبیر میشود و آنها به هم میرسند دفترش به باغی سبز و پر از شکوفه تبدیل میشود و کمی بعد نغمهی پرندگان گوش را پر میکند، در این قسمت آخر که صحبت کردن معشوق به نغمهی پرندگان تشبیه شده است، میبینیم که زیاد هم زیبا نیست يا اگر زيبا باشد تكراری است برای همین این شعر ناتمام است. تصویرها کشش لازم را ندارند یعنی چون شاعر از جایگزینی استفاده کرده است که قبلن زیاد استفاده شده است. میبینیم كه مخاطب میخواهد ادامهی شعر را بشنود او منتظر اتفاقی است كه نمیآفتد. در بعضی از موارد واژهها از انرژی شاعرانه پر نشدهاند و در سطح یک دیالوگ ساده ماندهاند، هرچند تم خوبی دارند. مثلن در شعر « پرستو» صفحهی 29 : «و آرزوهای ما مثل پرستو تا فراسوی بیانتها پرواز کردند» شاعر باید تمهیداتی دیگر را ضمیمه میکرد تا اندکی از زبان معیار فاصله بگیرد شعر « ساده» نیز دچار همین اشكال است
شاعر به عشق مینگرد و او را ارج مینهد اما آیا این ارج نهادن برای مخاطب نیز به اندازهی شاعر است. به گمان من این گونه نیست. چون در شعر « سفر» این مخاطب منتظر بقیهی داستان است ولی گویی شاعر کارش تمام است: « پدرم برایم دست تکان داد مادرم پشت سرم آب پاشید من راهی سرزمین عشق شدم» هرچند که این کاری کارستان است من هم با شاعر همعقیدهام که این کار یک کار قهرمانانه است و دیگر کسی از این کارهای قهرمانانه نمیکند اما مخاطب با اینها راضی نمیشود و منتظر بقیهی داستان است که از نظر شاعر این گونه نیست.
یکی از شعرهای موفق این مجموعه « سکوت دریا» است: « آشفتگی درون مثل باد و دریاست و اما نگاه گوشزد میکند که پریان خوابند» به قول ایرج میرزا که میگوید: « عاشقان را همه گر آب برد خوب رويان همه را خواب برد»
شعر « سیگار» نیز از یک ناتمامی رنج میبرد. یعنی شعر دقیقن با یک شروع موفقیتآمیز آغاز میشود اما این عاشق گویی میخواهد به خواب دیدن معشوق بسنده کند. هرچند این مجموعهی شعر از غلوهای معمول در شعر ایران عاری است و خواننده را از آنغلوهای غير معمول جدا میكند و این یک نکته مثبت است اما کافی نیست، شاعر میتواند بدون اغراق و غلو، آفرینندهی زیبایی باشد. مثلن شاعر با آوردن «کافیست که حتا تو را توی خواب هم نبینم» آن را به شعر نزدیکتر میکرد یعنی شعر به این صورت میشد: سیگار/ آواز/ گیتار/ گارسیا لورکا/ رقص/ دود/ خمیازه/ کافیست/ که حتا تو را توی خواب هم نبینم، به یک ساختار دو معنایی در انتهای شعر میرسید.
در شعر « فردا دیوار» صفحهی 48 تا سطر آخر با شاعر پیش میرویم اما سطر آخر به آسانی شعر را تمام میکند. چیزی قابل حدس در حد یک جملهی معمولی ما به دنبال جملهای شاعرانهتر هستیم. مثلن: رهایی ما مرگ دیوار نیست با دیوار است.
در شعرهای بعدی نیز توصیفهای شاعرانهي زیبا میبینیم ولی به قول نیما شعر فقط توصیف نیست. آنچه این توصیفهای زیبا کم دارد تجربههای شاعر است که باید به این توصیفها اضافه شود و شعر را از نثر جدا کند. به عنوان مثال در شعر « گهواره» صفحهی54 اين اتفاق افتاده است: « سکوت گهواره شکسته شد/ و کودک/ در خون خود غلتید/ بیرحمی/ تنها حرفی است/ که گلوله میتواند بزند» عبارت «بیرحمی تنها حرفی است که گلوله میتواند بزند» تجربهی شاعر است که به این واژهها رنگ و بوی شعر را داده است. ما چیزی را میبینیم که در جای دیگر نمیبینیم و به آگاهی ما اضافه شده است در مجموع ما با شاعری سر و كار داريم كه كارش را جدی میگيرد استفاده نكردن از زبان سوخته و روابط واژگانی سوخته نكتهی قوت اوست و در تلاش است به ساختاری زيباشناسانه برای شعرش دست پيدا كند
